جزیرهٔ سرگردانی

88

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

قبلا ها تصورم این بود که یکی از مزخرف ترین حرکات ادمی ، گریه کردن مقابل جمعه . حتی در خلوت هم گریه نمی کردم . کلا لزومی نمی دیدم که بخوام گریه کنم .ممکن بود تلخ ترین اتفاق ها و نوسانات احساسی رو تجربه کنم اما اجازه ندم چشمام خیس و اشکی بشن . اما این اواخر مسئله ای نبوده که بخاطرش گریه نکرده باشم ! مقابل جمع ، در خلوت ، توی اسانسور ، وسط خیابون ، توی سرویس بهداشتی عمومی ، ایستگاه مترو و.. . هی تند و تند اشک جمع شده توی چشمام و چونه م لرزیده . برام هدیه خریدن و بجای خوشحالی ، اشک جمع شده توی چشمام و کمی بعدش به هق هق افتادم.  برام ارزوهای خوب کردن و من بازم گریه کردم . خوشحال بودم و گریه کردم. دعوا کردم و گریه کردم. از خیابون رد شدم و گریه کردم . توی پارک تاب بازی کردم و بابت بیست سالگی م گریه کردم. شام مورد علاقه م رو خوردم و گریه کردم . من حتی امروز برای اون دختر کنکوری که تصادف کرد و فوت کرد هم گریه کردم .
می تونم بجای تموم ادم های دنیا گریه کنم . زار بزنم اونقدر که سرم تیر بکشه و ابریزش بینی م یه جعبه ی دستمال کاغذی رو به گند بکشه. من یه منبع بی انتها از اشک دارم که حالا حالا ها تموم نمی شه.

  • ۹۵/۰۴/۲۶
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی