جزیرهٔ سرگردانی

20

جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۴۳ ب.ظ

میدونی ، از همون بچگی این مرض ُ داشتم .

یادمه اون موقه ها که بچه تر بودم ، وقتی با بابا اینا می رفتیم بیرون شهر و جوی ابی در کار بود ،‌بلافاصله یه قایق کاغذی میساختم و می ذاشتمش تو جوی اب . اونم با جریان اب میرفت جلو . اولش خوب بود اما چند لحظه بعد کج میشد و تا نیمه خیس ... اما همچنان بازم جریان اب هلش میداد جلوتر .
مرض من از اینجا عود می کرد :
عادت داشتم وایسم و به جای اول قایقم که ازش خالی شده بود خیره شم . به این فکر کنم که من ،‌کنار جو موندم و اون رفت جلو . من موندم و اون رفت . اون رفت . من موندم .  قبلا هر دو اینجا بودیم اما حالا اون رفت و من موندم . موندم .
بعد هم دلم بگیره بابت این "موندن"ه .

 مامان بزرگم که میومد خونمون ، همیشه یکی دوروزی بخاطر گریه و پافشاری من بیشتر می موند .
اما وقتی می رفت خونشون ، من گوشه کنار خونه سرک می کشیدم . به مبلی که عادت داشت روش بشینه ، به جایی که وسایلشو می ذاشت به چادری که باهاش نماز خونده بود ، خیره میشدم .
بعد به این فکر می کردم که اون روی این مبل نشست و به من خندید . چای خورد . و"حالا"  دیگه نیست . رفته خونه ی خودشون . نیست و مبل خالیه . اون رفت و من جا موندم . من اینجا هستم و اون نیست . اون رفت . من موندم . من با همه ی چیزایی که اون ازشون استفاده کرده بود ، موندم . من موندم . موندم .
بعد هم دلم بگیره بابت این "موندن" ه ..

موارد حاد تری هم بود ..مثلا شب اخری که بابا بزرگم زنده بود .
 مریض بود . خیلی ضعیف و نحیف شده بود .
پاییز بود و هوا سرد . دستای منم از هوا سردتر . وقتی رفتم خونه شون ، اون روی تختش دراز کشیده بود . من رفتم دستشو گرفتم و بوسیدمش . بعد با خریت تمام  درگوشش گفتم : خوب میشی باباجونم . خوب میشی .
بابا بزرگم خوب نشد و فوت کرد .
من هیچوقت سرخاکش نرفتم . به جاش میرفتم به تختش خیره میشدم و مدام این مرز "بودن و نبودن " رو توی ذهنم پرررنگ تر می کردم .
بعد می گفتم اون رفت و من موندم . اون قبلا بود و حالا نیست . اون قبلا با ما بود اما حالا ما هستیم و اون نیست . اون رفت . من موندم . من موندم . موندم .
بعد هم های های به خاطر این "موندن" ه گریه می کردم .

هنوزم که هنوزه ادم نشدم .
من خرس گنده ی 18 ساله ، وقتی که بعد از ظهر ها توی مدرسه می موندم و دوستام می رفتن خونشون ، مدام به جای خالیشون توی کلاس خیره میشدم . به صندلی شون که حالا از بودن اونها تهی شده بود . هی توی دلم می گفتم فولانی اینجا نشسته بود و به من خندید . حالا من هستم کلاس هست صندلیش هست و خودش رفته خونشون . اما من موندم . من با 24 تا صندلی موندم . من با 24 تا" نبودن " هنوز هستم . اونا رفتن و من موندم . موندم . با همه ی نبودن های اونا ...
بعد یه کوچولو دلم می گرفت و 4 تا فحش به خودم میدادم و میومدم توی حیاط .

دیشب توی مترو ،‌وقتی فائزه رو بغل کردم و باهاش خدا حافظی کردم با تک تک سلول های بدنم می دونستم که اون میره دانشگاه . اون میره و من می مونم . می مونم . من می مونم .
شماها میرید مقطع بعدی زندگی تون . اما من گیر کردم و موندم . موندم . موندم .

میدونی ، این " من موندم و بقیه رفتن " ه خیلی دلگیرم می کنه . دلتنگم می کنه .. دلتنگ برای بودنشون ..
آه ..

  • ۹۳/۰۶/۲۱
  • میم

نظرات (۱)

اینم خوب
دلم میخواد همین الان بشینم و بقیه ی مطالبت رو هم بخونم اما خستم...
میرم بخوابم، دفه ی بعد میام میخونم!

پاسخ:
آخی ! خیلی ممنون بابت لطفتون !‌
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی