جزیرهٔ سرگردانی

78. شورش در مدرسه

شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۲۳ ق.ظ

داشتم میل های قدیمی را می خواندم که برخوردم به نوشته ی زیر . یادم امد این را حدود 3 ، 4 سال پیش برای دوستی فرستاده بودم . شرح ما وقع کلاس ریاضی ست بعد از اعتراضات ما برای عوض کردن دبیر :

موش ازمایشگاهی بودیم . فقط کلاس ما توی کل مدرسه ریاضیش با اون خانوم بود اولین سالی بود توی فرزانگان درس میداد ..
دو زنگ اخرباهاش ریاضی داشتیم ..ساعت اول بعد از یه تدریس ابکی ، خیلی خوشحال و خندون تمرین حل کردیم ..اونم تمرینای کتاب وزارتی! :| سرهمون تمرینای چرت و پرت هم قاطی کرده بود .دو به توان 4 رو می گفت 32 ..! عرض از مبدا رو تقریبی به دست می اورد در حالی که با صفر کردن ایکس می شد خیلی راحت تر بهش رسید و کلی گاف ناجور دیگه ...
همیشه همینجوری بود ..
درس دادنش افتضاح بود . با این گاف های چپ اندر قیچی افتضاح تر شده بود ! با وجود اینکه کتاب چرت وزارتی رو درس میداد اما بازم هیچکدوم از بچه ها نمی دونستن ضابطه تابع یعنی چی! در حالیکه یه ماه از شروع درس تابع گذشته بود ..
خیلی اذیتمون می کرد .. ازش که انتقاد می کردیم و می خواستیم کتاب وزارتی رو بزاره کنار و  مبتکران ویرایش قدیم رو درس بده با هامون دعوا می کرد .. یه بار دوستمو برد پای تخته ..همون روزای اول! طفلی رو کلی ضایع کرد .. بهش گفت تو که اینقد سرجات ور ور می کنی حالا این مسئله رو حل کن!
یا ازش که ایراد می پرسیدیم تصور می کرد قصد داریم تحقیرش کنیم یا در لفافه بهش بفهمونیم که هیچی سرش نمیشه! به خاطر همین کلی داغ می کرد و با سوال کننده دعوا!
و کلی بدبختی و فلاکت دیگه!
ساعتای ریاضیمون به خاطر اون خانوم افتاده بود زنگ اخر ..! دیر میومد .. بد درس میداد .. افتضاح بود! دروغ هم زیاد می گفت! مدعی بود توی دوران دانشجوییش براش 4 تا دعوتنامه اومده بوده از طرف دانشگاه های اونور اب!
ما هم توی دلمون قاه قاه به اوهامش می خندیدیم.
ساعت اخرکه ریاضی داشتیم مثه اینکه مشاور باهاش حرف زده بود و ازش خواسته بود روششو عوض کنه وبهتر درس بده. صورت مسئله رو به جای پاک کردن حل کنه. کلاس که شروع شد ، از صحبت های مشاور گفت و توضیح داد اشتباهاتش توی درس ریاضی به خاطر سرگیجه اس .گفت مریضه و هر از گاهی دچار سرگیجه میشه ، توجیه پشت توجیه ، دلیل پشت دلیل . ماهم کوتاه نیومدیم . یکی اون گفت و دو تا ما . اخرشم با چشا ی پر از اشک(!) گلایه کرد و بعدم خدافظی!
گفت می خواد برای همیشه از مدرسه ی ما بره . ما هم با چشمای گرد و متعجب از گریه ش در حالی که دلمون سوخته بود براش ، بهش خیره شده بودیم ! اونم بعد از تموم شدن وداع سوزناکش کیفشو برداشت و رفت !
اولش یکم گیج بودیم اما تصمیم گرفتیم به اعتراضمون پایبند باشیم .
کمی بعد از رفتنش دوان دوان رفتیم سمت پنجره تا مطمئن شیم از مدرسه میره بیرون!
می گن بعدش راضی شده برگرده ..
اما ما نخواستیم! بچه ها که رفته بودن توی دفتر اطلاعات کسب کنن :د دیدن خانوم دارن های های توی بغل مدیر اشک می ریزن!
فعلا مدیرمون دنباله یه معلمه جدیده ..

   خب این ها تازه اول ماجرا بود :)) دعواها و کشمکش ها ادامه داشت تا ماه ها بعد . کار به جایی رسید که 5 تا دبیر ریاضی عوض کردیم :))
  با همه ی لطمه ای که به ریاضی ان سالمان وارد شد هنوز هم معتقدم کار درستی انجام داده ایم . اگر بازهم به ان روزها برگردم نمی گذارم اپسیلونی ماجرا تغییر کند ، اپسیلونی !

  • ۹۴/۰۸/۰۲
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی