جزیرهٔ سرگردانی

44. [متعلقات وبلاگ قدیمی ام]

شنبه, ۷ تیر ۱۳۹۳، ۰۶:۵۰ ب.ظ

نیستم و نبودم از اون ادمایی که معتقدن ازدواج سمپادی ها با هم ، باعث اصلاح نژاد بشر میشه .. هیچوقت هم نخواستم سمپادی بودنم رو پتکی کنم و بکوبمش توی سر این و اون و خوشحالم که دوستایی دارم که اصن نمی دونن من سمپادی هستم .. همه ی اینا هست ..اما حالا هیچکدومشون نمی تونن دلتنگی منو برای مدرسه م و فرزانگان از بین ببرن.
روزای دانش اموزی من توی فرزانگان تموم شد و حالا من دانش اموخته ام . این منو ناراحت می کنه . جدا شدن از ادمایی که 7 سال روزای خوب و بدتو باهاشون گذروندی .. تجربه هایی که زیر سایه ی اسم فرزانگان بهشون رسیدی .. روزایی که از ته ته ته دل خوشحال بودی و خندیدی .. و وقتایی که بابت نرسیدن ها و نشدن ها گریه کردی .. همه ی اینا جلوی چشامه . من یادم رفت دوستامو بغل کنم و بهشون بگم که چقدر از بودن باهاشون خوشحال هستم .. این کنکور لعنتی اونقدر دست و پای همه رو بست که به کلی یادمون رفت اخرین لحظه هاست که باهمیم .. اخرین لحظه هاست که میشه با این یونیفرم سرمه ای لم داد روی نیمکت های حیاط و نشست زیر سایه ی درخت توت.
این 7 سال مثه برق و باد گذشت. روزای خوب دبیرستان تموم شدن .. و حالا جز یه اینده ی مبهم و نامعلوم چیز دیگه ای مقابل م نیست..



  • ۹۳/۰۴/۰۷
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی