جزیرهٔ سرگردانی

75. چهارشنبه ، ساعت 1

پنجشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ق.ظ

مداد ازبین انگشت هام سر می خورد . دست‌م عرق کرده بود . ترتیب اتفاقای افتاده رو تغییر می دادم و به این فکر می کردم که اول بگم چرا سال دوم نتیجه نگرفتم یا برم سراغ افکار خودخورانه‌ام ؟ از گوشه‌ی میدان دیدم ، دوتا چشم درشت قهوه ای توجه‌مو جلب کرد . پسربچه‌ای بود که چند دقیقه پیش مامانش با دعوا از توی حیاط اورده بودش داخل اتاق انتظار . سرمو بلند کردم . وقتی فهمید دارم نگاهش می کنم ، رو کرد به آکواریوم . خانم منشی ازشون خواست برن داخل اتاق شماره ی 2 . "میشه صبر کنم تا شوهرم بیاد ؟" ، منشی جواب داد " خانوم وقتتون داره می گذره . شوهرتون که اومد می فرستمشون داخل ." مادر دست پسرک رو کشید و رفتن سمت در اتاق . پاهامو به هم گره زده م و کیفمو توی بغلم فشار دادم . دفترچه م روی پاهام بود و به این فکر می کردم چقدر بی نظمه اینجا . بیست دقیقه‌ی قبل باید نوبتم می شد .چرا منو معطل نگه داشتن؟ نکنه اصلا امروز وقت نداشتم ؟ چشمم به نقشه‌ی روی میز بود که کنارش کلمه‌ی مزایده رو قرمز نوشته بودن . صدای زنونه‌ای با تعجب پرسید "چی ؟" سرمو بلند کردم . منشی دوباره تکرار کرد "50 تومن ." زن گفت " شما که گفته بودین 45 تومن ؟!" منشی بدون برداشتن نگاهش از روی پوشه ی توی دست هاش ، با لحنی یکنواخت ، گفت " خانم علیزاده ! گفته بودم 45 دقه، 50 تومن " مضطرب شدم. زن پنج تومن دیگه گذاشت روی 45 تومن . مرد همراهش ، تکیه داد به دیوار و با لحنی اعصاب خردکن ، داد زد " اره ، خرج کن پولا رو . خرج این حرفای مفت . بذار پام برسه اونجا ، بهشون می گم چه گهی خوردی." منشی پول‌ها رو شمرد و با دادن شماره ی کارت ازشون خواست دفعه ی بعد 50تومن رو دو روز زودتر کارت به کارت کنن بعد هم از پشت میز بلند شد و رفت داخل اتاقی . کمی بعد چای به دست بیرون اومد و رو به زن گفت "اول شما برین داخل ، اتاق شماره ی 4 ." زن هنوز حرکت نکرده بود که مرد خودشو پرت کرد جلو و داد زد "من فروغی ام!" زودتر از زن داخل اتاق رفت و صداش رو می شنیدم که دوباره تکرار می کرد "من فروغی ام!" توی این فاصله دختر و پسری وارد شدن . دختر وقت داشت . رفت سمت میز منشی تا به سئوال‌هاش جواب بده . 29 ساله ، مجرد ، فارغ التحصیل رشته ی حسابداری . منشی فیش رو ازش گرفت و دختر نگاهی به پسر انداخت و رفت سمت صندلیش . فروغی برگشته بود ، شایدم دکتر بیرونش کرده بود . به هر حال اون لحظه روی صندلی نزدیک در ، کنار پسر نشسته بود و غر می‌زد. چند لحظه‌ از نشستن دختر نگذشته بود که نوبتش شد . رفت داخل اتاق شماره ی 3 . فروغی از پسر پرسید "اینجا چند تا دکتر داره . نه ؟" پسر گفت "اره " فروغی پرسید "چندتا ؟" پسر همزمان با ادای "نمی دونم. " از جاش بلند شد و رفت بیرون . فروغی آه بلندی کشید ...
از توی راهرو صدای تق‌تق کفش های زنونه‌ای می اومد . وقتی صدا به بلندترین حدش رسید ، خانمی با شال گلبهی توی چارچوب در ظاهر شد . رفت سمت میز منشی و باهاش خوش و بش کرد و در پاسخ به "فیش تون ؟" گفت اینترنتی پرداخت کرده و برگه ی A4 تا شده ای رو سمت منشی گرفت .
" نوبت شماست . اتاق شماره ی 5 "
منو می گفت .

     

  • ۹۴/۰۷/۰۲
  • میم

نظرات (۱)

خوندن این نوشتتون لذت بخش بود ، خیلی خوب جزئیات رو گفتین .
پاسخ:
ممنون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی