جزیرهٔ سرگردانی

۲ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

ینی من واقعن اشتباه کردم ؟ کجای کارم اشتباه بود ؟ چی کار کردم که حالا همکلاسی م بعد از 5 سال در موردم اینجوری فک می کنه ؟


من تز روشن فکری برداشتم ؟ بعد از دبیر فیزیک ، تو دومین نفری هستی که در موردم این طوری فکر می کنی .. من توی زندگیم ،‌ حتی یک لحظه هم نخواستم ژست روشنفکر بودن بگیرم . حتی ذره ای بهش فکر نکردم ..
چی شده که تو حالا به من برچسب "روشنفکر تو خالی" میزنی .. چی شده که بابت "با من نبودن" خدا  رو شکر می کنی ..


این حق من نیست  ..
این حق من نیست که بقیه من ُ‌دلیل ناکامی ها و شکست هاشون بدونن . این جواب تمام اضطراب های پارسال من نیست . این حق من نیست که وبلاگت ُ باز کنی و هرچی که دلت می خواد در مورد من بنویسی . من ُ تو 5 ساله با هم همکلاسی هستیم . 5 ساله .. به حرمت اون لحظه های خوب ، به حرمت دوستی کمرنگ مون .. ای کاش اینجوری برخورد نمی کردی .
من فقط می خواستم اوضاع بهتر شه .. فقط می خواستم اونچه که حقمونه ، مال ِ ما بشه ..اخه دلم می سوخت . برای تمام دوران راهنمایی و کتاب های قطور مبتکرانی که خوندیم دلم می سوخت . دلم می گرفت از چهره ی غم زده ی دوستام .. دوست داشتم بازم مثه گذشته همه چیز ایده ال بشه ..
من نخواستم تو سردرد بشی . نخواستم اذیتت کنم ، سیمین ..
ای کاش اینقدر سنگدلانه در مورد من قضاوت نمی کردی .. امشب همه چیز رو به روم نابود شد .. بتی که از دوران راهنمایی ساخته بودم شکست ..همه ی روزای افتابی اول دبیرستان از بین رفتند .. تمام خاطرات خوبی که باهم داشتیم رنگ باختند ..

اگر فکر می کنی من خطاکارم . ایرادی نداره ، بازم برو توی وبلاگت و فیسبوک به من ناسزا بگو ، بازم توی مدرسه پشت سرم حرف بزن ..
من تو رو بخشیدم .

+

حالم بده ..
  • ۳۰ دی ۹۱ ، ۰۲:۳۹
  • میم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ دی ۹۱ ، ۱۹:۳۶
  • میم