جزیرهٔ سرگردانی

63

جمعه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

اول فکر می کردم خیلی بدبختم ، اهسته اهسته بدبختی ها را پذیرفتم و حس کردم که چقدر افسرده ام.
کمی که گذشت دیدم توی تمام خندیدن ها و ذوق کردن ها و پارک رفتن ها ، غصه ای بودم که رویش پوست کشیده اند. بعدتر به ناشاد بودنم مشکوک شدم و فهمیدم چقدر سخت شاد میشوم ، اصلا شاد می شوم ؟ سئوال بعدی این بود شادی ای که خیلی ها با دیدن یک ظرف پاستیل ، دریای ابی جنوب ، صبح باران زده ی خیابان ، لبخند بابا و مامان شان و کلی اتفاق دیگر دچارش می شوند چی هست اصلا ؟ چی میشود که یک سری ها مثل من ذاتا غمزده اند و جاذب حس های بد ؟
حالا مدتی ست که فهمیده ام به همان شدتی که یک اسفنج در ظرف اب ، اب را به خودش می کشد و در منافذ وجودش جا میدهد ، دختری هستم که با هرگونه غم و تلخی و ناراحتی می امیزد . لابد هم بعدا مادری میشوم که فقط به فرزندش یاد می دهد غصه بخورد و غصه بنوشد و غصه بخرد و غصه بپوشد .
آه ..

  × کلافقط غر میزنم و غصه می خورم ، نشانش هم پست های وبلاگم باشد که جز نک و ناله
     حرف خاص دیگری ندارد.
 

  • ۹۴/۰۶/۲۰
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی