جزیرهٔ سرگردانی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

شبا قبل از خواب ، یه سری تصویر پراکنده و نامربوط میان توی ذهنم. یه سری هاش مربوط به گذشته اند. گذشته های خیلی دور . اونقدر دور و فراموش شده ،‌طوری که در نگاه اول تصور می کنی اصلا تجربه شون نکردی .

 یه بار پرت شده م به یه روز پاییزی توی سالهای 85-86 . اون موقه ها بابا بزرگم زنده بودن. خونه شون حیاط بزرگی داشت . گوشه ای ش رو مسقف کرده بودند و زیر اون سقف قفسه چیده بودند .مامان بزرگم توی قفسه ها  ظرف های ترشی رو می چید . خوار و بار های اضافی و سبد سیب زمینی ها و پیاز ها و گوجه فرنگی ها و میوه ها رو هم همونجا می گذاشت . بابابزرگم توی طبقه های پایین تر جعبه ی ابزارش رو می ذاشت ..
بابابزرگ توی طبقه ی دلخواه من ظرف های درداری رو چیده بود که پر شده بودند از الو و الوچه های خشک شده .
 من اونجا رو خیلی دوست داشتم . دنج بود . عطر مطبوعی داشت .
روزهایی که خونه ی بابابزرگم بودم و برای گشت زنی توی حیاط می رفتم بعد از سرک کشیدن به باغچه ی سبزی کاری شده شون ، به زیر همون سقف و مابین قفسه ها پناه می بردم .

 تصویری که اون شب قبل از خواب توی ذهنم پدیدار شده بود ، من بودم ، مابین قفسه ها در حالی که به ساختمون اصلی خونه نگاه می کردم .

دیشب قبل از خواب هم رفتم به پاییز یا زمستون پارسال . من و ملیکا توی مسجد پشت صندلی های پلاستیکی روی زمین نشسته بودیم و به ساندویچ های سردمون گاز می زدیم . خانومی اون طرف تر مشغول مرتب کردن صندلی ها بود و من مدام به ملیکا یاداوری می کردم که لابد با خودش فکر کرده دختر فراری هستیم و سعی می کردم تضاد بین ظاهر یه دختر فراری و یونیفرم های گشاد و کوله های سنگین پر از کتابمون رو هضم کنم .


بارها و بارها ، این منتقل شدن به گذشته رو برای چندلحظه رو تجربه کردم .. نمی دونم .. شاید شبا بیش از حد ذهنمو شخم میزنم .

+

یه حس غریبی بهم میگه توی دوره ی قبلی زندگی م ،در نتیجه ی خطای بزرگی ، بخش ارزشمندی از زندگیم یا شاید تمام اون رو از دست دادم ..
 گاهی حس می کنم اون دوره ، من یک اعدامی بودم ..


  • میم
بهم از طریق sms خبر میده که ورودی بهمن دانشگاه ازاده .. این زمستون میره دانشگاه ..
و هیچکس نمی تونه درک کنه که من چقدر قلبم می گیره ..
مدام چهره ی کودکانه ی دوران ابتدایی و راهنماییش میاد مقابل چشام . همه ی تلاش کردن هاش و این در و اون در زدن هاش . همه ی سختی هایی که توی این 9 سال تحمل کرده ..
دختر بلند پرواز و شوخ و شنگ کلاس ، دوست خوب من ، بعد از اون همه ایده آل گرایی و بلند پروازی حالا باید بره دانشگاه ازاد !
  نمی گم دانشگاه آزاد بده ..
فقط می دونم در شان دوست من نیست .. دوست من خیلی قَدَر بود .. دوست من باهوش بود .. دوست من یه زمانی المپیادی بود .. و حقش دانشگاه آزاد نبود و نیست و نخواهد بود .
 
  هرچی میگذره بیشتر ایمان میارم به اینکه کنکور ناعادلانه نیست . حتی عادلانه هم نیست .. کنکور هیچی نیست .. کنکور فقط یه نقطه ست که میذاری ته تمام سرخوشی های دبیرستان .. ته یونیفرم های گشاد .. ته دوستی های 7 ساله ..
  • میم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ آذر ۹۳ ، ۱۹:۴۲
  • میم