جزیرهٔ سرگردانی

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

5


سال 82 که بم زلزله اومد ، من یه دختر بچه ی کوچولو ی 7 ، 8 ساله بودم . شب ها خوابم نمی برد . از ترس زلزله . از ترس فرو ریختن سقف و خفه شدن زیر اوار . در پذیرایی کنار مامان که روبه روی تلویزیون نشسته بود و اروم اشک می ریخت ، دراز می کشیدم .
شب های تاریک خانه و نور صفحه ی تلویزیون .  تصاویری که تلی از خاک رو نشون میدادند و صدای رسول نجفیان که از رفتن ادم ها و خاطره های به جا مانده شان می خواند و حس عجز و غم و درماندگی ..
این تصویری ست که از شب های دی ماه اون سال در ذهنم ثبت شده ..

تصور می کردم دونستن اینکه "تنها نیستند" به بچه های بم کمک می کنه که با غصه و غم توی دلشون  بهتر کنار بیان .. تنها راهی که برای ابراز همدردی به ذهنم رسید درست کردن کارت پستال و نوشتن احساسم بود . می خواستم بدونند که دخترکی در اینجا هست که شب و روز به اونها فکر می کنه .
کارت پستال ها به دست اشنایی فرستاده شدند بم .
از خودم می پرسم  چرا اون موقع فکر نکردم مگر کارت پستال برای اونها پتو و ملحفه میشه ؟ غذا میشه ؟ اب میشه ؟ اصلا چه فایده ای داره ؟!
و تنها پاسخ م اینه که به هر حال اون موقع من یه دختر بچه ی 8 ساله بودم فقط .

الان ..
از سحر به بعد  پای مانیتور بیدارم و چشم هام ُ به روی تصاویر غزه می بندم و اروم اشک می ریزم .
کودکان بی گناه غزه ، چهره های خونی و خاک الودشون ، مادران و پدرانی که درد و رنج در نگاه شون فریاد می کشه ، حس عجز وناتوانی رو در من دو چندان می کنند ؛ تمام ارامشی که شب ها در خونه دارم برام تلخ شده و فکر می کنم داشتن حس ارامش وقتی که هم نوعانت در جایی از کره ی زمین به خاک و خون کشیده میشن تنها نشون دهنده ی "نداشتن انسانیت" هست ..
درمانده م و مدام به این فکر می کنم که چطور میشه کمک شون کرد .. فرستادن کارت پستال مثل روزهای 8 سالگی دیگر نه تنها در نظرم "تنها راه" و "بهترین راه" نیست بلکه حتی "یک راه کمک" هم محسوب نمیشه  .. این نشون میده من در حد فاصل 8 تا 18 سالگی م هیچ تغییری نکردم در مواجهه با همچین موقعیت هایی .. حداقل اون موقه کارت پستالی فرستادم اما حالا چی ؟
و هیچ پاسخی ندارم برای "بی فایده بودن" الانم . واقعا از ناتوانی که  در اینطور مواقع دارم ، بیزارم ..  از خودم بدم میاد ..

به این فکر می کنم  که ، دونستن اینکه تنها نیستند تسلی بخش هست ؟ دونستن اینکه ما اینجا تصاویر شون رو like و share میکنیم چطور ؟ اینکه اسرائیل را لعنت میکنیم فایده ای داره ؟ پس ما چی هستیم دقیقا ، وقتی که هیچ کاری ، دقیقا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد ؟
نمی دونم ..
نمی دونم ..

+

یک میهمانی بود . در اون میهمانی یکی از دوستان و اشنایان  که در سفارت ایران در یکی از کشور های عربی کار میکرد ، تعریف می کرد که وقتی داشتند به فلسطینی ها کمک می کردند ، اونها حرف های خیلی بدی راجع به ایرانی ها گفته اند . حرف هایی ، بسیار ناخوشایند و تلخ .
این ماجرا شد دستاویزی ،‌تا عده ای بلافاصله از اب گل الود ماهی بگیرن و بگن : خب پس بهتر که اسرائیل داره اونها رو نیست و نابود میکنه.
اصلا موافق نیستم . چه یهودی چه مسیحی چه لائیک و چه مسلمان هایی با عقاید تند و متعصبانه .. اگر ذره ای انسانیت در وجودمون باقی مونده ،نباید ساده گذر کرد از کنار کشته شدن کودکان بیگناه و ادم های مظلوم ..
جای سواله که چطور بعضی ها با بی تفاوتی و با توجیه "همه شون عربن دیگه!" ، "همینا 4 روز دیگه سر خود ما ایرونی ها رو هم میبرن !" و .. شونه بالا می اندازند ؟! چطور میتونن؟ به چی فکر می کنن که می تونن اینقدر بی تفاوت باشند؟


  • میم

4

سال کنکورم خودم نبودم . خوب نبودم . max تلاشمو نکردم . نشد . شایدم نخواستم بشه .. از نظر روانی اوضاع خوبی نداشتم . توی اردیبهشت پارسال از المپیاد نتیجه نگرفتم و همین خیلی حالمو بد کرد . اونقدر که هیچ انگیزه ای نموند تا برای نهایی ها تلاش کنم . وقتی از بعضی از درس ها در امتحانات نهایی نمره های وحشتناک گرفتم [با توجه به تاثیر 25 درصدی نمرات نهایی در کنکور!] دیگه دلم نمی خواست درس بخونم. دیگه حوصله ی هیچی رو نداشتم . اصلا انگار که روی ذهنم حک شده باشه که "تو نمی تونی!"
این فکر اذیت م می کرد . ناخوداگاهم به شدت در گیر همین جمله بود و من هم باور کرده بودم که نمی تونم .
مدرسه بود ، کلاس های کنکور هم بود .. فشار کلاس ها مضاعف شده بود و گاها تا 8 شب خونه نبودم . رفتم پیش برنامه ریز . که واقعا کار اشتباهی کردم . [برنامه ریزم بهترین بود در شهر . اما فقط به استرس ها و نگرانی های من میخندید . ایکاش به جای تمسخر دو جمله ی مفید از دهن این بشر خارج میشد که گرهی رو از کارم باز کنه .. اما نشد که نشد ..] 
همه چیز هایی که دانش اموزای امروزی فک میکنن برای موفقیت و نتیجه گرفتن لازمه ؛ فراهم و اماده بود .. اما من نتیجه نمی گرفتم و بدتر از قبل تلو تلو می خوردم . چون من باور داشتم "نمی تونم".

ادمی احساساتی هستم . از اون نوعش که تا تقی به توقی می خوره بهم میریزن . احمقانه ست اما من وقتی دی ماه نتونستم پیش یک م رو جمع کنم عزا گرفتم! اگه بدونید چه حالی داشتم! مثلا انگاری که کل کنکور رو باخته باشم .. چه گریه ها که نکردم .
پدر جونم فوت کرد . تلخ بودم برام . تا حالا عزیزی رو ازدست نداده بودم . نمی تونستم درس بخونم . اما فکر اینکه "باید درس بخونی" نذاشت حتی مراسم هفتم رو برم. 2 هفته شوت بودم . بعد هم که به خودم اومدم ، مگر فکر اون دو هفته درس نخوندن رهام می کرد ؟ اینقدر اذیت شدم .. اونقدر خودمو عذاب دادم ..
این روال در مورد همه ی اتفاقات سال کنکورم بود .

تمام روزای پاییز و زمستون توی سردر گمی گذشت . توی عذاب وجدان و سرزنش . دوران مثلا طلایی عید شرو شد . بار عذاب بر وجدانم روز به روز سنگین تر میشد . می خوندم اما نه اونطوری که تفکرات ایده ال گرایانه ی مزخرفم برنامه ریزی کرده بود ..
جمله ی "تو نمی تونی " روز به روز پررنگ تر میشد . فروردین کج دار مریز طی شد . اردیبهشت جدی تر شده بودم .. و کاملا غیر منتظره در خرداد خودمو باختم . واقعا خودمو باختم . و دیگه نخواستم جلو برم . دیگه نخواستم حرکت کنم . خواستم بازم قانون فرضی "تو نمی تونی " روی کنکور هم حاکم باشه ..
و همین اتفاق هم افتاد .
من کنکورمو بد دادم .. نه خیلی .. اما مطمئن م که رتبه م کفاف اونچه که ذهن ایده ال گرای من میخواد رو نمیده و این برای من یعنی نشدن  و من به سال دیگه فکر میکنم .
سال کنکور برای من تجربه ی خیلی خوبی بود . کنکور اصلا سخت نیست . این دیگران هستن که خیلی جو میدن . حالا حس میکنم پیش مشاور رفتن ، کلاس رفتن و خیلی از مسائل دیگه چرتی بیش نیست . برنامه ی سنگین ریختن احمقانه ست .. و اما و اگر های مسیر کنکور خیلی ساده تر از اونچیزیه که کنکوری ها فکر می کنن . دور تفریحات خط کشیدن ، فیلم ندیدن ، اهنگ گوش ندادن ، کوتاه کردن موها و .. کارهایی سطحی هستند .
دوستای کنکوری مو میبینم و دلم براشون میسوزه . چه قدر احمقانه راهنمایی میشن . چه حرف هایی بهشون گفته میشه . نکاتی که پشیزی ارزش ندارن و فقط استرس و وسواس بیمار گونه ای رو بهشون می بخشه . و اشفتگی افکارشون رو تقویت میکنه ..
 واقعا حالا حس میکنم تموم مشاورهای کنکور دلال های کثیفی اند . تموم این موسسات اموزشی دزد هایی هستن که در گردنه های راه کنکور کمین کرده اند .

چرا هیچکس نیست که بهشون بگه این کتابهای تست هیچ فرقی باهم ندارند ؟ چرا هیچکس نیست که بهشون بگه لازم نیست اینقدر روی خودشون فشار بیارند ؟ چرا هیچکس نیست که تصویر صحیحی از یک سال در پیش روشون رو بهشون نشون بده ؟

الان که دقیق تر فک میکنم می بینم در این یک سالی که بر من گذشت ، اگر کسی بود که در دی ماه به من می گفت هنوز وقت زیادی هست ، اگر کسی بود که در بهار به من می گفت که هنوزم میشه.. من حالم الان خیلی بهتر بود ..
یک نگاه منطقی برای یک کنکوری مفیدتر از هزارتا کتاب تست و مشاور و برنامه ریز هست ..
ای کاش افراد دلسوز تری در زمینه ی کنکور فعالیت می کردند ..
ای کاش ..

+

حالا فهمیدم که سال کنکور رو چطور میشه طی کرد . من به حرمت 7 سال گذشته دلم می خواد باز هم پشت کنکور بمونم .. و با نتیجه ی بهتر انتخاب رشته کنم .

+

 هیچ میدونستید کنکور در 2 سال اخیر چقدر سخت شده ؟ هیچ میدونستید دیگه با حفظ کردن و تست زدن نمیشه رتبه ی خوب گرفت ؟ یه سختی غیر قابل پیش بینی .. و دیگه گذشت دورانی که می گفتن با جویدن کتاب ها میشه نتیجه گرفت .
الان هوشمندی خاصی لازمه ..و تسلط و فهمیدن بسیار .

  • میم

3

 این شب قدر رو ، رفتم حرم .
خیلی خوب بود .. خیلی ..



  • میم

2

خدای عزیز ، لطفا من رو ببخش .
می دونم ،‌ادم خوبی نیستم ..



  • میم

1

حسادت می کنم . دقیقا میدونم نه غبطه خوردن نه حسرت خوردن و نه هر اسم دیگه ای. اسم حسی که من دارم حسادته . من یک حسودم . یک حسود بیچاره . که نتونستم برسم به اون چیزهایی که ارزوشو داشتم و نتیجه ش این شده که حالا به "ر" حسودی میکنم . نمیدونم چی شد که از اون ایام خوش در من فقط یه سری بدبینی و حس های بد به یادگار موند . من خیلی از فرصت ها رو از دست دادم . دنیا به اخر نرسیده . هنوزم راه جبران پیش روم هست .. اما فکر اون فرصت هایی که گذر کردن و رفتن ناراحت م میکنه و انگیزه ی زندگی کردن و نفس کشیدن رو ازم میگیره . اعتماد به نفس ام رو تخریب می کنه . و حالا نتیجه ش این شد که  من به جایی رسیدم که برای خودم ذره ای ارزش قائل نیستم و  بزرگترین جز بی اهمیت زندگیم خودمم . من خودمو باور ندارم . این درد بزرگیه . این که به خودت اعتماد نداشته باشی اینکه نتونی روی خودت حساب کنی برای انجام دادن یه کار کوچیک ذره ذره ادمو دیوونه می کنه . من توی سال کنکورم نتونستم بجنگم برای اونچه که دوستام با اعتماد به نفس اون رو از ان خودشون میدونستن و برای رسیدن بهش تلاش میکردن . من نتونستم خودمو ثابت کنم . خودمو به خودم ثابت کنم .. خودم به خانواده م ثابت کنم ..
نمی دونم .. پرم از حس های بد . نفرت ، دلگیری .. من حتی از خدای خودم هم دلگیرم . بابت تموم این اتفاقای ناراحت کننده ی این دوسال اخیر .
اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه . اینکه چطور میتونم یه پاکن بردارم و این همه کثافت رو از وجودم پاک کنم برام یه سواله .

+

 وقتایی که فک میکنم چه راحت گذاشتم فرصت های ارزشمند از من بگذرن ..یاد جمله ی زیبایی از حضرت علی می افتم «الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب فانتَهِزوا فُرَصَ الخَیّر» (فرصت مانند ابر می‌گذرد، مواقعی که فرصت‌های خیری پیش می‌آید غنیمت بشمارید و از آن‌ها استفاده کنید) .
ایکاش وقتی برای اولین بار چشمم به این جمله افتاده بود عمیق تر روش فکر می کردم ..

اه ..

+

جریمه : یه sms  میدی به "ر" و موفقیتشو تبریک میگی . صمیمانه و بدون هیچ قصد و غرض و مرضی .

 

  • میم

بسم الله الرحمان الرحیم ..
همیشه معتقد بودم حین وبلاگ نوشتن نباید دچار خودسانسوری بشم . هر چند که خواننده های اون وبلاگ از اشنایان و دوستان باشن . فکر می کردم که در پی نوشتن وبلاگ باید هدفی داشته باشم .. مثلا رسیدن به ارامش فکری ..
وقتی دچار خودسانسوری بشی نوشتن در وبلاگ ارامت نمی کنه و من اینطور شده بودم .. در 5 وبلاگ قبلی حس خوبی نداشتم . انگار که در رودربایستی باشم با خوانندگان وبلاگم!
این وبلاگ 6 مین تجربه ی وبلاگ نویسی منه . امیدوارم مثه 5 پروژه ی قبلی با شکست مواجه نشم .

  • میم

نیستم و نبودم از اون ادمایی که معتقدن ازدواج سمپادی ها با هم ، باعث اصلاح نژاد بشر میشه .. هیچوقت هم نخواستم سمپادی بودنم رو پتکی کنم و بکوبمش توی سر این و اون و خوشحالم که دوستایی دارم که اصن نمی دونن من سمپادی هستم .. همه ی اینا هست ..اما حالا هیچکدومشون نمی تونن دلتنگی منو برای مدرسه م و فرزانگان از بین ببرن.
روزای دانش اموزی من توی فرزانگان تموم شد و حالا من دانش اموخته ام . این منو ناراحت می کنه . جدا شدن از ادمایی که 7 سال روزای خوب و بدتو باهاشون گذروندی .. تجربه هایی که زیر سایه ی اسم فرزانگان بهشون رسیدی .. روزایی که از ته ته ته دل خوشحال بودی و خندیدی .. و وقتایی که بابت نرسیدن ها و نشدن ها گریه کردی .. همه ی اینا جلوی چشامه . من یادم رفت دوستامو بغل کنم و بهشون بگم که چقدر از بودن باهاشون خوشحال هستم .. این کنکور لعنتی اونقدر دست و پای همه رو بست که به کلی یادمون رفت اخرین لحظه هاست که باهمیم .. اخرین لحظه هاست که میشه با این یونیفرم سرمه ای لم داد روی نیمکت های حیاط و نشست زیر سایه ی درخت توت.
این 7 سال مثه برق و باد گذشت. روزای خوب دبیرستان تموم شدن .. و حالا جز یه اینده ی مبهم و نامعلوم چیز دیگه ای مقابل م نیست..



  • میم

کنکور 93 هم تموم شد . اصلا خوب ندادم . هیچ امیدی ندارم که برسم به اونچه که می خوام . ترجیحا به سال دیگه فکر می کنم . یکی می گفت یا باس توی اسمونا اوج گرفت و پرواز کرد . یا باید توی خفت و ذلت خر غلت زد . وگرنه اون وسط مسطا هیچ چی نیست . هیچ چی .
از کنکور بگذریم ..
این تابستون به نظرم باید چیز خوشایند و خوبی باشه . نا سلامتی من 5 ساله که همه ی تابستونام پرحس عذاب وجدان بوده . عذاب وجدان بابت کتابای نخونده و کارای نکرده و مشقای مونده و کلاس فردا صبح و ... این تابستون غنیمتی محسوب میشه در نوع خودش .


  • میم