جزیرهٔ سرگردانی

16

پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۳، ۰۳:۱۸ ق.ظ

من کنار زینب نشسته بودم و از شنیده هام می گفتم . اونم از تجربیاتش توی این مدت ، از دوری خانواده اش ،‌ از سختی هایی که در این مدت کشیده . زینب در حال اتمام رشته ی داروسازی یه. متولد و بزرگ شده ی کویت است و در ایران درس خوانده . زینب می گفت : اون موقه که اومدم ایران ،‌خیلی کوچک بودم .. یک دختر بچه که تازه درسش رو تمام کرده و با بند بند وجودش تمایل داره مستقل بشه . می خواستم برم و جای دیگری ادامه تحصیل بدم .. کانادا ،‌امریکا یا حتی ایران . به خاطر مادربزرگم اومدم ایران .. سه سال اول خیلی سخت بود . هر شب گریه می کردم و می خواستم انصراف بدم و برگردم..اما بعدش بهتر شدم .. خیلی بهتر ..
زینب از جو دانشکده اش گفت .. از این چند سال . از خواهری که در این مدت ،‌در نبود زینب حسابی بزرگ شده و قد کشیده .. گفت که دلتنگه و می خواد چشم پوشی کنه از موقعیت ادامه تحصیلی که در امریکا براش فراهم شده .. زینب گفت و گفت و گفت .. و من حس کردم چقدر سردرگم تر از همیشه ام.
حس کردم اینده چقدر تاریک و دشواره و من برای طی کردنش ،‌تا چه حد ناتوان ام . یه لحظه پشیمون شدم از تجربی خواندنم. ای کاش مجبور نبودم از بین این رشته هایی که در نظرم بی خود و بی فایده شده بودند ،‌یکی رو انتخاب کنم.. حس کردم این دختر بودنم ،‌ این وظیفه ی سنگین مادری که در اینده بر دوشم قرار میگیره ، این وابستگی مابین من و خانواده م تا چه حد دست و پاگیره و من رو از رویاهام دور می کنه ..
یه لحظه ترسیدم خیلی ترسیدم .

+

بازم خدارو شاکرم که امسال مجبور به انتخاب رشته نشدم ،‌انتخاب رشته با وجود این حجم عظیم سردرگمی اشتباه محض بود ..
خدایا ،‌ بازم شکرت ..


  • ۹۳/۰۵/۳۰
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی