جزیرهٔ سرگردانی

99 . از او

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۳۵ ب.ظ
عصری اونقدر بدحال بودم که خزیدم زیر لحاف، در انتظار عزراییل. واقعا منتظر بودم. تا اومدنش، توی ذهنم دنیای بدون خودم رو ساختم . بابام چی میشه، مامانم چی. برادر متکی به من‌م، بعد از مرگ من چیکار می‌کنه ؟ کی به دوستام خبر میده ؟ ملیکا و فاطمه و نسیم و ترمه و محدثه. اون‌ها چه حسی خواهند داشت؟ بعد هم در کمال خودشیفتگی نشستم و به حال سایرین بابت از دست دادن چنین نابغه‌ی متفکر و مهربانی اشک ریختم :))

 توی خونه تنها بودم و در حالی که با تب و لرز می‌سوختم و می‌ساختم ، دلم مادرم رو می‌خواست . محبت او رو ، عمیقا ، با تک تک سلول‌هام می‌طلبیدم . اما نبود ...

تا سر شب از درد بدن به خود پیچیدم و ناله کردم .  کمی خوابم برد و وقتی بیدار شدم مامانم خونه بود ، کنار من ..‌. با بودنش و حرف‌هاش تو گویی حیات رو تزریق می‌کرد به وجودم .

میدونید ، این چند روز فکرِ عجیب ِ روزِ نداشتن‌شون، به سان یک طناب می‌پیچید دور گردنم و هر‌لحظه تنگ و تنگ تر می‌شد؛ روزی هزاربار ته دلم از خدا می‌خواستم حتی اگر من نبودم اون‌ها باشند . همان از عمر من بکاه و به عمر او بیفزا ، همان از عمر من آنچه هست برجای ، بستان به عمر لیلی افزای؛ همان .

 من بیمار بودم ، او کنارم بود . من سردرد داشتم و حس می کردم که هر آن ممکنه مغزم متلاشی بشه و به درودیوار بپاشه. تهوع امونم رو بریده بود  اما مامان در کنارم بود و چه مرهمی از این بالاتر ؟

گور پدر همه‌ی سختی ها تا وقتی که در کنارت حس می ‌کنم قوی ترین آدم دنیام ‌.




  • ۹۵/۱۱/۲۶
  • میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی