جزیرهٔ سرگردانی

9. آخر قصه مه ، اما قصه ی آخرم این نیست .. *

چهارشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ۰۶:۴۷ ق.ظ

خب بیاید فرض کنیم یک نفر رتبه ای که از کنکور نصیبش میشه عدد x هست . x عدد بدی نیست . حتی شاید رتبه ی خوبی هم باشه اما تلاش صاحب رتبه ، از اونچه که نصیبش شده بیشتر بوده خب ناراحت کننده هم هست حقیقتا ..
حالت دیگری هم هست و اون اینه که یک نفر رتبه ی کنکورش y شده . y چه در قیاس با تلاش اون فرد چه بدون مقایسه ، فاجعه است ! کلا هیچ کاری نمیشه باهاش کرد .

من حالت دوم هستم . کنکورم رو بد دادم . رتبه م افتضاحه  و تلاشم در همین حد هم بوده .
تصمیم دارم بشینیم برای سال دیگه .. اما یه سری از معیار های ذهنیم تغییر کرده . از خودم بدم اومده . گاهی از خودم می پرسم من واقعا شایسته ی درس خوندن توی اون مدرسه بودم یا یه اشغالگر بودم که تصادفی پاش به اونجا باز شده ؟ تو اصلا المپیادی بودی یا المپیادی بودن هم توهمی بیش نیست ؟ تو اصن ادمی ؟ تو اصن چی هستی ؟!

این چند روز تحقیر شدم . بد هم تحقیر شدم . اما فک می کنم این تحقیر شدن ها و فشار روانی ناشی از اون ها برام لازمه ، لازم .

نمی خوام بنالم از اینکه فلانی کج نگاهم کرد ، بهمانی اونطوری حرف زد باهام ، اون یکی ری اکشنش در مواجهه با من این بود و ... نمی خوام اینا اینجا ثبت بشه و بعدا با یاداوری مجددش (اگر فرضا از یادم بره البته!) حالم بد بشه ..
این روزا می گذرن و سپری میشن . خوب یا بد . دوباره من حالم خوب میشه و دوباره با فاطمه میریم بیرون . دوباره این عینک بدبینی از چشام میفته و می تونم کمی خودمو دوست داشته باشم .
اما تصویر اون لحظه ی لعنتی ، اون لحظه ی کذایی ، تا اخر عمر با من هست .
وقتی که "من نشسته بودم روی تختم و های های اشک می ریختم و مامان و بابای عزیزم بهت زده به کارنامه ی باز شده روی مانیتور خیره بودن ."
استیصال و بهت نگاهشون رو تا ابد یادم می مونه و هرگز خودمو بابت حس بدی که این روزا بهشون دادم ، مشغله ی فکری که براشون درست کردم نمی بخشم .هیچ وقت .
قول دادم . به زمین به اسمون به خدا که سال دیگه نذارم این لحظه های بد تکرار شن . نمی ذارم .
شاید اصلا من تا اخر همین هفته هم زنده نباشم . اما اگر تابستون 94 ی باشه و من باشم دیگه این لحظه ها و این حس های وحشتناک تکرار نمی شن .

+

ملیکا می خواد بین الملل بزنه و بره .. چقدر دنیا مون فاصله می گیره از هم . اون بره تهران و درگیر پزشکی ، من اینجا و درگیر کنکور ..
سخته . حقیقتا سخته .. وقتی فرسخ ها بین دنیایی که داریم تجربه می کنیم فاصله باشه بازم می تونیم دوست بمونیم و از هم صحبتی باهم لذت ببریم ؟ فکر نکنم بشه . اینکه دیگه تجربیات مشترکمون در این یک سال در پیش رو به صفر میل می کنه ، حس منفی و بدی بهم میده ..
به هر حال من از ، از دست دادن ملیکا ، دوست به این خوبی واهمه دارم ..


* بخشی از اهنگ قصه ی اخر گروه دنگ شو 



  • ۹۳/۰۵/۱۵
  • میم

نظرات (۱)

عزیزم... مطمئنم که موفق می‌شی :)‌:*
من برای تو دعا می‌کنم تو ه مبرای من دعا کن ... :)‌:*

پاسخ:
مرسی مهسا !:*‌
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی