جزیرهٔ سرگردانی

64. صبر خدا سر بیاید لطفا .

شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۰۱ ق.ظ

ته دانسته هایم راجع به اعتیاد می رسد به مطالب روزنامه ها و مجلات . نزدیکترین تماسم با ادم های درگیر اعتیاد ، دیدن سه باره ی زنی ست که بچه اش را به پشتش می بندد و با ظاهری اشفته توی چهارراه نزدیک کلاسم گدایی می کند .
اینها را می گویم که بفهمید برخورد بعدازظهر امروز تا چه حد برایم بیگانه بوده و ناراحتم کرده . بعدازظهر لپ تاپ در بغل ، زیر افتاب ملایمی که از پنجره می ریخت روی پاهایم لم داده بودم که چند عربده ی بلند مرا به سمت پذیرایی کشاند . از پنجره ی پذیرایی ، خیابان عریض و خلوت را نگاه کردم و پسرک 16-17 ساله ای را دیدم که با مردی دست به گریبان بود. پسرک حالت تهاجمی داشت و مرد سعی می کرد پسرک را مهار کند و همزمان جیب هایش را بگردد . پسر حالت طبیعی نداشت و به سمت مرد میان سال حمله می کرد . چند عابر به درخواست مرد ، دخالت کردند و پسرک را روی نیمکت فضای سبز نشاندند و مرد را به سوی دیگری بردند . مرد به شدت مستاصل و نگران بود . شکسته بود ..
کمی بعد بابا رادیدم که بنابر همان روحیه ی نوع دوستی همیشگی اش (که به نظرم در همچین مواقعی ، باید این روحیه لعنتی را کنار بگذارد) با پارچ شربت و لیوان پایین رفته و کنار مرد میان سال نشسته .
پیشانی خونی مرد و چشم های نگرانش را که پی پسرک می گشت ، تاب نیاوردم . کنار کشیدم . روی زمین نشستم و به تمام انچه که دیده بودم فکر کردم . به رابطه ای که حدس میزدم باید پدر و پسری باشد . پسری که به پدرش فحش میداد . پسری که پدرش را می زد . پدری که سعی می کرد پسر را رام کند و چیز کوفتی احتمالی توی جیب هایش را دور بیاندازد .
بابا که برگشت فهمیدم  همان ماجرای تکراری بوده . پسرکی که گشت و گذار با دوستان و تفریحش منتهی شده بود به اعتیاد و خانواده ای که دیشب اعتیاد فرزندشان را باور کرده بودند . بابا از بغض های پشت سرهم پدر قصه گفت .از "نمی دونم چیکارش کنم به خدا" گفتن هایش. بعد هم با حالی گرفته و غصه دار روی مبل نشست و توی خودش فرو رفت .

حوصله ی قصه بافتن راجع به چهره ی کریح اعتیاد و بیمار بودن معتادان و تفریحات سالم جوانان را ندارم ، حتی نمی خواهم قاضی بشوم و ظالم و مظلوم ماجرا را در بیاورم . فقط خواستم بگویم از بعدازظهر حس میکنم قلبم مچاله شده برای پدری که امروز مقابل خانه ی ما نگران بود و ترک برداشت و خرد شد و ریخت کف خیابان .

   ×  مدتی ست که اخبار را پی گیری می کنم . به این نتیجه رسیده ام که کلا دنیا جای خوبی
       نیست . دنیا در کثافت غوطه ور است . ما ادم های مثبت اندیش دوست دار زندگی ، دور
       خودمان دیواری کشیده ایم و به این محیط محصور نگاه می کنیم و زندگی را عاشق می شویم.
       گاهی هم بر عکس ، زندگی گره می خورد و به همین محیط محصور نگاه می کنیم و حس
       می کنیم بدبخت ترین یم . درست است . بدبخت ترین یم اما توی همان محدوده بسته ی 
       دیوار کشی شده .
       پشت آن دیوار ، در همین لحظه پر از رنج ها و گریه هاست ، پر از زشتی ها و تلخی ها ست .
       همین لحظه کودکی سوری در دریا غرق می شود ، به دختری 8 ساله تجاوز می شود ، پدری
       می شکند .
       چرا خدا صبر می کند ؟

     
  • ۹۴/۰۶/۲۱
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی