جزیرهٔ سرگردانی

60. کنکور (لعنت الله علیه)

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۳۲ ق.ظ

پارسال توی کتابخانه ، دیدمش . با هم دوست شدیم و بعد از مشخص شدن رابطه ی خویشاوندی دورمان ، دوست تر .
سال سومش بود . از خستگی ش می گفت ، از تنهایی ش . از خانواده ای که نمی فهمیدند . دیگر برایش نه رشته مهم بود نه شهر ؛ فقط می خواست "برود" .
کنکور را دادیم و تمام شد . یک ماه بعد رتبه ها امد و من از روز قبل کنکور دیگر ندیده بودمش .
از طریق همان رابطه ی خویشاوندی دور ، می دانستم با ذوق تمام ، مانتو و کفش خریده و چمدان تازه و جدیدش را بسته و منتظر نتایج است تا پرونده ی ورود به دانشگاه ش بعد از سه سال بسته شود .
خب ، نتایج نهایی امروز عصر امد .
مردود شده بود .
شرایط نسبتا مشابهی داریم ، می فهممش . تمام بغض ها و سرافکندگی هایش را می فهمم . از عمیق ترین نقطه ی وجودم برای حال دلش نگرانم ، خیلی نگرانم ...
در همچین مواقعی که نزدیک شدن و دور بودنت حکم یک شمشیر دولبه را دارد ، چه باید کرد ؟

  × فردا عصر ، دیدن یاسمن برای اخرین بار .
     دو روز قبل ، بعد از ظهر ، آخرین تماس تلفنی با رضا .
     5 روز پیش خداحافظی با ملیکا برای مدتی طولانی .
     3 ماه پیش خداحافظی با فاطمه تا مدتی نامعلوم .
   
     چرا همه می روند ؟

  • ۹۴/۰۶/۱۸
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی