جزیرهٔ سرگردانی

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر کردن زیاد به جنون و دیوانگی میرسه .
من اهسته اهسته دارم دیوانه میشم . وقتی زیاد فکر می کنی برای هرکاری یه دلیل منطقی پیدا می کنی و دیگه نمی تونی تصمیم بگیری . در مرحله ی بعد ، نمی تونی راجع به چیزی نظر بدی . رفتار های خودتم زیر سئوال می بری . صد بار هر کار و اتفاق و برخورد و و ادمی رو مرور می کنی ، حالتای مختلفو بررسی می کنی ، رفتارهای خودتو ، رفتارهای دیگران ، دلایل خودت ، دلایل دیگران ، افکار دیگران و ...مثلا یه اتفاقی در عرض 15 دقه رخ میده و تموم میشه و میره پی کارش .من میشینم ثانیه به ثانیه شو بررسی می کنم ، از نو می چینم ، ادماشو ، احساسشون ، رفتارشون و .. تحلیل می کنم اگه اینطور نمیشد فلان ادم حاضر در اتفاق چی به سرش میومد . سرنوشتش چی میشد ، احساسش چی میشد و اگر بهمان جمله رو نمی گفتم بهتر نبود ؟ اگه حرف دیگه ای می زدم چی میشد ؟ فلانی چرا این حرف رو به من زد ؟ راجع بهم چی فکر کرد که اینو گفت ؟ و ...
ته این افکار زنجیر وار ، میرسه به خودخوری و سرزنش . میشی یه ادمی نمی تونه خودشو دوست داشته باشه ، نمی تونه تصمیم بگیره و همیشه در تردید و عذابه ..
 نیمه ی پر لیوان ؟
وجه مثبت ماجرا اینه که هیچوقت کسی رو قضاوت نمی کنی . چون می فهمی چرا اینکارو کرده ، چون می تونی دلیلشو بفهمی . هیچوقت کسی رو سرزنش نمی کنی .
اما به اندازه ی تموم ادمای دنیا که سرزنششون نکردی ، خودتو سرزنش می کنی ..
در یک کلام ، نابود میشی در کل .

    ×دوباره توی مسیری قرار گرفتم ،که ادامه دادنش وابسته به تصمیم گیری های متعدد و متوالی یه.
     اگه درست فکر نکنم ، اگه درست انتخاب نکنم، اگه درست تصمیم نگیرم این مسیر منتهی میشه
     به یه جهنم بزرگ .
     دعام کنید لطفا ، اگر که بهش اعتقاد دارید ..

  • ۰ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۲
  • میم

وقتی توی شرایط بدی هستی ، ایمان می تونه پابرجا نگه ت داره و از روزای سخت عبورت بده . اما وقتی توی همین شرایط بد ، ایمانتو از دست بدی ، خیلی زود از پا در میای ..
من می ترسم .
من از روزهای نیامده و اتفاقات رخ نداده سخت می ترسم ..


  • ۰ نظر
  • ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۰۰
  • میم

میدونید قبل ترها ، خیلی باهاش حرف میزدم. غر میزدم . نق می زدم ، فحش میدادم .. خواسته ها مو براش توضیح می دادم ، حتی یادمه با هم دوستانه گپ میزدیم [اگر این گپ زدنه توهمی بیش نبوده باشه ، البته !] ، اما الان نه. اون[با فرض وجود داشتن ]کار خودشو میکنه منم کار خودمو. فقط هرازگاهی ازش میخوام که فلان اتفاق رخ نده  و اون اتفاق میفته و بعد باز اون سکوت مطلق طولانی ..
 توی همچین موقعیتی کافیه دو دوست دانا و آتئیست هم داشته باشی ، اینجاست که اروم اروم خداناباوری در دلت جوانه می زنه ..


  • ۰ نظر
  • ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۶
  • میم

برای صدمین بار عکسو باز می کنم و نگاش می کنم .چقدر پراکنده شدیم . چقدر دور شدیم و چقدر همه تغییر کردند . محو میشم توی جزئیات چهره و حالت دست هاشون . 14 دختر خوشحال که با بی خیالی تمام رو به دوربین ژست دلبرانه گرفته اند و لبخند زدند . بعد با خودم فکر میکنم که اگر دعوت زهرا رو رد نمی کردم ، الان کجای کادر عکس وایستاده بودم ؟ کنار زهرا ؟ کنار مهرناز ؟ نه .. روی مبل کنار صفورا از همه بهتره .. اره .. نشسته بهتره . دوست ندارم کنار مهتاب و سارا بایستم .
 بعد هم انگار که یه مکنده ی قوی از دنیای خیالات و ای کاش ها هورتم بکشه و پرتم کنه به شرایط فعلی .
  فعلا که ادم مجهول داستان منم . کسی که مشخص نشد اخرش چه کار کرد . کسی که معلوم نیست کجاست و چیکار میکنه .
شدم همون ادمی که یه روز این 14 تا دختر ، توی یه دور همی عصرگاهی  [وقتی که مشغول نوشیدن چای یا قهوه یا ابمیوه یا هر کوفت دیگه ایشون هستن و انگشتاهای بلند شون رو اغوا گرانه دور لیوان نوشیدنی ، حرکت می دن] یادش میکنن که " عه وا!فلانی چی شد؟ زنده ست؟ چی کار می کنه اصلا؟! "


   × نمیخوام فکر کنم که عقب مونده م. نمی خوام فکر کنم که چه شرایط بدی دارم ، نمی خوام به
     گذشته ها فکر کنم . می خوام همه ی اون اندک توان و انرژی باقی مونده رو برای راند جدید
     مبارزه جمع کنم .
     می خوام برای اخرین بار با همه چی بجنگم !

  
   × "گوشه ی امنی برای من" . یکی برام کامنت گذاشته بود اینجا امن نیست  و من مصرانه گفته
      بودم  امنه .. امنه برای من . شبیه دختر کوچولویی که اصرار میکنه و پاهاشو به زمین می کوبه .
      اما وقتی برای نوشتن این پست ، دیدم که چقدر پرهیز می کنم از بردن اسم واقعی ادم های
      زندگیم فهمیدم که توی ناخوداگاهم اینجا رو امن نمی دونم .. چه اصراریه تلقین کنم به خودم ؟
      شاید عنوان رو عوض کردم .. شاید هم کلمه ی "امن" ش رو خط زدم ..

   *
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند            بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را (سعدی )

  • ۰ نظر
  • ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۵:۲۰
  • میم

نسبت من به دنیای روژین ، شبیه کسی بود که از سوراخ قفل در ، شاهد زندگی یک ادم ، درون اتاق باشه .. همونقدر ناقص و محدود .
اما در همون حد هم به نظرم روژین بهترین دختر کره ی زمین بود ..





  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۸
  • میم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۰۵:۳۲
  • میم

مطمئن باشید بر اثر متراکم شدن غصه هاتون ، نمی میرید اگه وقتی که قصد دارید از ناجوان مردی روزگار پشت خط چسناله کنید ، نک و ناله هاتون ُ قورت بدین و ملاحظه کنید که فرد شنونده ، خودش ، زمین خورده ای یه که تازه کمر راست کرده و فقط دو روزه بدون بغض نفس می کشه .








  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۵۰
  • میم

 هی وسط صحبت مکث می کردم از خودم می پرسیدم ایا درسته که بپرسم یا نه . مدام جملات قبلی رو بررسی می کردم و منتظر بودم اروم اروم به موضوعی شبیه رضا نزدیک بشیم و بپرسم ، "راستی از رضا چه خبر ؟ " . نمی خواستم بفهمه از دیشبه منتظرم بفهمم رضا الان کجای دنیاست و چیا تو سرش می گذره ، نمی خواستم "منتظر و دلتنگ " به نظر بیام . نمی خواستم "ادم گذشته ها" به نظر بیام . می خواستم فک کنه ، توی تمام زندگی اگه به خیلی ها باختم ، اگه خیلی چیزا رو از دست دادم ، اگه توی خیلی از کارهای غلطم گیر کردم ، با رضا و ارتباط پاک شده مون ، کول و منطقی برخورد کردم ..
اونقدر فک کردم و جمله ها و جایگاه شون رو بالا پایین کردم ، که یهو دیدم داریم خدافظی می کنیم .
با بند بند وجودم دلم می خواست همون لحظه مابین اون همه بوس و فدا مدا وقربونی شدن بپرسم " عهه! ملیکا راستی ،رضا خوبه ؟ "
اما خب ..
نتونستم .
اون قطع کرد و تماسمون تموم شد .


  ×  بعد sms ی جویای احوالش شدم . ادای ادمی رو در اوردم که اینقدر دغدغه داره که رضا و کارهاش
      هیچ جای ذهنش ، جایی ندارن.
      فهمیدم ، مرحله ای که نگرانش بود رو تموم کرده و داره می ره سر فصل بعدی . یه زمانی هردو
      مرحله ای رو پیش رو داشتیم که مبهم و ترسناک به نظر میرسید . کارمون این شده بود که زنگ
      بزنیم بهم و از ترس ها و دلشوره هامون بگیم .
      اون داره میره سر فصل بعدی و من ؟
      من هیچ . من هنوز توی همون مرحله ی تاریک و ترسناک گیر کردم .

  × به طرز عجیبی حس میکنم روی دوستی های با قدمت بالام ، بیش از حد پتانسیلشون حساب باز
     کردم .6  ماهی میشه که اروم اروم به این باور رسیدم ..
     فکر میکنم یافته ی باارزشی یه .


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۰
  • میم

اتوبوس به شدت شلوغه . گوشی رو محکم چسبوندم به گوشمو و سعی می کنم حروف رو واضح ادا کنم تا شاید با وجود صدای ته چاهی م ، اونور خط بفهمه چی می گم .
یهو یه خانوم مسن ، که توی قسمت اقایون نشسته ، بعد از یه چشم غره از لابه لای ادم ها ، با فریاد بهم میگه : حرف نزن دیگه ، سردرد شدیم !

 ×  هنوز که هنوزه نفهمیدم صدای من چجوری باعث اذیتش شده بود اخه.
     یه وقتایی هست ادم واقعا حواسش نیست و بلند بلند صحبت می کنه ، اما من واقعا برام مهمه که
     صدای صحبتم با گوشی توی اماکن عمومی باعث ازار دیگری نشه ، در ضمن من به شدت روی
     حریم شخصی م حساسم و دلم نمی خواد چند جفت گوش اضافه همه ی زیر و بم زندگیمو از روی
     یه تماس تلفنی بفهمن  ؛ حالا اینکه من بیشعور بازی در اوردم یا  اون خانوم ، ملوم نیست ..
     راستیتش دلخورم شدم از لحنه خانومه ...

  • ۰ نظر
  • ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۴
  • میم

 من و داداشم ، موجوداتی "خانه دوست" یم . در سفر هم از محالاته در باب دوری و فراق از خونه ، اه و ناله و فغان نکرده باشیم ، بالاخص من ! [من میگم اه و فغان ، شما بخون غرغر و نک و ناله! ]
لازمه اشاره کنم چقدر بدسفر ام ؟

 × از سفر برگشتم ، با یک بغل دل تنگی برای خونه :)


 * بشنو از نی چون حکایت می کند   از جدایی ها شکایت می کند (مولانا)

  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • میم