جزیرهٔ سرگردانی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

- دلم می خواد این سه ماه پیش رو زودتر تموم شن . خوب باشن و خوب تموم شن و تابستون هم برامون خبرای خوبی داشته باشه .


- اوهوم ، منم ..

+

دیروز اخرین روز بود . 7 سال با هم بودنمون مثه برق و باد گذشت و تموم شد . و من دیروز از دوستام جدا شدم . فکر می کردم باید خیلی دردناک باشه و وقتی این روز برسه من کلی اه و ناله و فغان و گریه خواهم کرد.. اما نبود ..نمی دونم ، شایدم هست .. شاید اونقدر غم بزرگیه که من هنوز نتونستم درکش کنم . اما به هر حال من خوبم و در حال حاضر هیچ غمی توی دلم نیست !
از اینکه بهار داره میرسه خوشحالم . بهار همیشه به من حس خوبی داده .. توی بهار من شادم و خوبم و فاصله می گیرم از اون ادم افسرده ی بی حوصله ی خسته ی دمغ مزخرف ، که حوصله ی درس خوندن نداره [و هیچ چیز برای یک کنکوری از این بدتر نیست!] ! 

زمستون و پاییز گذشته خیلی بد بودن . خیلی . اما بهار امسال .. بهار خوبیه .. مطمئنم.


  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۱۷
  • میم

نمی دونم .. نمی دونم چه مرگمه . احمقانه است که هنوزم غمگین نتیجه ی ازمونی ام که 9 ماه ازش گذشته . امروز دوره ی هفدهیا مرحله یکشونو دادن و داغ دل من تازه شد ..

امروز مرحله یک دوره هفده بود . من از عمیق ترین نقطه ی قلبم برای مهلا ، این دختر سخت کوش و جدی دعا کردم .. دعا کردم برسه به چیزایی که ما در راه رسیدن بهشون ناکام موندیم .

شمیسا میگه من احمق ام! میگه یه ازمون ارزش این همه سوگواری رو نداره . می دونم نداره . می دونم توی مرحله و برهه ی مهم تری هستم .. اما بازم دلم می خواد پارسال بشه و اصلاح کنم تموم اشتباهاتم رو .

این روزا همه چیز برای من سواله . یه علامت سوال که مدام درشت و درشت تر میشه . اینده م بسته است به 4 ماه دیگه و من توی این فرصت ناچیز به جای تلاش مضاعف ، دست به سینه ایستادم . انگار که خوشم بیاد از عذاب دادن خودم . از استرس و فشار وارد کردن به خودم . می خوام صبر کنم تا زمان همینطور بگذره و فرصت ها از دست برن . اصن دلم می خواد ببازم . دلم می خواد یه روزی برسه که ببینم دستم خالیه و جلوم هیچی نیست . اه . اه .

+

نمی دونم چرا اینقدر اصرار دارم به پافشاری کردن روی چیزایی که نشده . اتفاقایی که نیفتاده . ادمایی که نبودن . نمی دونم چرا . نمی دونم چرا دلتنگ ادمی ام که مدت هاست از ایران رفته و نیست . نمی فهمم چه مرگمه . چرا اینقدر مرز بین خوب بودن و بد بودنم باریک شده و مدام در حال تغییر حالت هستم . انی ممکنه خوب باشم و لحظه ی دیگه دلتنگ و بی حوصله .
  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۲ ، ۰۱:۰۳
  • میم

26 بهمن پارسال .
یه همچین شبی ..

حس می کنم بدبخ ترین ادم دنیام .



  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۳۶
  • میم