جزیرهٔ سرگردانی

۱۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

من خوش حال ترین دختر کره ی زمین بودم ، وقتی که داداشی عزیزم داشت شمع تولدش را فوت می کرد .
برق نگاهش تا ابد در ذهنم می ماند .
امشب فهمیدم انجام سخت ترین کارها و به دوش کشیدن سنگین ترین بارها برایم سهل اند ، وقتی که بخاطر پسرک باشند ..


  • ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۵۹
  • میم
   هوا خنک شده بود ولی من همچنان با لباس تابستانی در خانه می چرخیدم . شب‌ها پنجره ی اتاقم را باز می گذاشتم و موقع رفتن به کلاس مانتوی نخی به تن می کردم . شربت البالو درست می کردم و 3-4 قطعه‌ی درشت یخ می انداختم داخلش .
این‌ها اخرین تلاش‌های من برای تمام نشدن تابستان بود . من تابستان را به زور توی اتاقم حبس کرده بودم ، دلم می‌خواست تابستان ، مثل اکاردئون کش بیاید و هیچوقت تمام نشود . نمی‌خواستم باور کنم پاییز از راه رسیده و دارد تاریکی را توی شهر پخش می کند . همه چیز خوب بود ، تا امروز صبح .
   صبح امروز ، آخرین دنگ ساعت نواخته شد. سحر و جادوی تابستان گرم و دوست داشتنی به پایان رسید.
امروز خودم با همین دو تا چشمم پاییز را دیدم که پشت پنجره نشسته . ابرهایش را به آسمان کشیده تا مبادا پرتویی برسد به زمین و پهن شود کف خیابان . بویش را طوری در هوا پراکنده کرده که مبادا دختری عاشق تابستان ، انکارش کند و خجسته دلانه دنبال پیراهن خنک گل گلی اش بگردد .
پکر شدم .
   همیشه از پاییز متنفر بودم  از صبح هایش که دیر روشن می شود ، از عصرهایش که زود تاریک می شود . از هوای بیش از حد خنکش که مجبورم می کند گوله‌ی لباس شوم و کف خیابان قل بخورم . از پیاده‌روی‌هایی که مدام باید حواسم باشد پایم روی ترشحات مخاطی تف شده از دهان عابران سرماخورده نرود و از همه مهمتر ، بیزار بودم از رخوت و کسالتی که با امدنش نفوذ می کند در رگ هایم .
   وقتی می بینی نفرتت بی ثمر است و باز هم همان سناریوی همیشگی فارغ از تنفر یا خوش‌آمد تو تکرار می شود تلاش می کنی خودت را تغییر دهی . من هم همین کار را کردم ؛ سال های پیش بسی تلاش کردم پاییز را دوست داشته باشم . عاشق رنگ چتر آدم ها شوم و آفتاب بی جانش را بپذیرم ، اما نشد . هی زور زدم و نشد که نشد ؛ حقیقت این بود که فقط  آب در هاون کوبیده بودم .
 پاییز باز هم طعم تلخ گسش را به من چشاند ؛ آدم ها را برد  و با دلتنگی های عصر گاهی اش ، خفه ام کرد.
 تا چند روز دیگر راند جدید شروع می شود ...
  پیش به سوی سه ماه له شدن زیر سم های اسب یال افشان زرد پادشاه فصل ها ، پاییز .

 
      × عشاق پاییز سر مست از رسیدنش از رنگ هایش می گویند . اخر کدام رنگ ؟ کسی از رنگ
      افشانی پاییز حرف میزند که توی دل جنگل کلبه ی چوبی داشته باشد . زندگی شهرنشینی را
      چه به هفتاد رنگ پاییز ؟  برای ما شهر نشین ها پاییز فقط تاریکی و سیاهی دارد . فقط سرما
      دارد و کثیف شدن لباس ، وقتی که راننده ی سر به هوایی با سرعت زیاد از روی گودال ابی
      رد می شود .

     × امسال کمی منتظرش هستم . ان هم نه به خاطر علاقه به این فصل کذایی ، نه . فقط می-
     خواهم زودتر برسد و هوا را سرد کند تا من لباس بافتی که امشب خریدم را بپوشم و ببینم تا
     چ حد گرم نگه‌م می دارد . می خواهم بدانم ارزش پولی که دادم را دارد یا نه :دی



 

  • ۲ نظر
  • ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۸
  • میم

 همین دیشب پرسید : " اگه توی مهد کودک عطسه م گرفت ، چیکار کنم ؟"

  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۰
  • میم

وبلاگی که نویسنده ش قلم رقصان و روانی دارد و از مادر تازه در گذشته ش می نویسد
صدای سوزناک خواننده ای که از بیرون پنجره تا من می رسد
دعوایی که کردم
و دلی که گرفته ، دلی که خیلی گرفته .



  • ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۵۹
  • میم
از دور می‌آید و می‌بینم که صورت کوچولویش غرق غم و نگرانی ست ، نزدیکم می‌شود و با صدایی محزون می‌پرسد :" اگه توی مهد ، درسا رو یاد نگیرم چی ؟ اگه اسم بچه ها رو نتونم حفظ کنم ؟ دسشویی داشتم باید چیکار کنم ؟ "
می کشمش توی بغلم .
نمی دانم باید چه بگویم ، هنوز حس خالی شدن ته دل -بعد از رفتن مامان و تنها ماندن در مهد- را یادم بود . سعی کردم مطمئن‌ش کنم که باهوش است . البوم عکس های مهدکودکم را اوردم . سعی کردم غبار روی سال‌های دور را پاک کنم و از روی جزئیات کدر شده در ذهنم ، اسم دانه دانه ی دوستانم را بگویم ؛ توضیح دادم که وقتی دستشویی داشته‌م چکار می کردم .  تلاش می کردم که یادم بیاید اما خیلی فایده نداشت ، از کل حیاط بزرگ مهد کودکم -بزرگ در ان زمان ، تجربه نشان داده اگر الان ببینمش ، لابد حیاط کوچکی بیش نیست - باغچه‌ش را یادم مانده بود ، زمین شن و البته لکه ی زنگار روی چرخ و فلک . بعد از دیدن عکس ها ، تصویر کم رنگی یادم امد از زوایه‌ی دید دختری که توی چرخ و فلک نشسته و به چهره‌ی مات چند بچه نگاه می کند و حس می کند کسی که حتما سارا جون است از پشت‌سرش ، دارد چرخ و فلک را می چرخاند . بعد هم دوباره از زاویه دید دختری که روی تاب نشسته و پسر کوچولوی کنارش را ارام می کند تا گریه نکند ، تاب بازیمان را دیدم . همان هارا بال و پر دادم و برایش تعریف کردم .با دقت گوش می داد . بعد هم دوتا هواپیمای کوچولویش را برداشت و جست و خیز کنان دور شد .
 نمی دانم شنیدن حرف هایم به کم کردن استرسش کمکی کرد یا نه . نمی دانم،نمی دانم،نمی دانم. منی که در نود درصد زندگی ام ندانستم . نمی دانستم باز هم . از ندانستن در چنین موقعیت هایی لجم می گیرد . خیلی وقت ها نمی دانم باید چکار کنم تا نگرانی از قلب کوچک و روح پاکش زدوده شود . دوست ندارم حس کند صحبت کردن از ترس هایش پیش من ، جزو بی فایده ترین کارهای دنیا ست ، دلم میخواهد برایش کسی باشم که خودم در زندگی ام نداشتمش .
گاهی فکر می کنم خواهر بودن ، خواهر خوب بودن ، از سخت ترین هاست.

    × بهتان اطمینان می دهم ، می توانید مهدکودک را به لیست جاهای "حال خوب کن" توی ذهنتان
    اضافه کنید .
   

    × بعد که رفت نشستم و به ترس هایش فکر کردم . به ترس هایم ، به ترس هایمان .
    چقدر آدم ها جالبند ، هر چقدر هم که بزرگ شوند ، هر چقدر هم که کت و شلوار اتو کشیده
    بپوشند و کفش پاشنه دار به پا کنند و محکم و بلند گام بردارند ، وقتی می ترسند ، پسر بچه ی
    5 ساله می شوند و دلشان می خواهد در بغل کسی مچاله شوند از ترس هایشان حرف بزنند.

    انگار ترس دستی باشد که تمام لایه های انباشته روی کودک درونمان را کنار می زند ..

  • ۱ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۲۵
  • میم

از غیر قابل درک ترین ادم های کره ی زمین ، دختران و زنانی اند که پارتنر/نامزد/همسرشان را "شوشو" خطاب می کنند . "من و شوشو امروز فلان" ، "دلم برای شوشوی عزیزم تنگ شده و بهمان" و کلی دونفره ی دیگر با شوشو .
اوایل که این قبیل از نوشته های زنانه را می خواندم آنی به ذهنم می رسید شاید شوشو حیوان خانگی یا عروسک شان باشد ، اخر واژه ی شوشو ادمی را بیشتر به یاد شخصیت کارتونی یا عروسک می اندازد تا مردی که عاشقانه دوست داشته می شود ، اما بلافاصله فضای دونفره ی نوشته ها خط بطلانی میکشید بر تصورم و یاداور میشد شوشو همان شاهزاده ی سوار بر اسب سفید ست که حالا باهاش خودمانی و "سفره یکی" شده اند ...



  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۱۵
  • میم

  × دقیقه ی نود هر فرایندی را در نظر بگیرید . حالا کمی قبل تر از ان را تصور کنید . راستش را بخواهید
      من همیشه کارهایم را در همین لحظه ای که تصورش کرده اید شروع می کنم . هیچوقت هم اهل
      برنامه ریزی نبوده ام . از این جهت است که تازه 20 شهریور ماه ، در پایانی ترین لحظات تابستان
      یادم امده از الو سیاه می توان لواشک هایی به غایت ترش درست کرد .
      تند و تند الو خریدن همانا ، ساعت ها الوی پخته صاف کردن همان .

 
  × میهن بلاگ به بیان ، بلاگفا به بیان ، پرشین بلاگ به بیان و از هزار جای دیگر به بیان . خیلی هم خوب
     خیلی هم قشنگ ، فقط من اخرش نفهمیدم الان برای انتقال ارشیو وبلاگ دیگرم (که در سرویس بیان
     هم هست) به اینجا باید چکار کنم ؟ تروخدا راهش کپی پیست دانه دانه ی پست ها نباشد ! 

 
  × از دوم دبیرستان ، خرید اول مهر برایم بی معنی شد. سه سال اخر، خودم را مجبور به خرید کردن در
     ابتدای پاییز نمی کردم . صبر می کردم پاک کنم گم شود یا خودکارم  تمام شود یا اتودم بپوکد بعد
     بشینم به چاره اندیشی
!  اما خب از همه ی اینها هم که بگذریم دلم ذوق کردن برای وسایل جدید
     و بوی نویی کیف می خواهد . خرید کردن لوازم التحریر درست همین الان ، فقط همین الان،
نه کمی
     قبل تر و نه حتی بعد تر ،درست در همین خنکی هوای شهریور ماه . اما این هزینه های گزافی که
     بخاطر کتاب ها  و کلاس ها و ازمون های الاغچی و ... به جیب بابا تحمیل شده ، وجه خسیس و
     و به شدت صرفه جوی شخصیتم را  پرورش داده طوری که به خودم حتی اجازه ی خرید یک پاک کن
     کوچولو را هم نمی دهم .
    اخر ارمان های ما این نبود که در شرف 20 سالگی همچنان اویزان جیب پدر باشیم ، بعله ، بعله !   


  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۸
  • میم

ته دانسته هایم راجع به اعتیاد می رسد به مطالب روزنامه ها و مجلات . نزدیکترین تماسم با ادم های درگیر اعتیاد ، دیدن سه باره ی زنی ست که بچه اش را به پشتش می بندد و با ظاهری اشفته توی چهارراه نزدیک کلاسم گدایی می کند .
اینها را می گویم که بفهمید برخورد بعدازظهر امروز تا چه حد برایم بیگانه بوده و ناراحتم کرده . بعدازظهر لپ تاپ در بغل ، زیر افتاب ملایمی که از پنجره می ریخت روی پاهایم لم داده بودم که چند عربده ی بلند مرا به سمت پذیرایی کشاند . از پنجره ی پذیرایی ، خیابان عریض و خلوت را نگاه کردم و پسرک 16-17 ساله ای را دیدم که با مردی دست به گریبان بود. پسرک حالت تهاجمی داشت و مرد سعی می کرد پسرک را مهار کند و همزمان جیب هایش را بگردد . پسر حالت طبیعی نداشت و به سمت مرد میان سال حمله می کرد . چند عابر به درخواست مرد ، دخالت کردند و پسرک را روی نیمکت فضای سبز نشاندند و مرد را به سوی دیگری بردند . مرد به شدت مستاصل و نگران بود . شکسته بود ..
کمی بعد بابا رادیدم که بنابر همان روحیه ی نوع دوستی همیشگی اش (که به نظرم در همچین مواقعی ، باید این روحیه لعنتی را کنار بگذارد) با پارچ شربت و لیوان پایین رفته و کنار مرد میان سال نشسته .
پیشانی خونی مرد و چشم های نگرانش را که پی پسرک می گشت ، تاب نیاوردم . کنار کشیدم . روی زمین نشستم و به تمام انچه که دیده بودم فکر کردم . به رابطه ای که حدس میزدم باید پدر و پسری باشد . پسری که به پدرش فحش میداد . پسری که پدرش را می زد . پدری که سعی می کرد پسر را رام کند و چیز کوفتی احتمالی توی جیب هایش را دور بیاندازد .
بابا که برگشت فهمیدم  همان ماجرای تکراری بوده . پسرکی که گشت و گذار با دوستان و تفریحش منتهی شده بود به اعتیاد و خانواده ای که دیشب اعتیاد فرزندشان را باور کرده بودند . بابا از بغض های پشت سرهم پدر قصه گفت .از "نمی دونم چیکارش کنم به خدا" گفتن هایش. بعد هم با حالی گرفته و غصه دار روی مبل نشست و توی خودش فرو رفت .

حوصله ی قصه بافتن راجع به چهره ی کریح اعتیاد و بیمار بودن معتادان و تفریحات سالم جوانان را ندارم ، حتی نمی خواهم قاضی بشوم و ظالم و مظلوم ماجرا را در بیاورم . فقط خواستم بگویم از بعدازظهر حس میکنم قلبم مچاله شده برای پدری که امروز مقابل خانه ی ما نگران بود و ترک برداشت و خرد شد و ریخت کف خیابان .

   ×  مدتی ست که اخبار را پی گیری می کنم . به این نتیجه رسیده ام که کلا دنیا جای خوبی
       نیست . دنیا در کثافت غوطه ور است . ما ادم های مثبت اندیش دوست دار زندگی ، دور
       خودمان دیواری کشیده ایم و به این محیط محصور نگاه می کنیم و زندگی را عاشق می شویم.
       گاهی هم بر عکس ، زندگی گره می خورد و به همین محیط محصور نگاه می کنیم و حس
       می کنیم بدبخت ترین یم . درست است . بدبخت ترین یم اما توی همان محدوده بسته ی 
       دیوار کشی شده .
       پشت آن دیوار ، در همین لحظه پر از رنج ها و گریه هاست ، پر از زشتی ها و تلخی ها ست .
       همین لحظه کودکی سوری در دریا غرق می شود ، به دختری 8 ساله تجاوز می شود ، پدری
       می شکند .
       چرا خدا صبر می کند ؟

     
  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۰۱
  • میم

اول فکر می کردم خیلی بدبختم ، اهسته اهسته بدبختی ها را پذیرفتم و حس کردم که چقدر افسرده ام.
کمی که گذشت دیدم توی تمام خندیدن ها و ذوق کردن ها و پارک رفتن ها ، غصه ای بودم که رویش پوست کشیده اند. بعدتر به ناشاد بودنم مشکوک شدم و فهمیدم چقدر سخت شاد میشوم ، اصلا شاد می شوم ؟ سئوال بعدی این بود شادی ای که خیلی ها با دیدن یک ظرف پاستیل ، دریای ابی جنوب ، صبح باران زده ی خیابان ، لبخند بابا و مامان شان و کلی اتفاق دیگر دچارش می شوند چی هست اصلا ؟ چی میشود که یک سری ها مثل من ذاتا غمزده اند و جاذب حس های بد ؟
حالا مدتی ست که فهمیده ام به همان شدتی که یک اسفنج در ظرف اب ، اب را به خودش می کشد و در منافذ وجودش جا میدهد ، دختری هستم که با هرگونه غم و تلخی و ناراحتی می امیزد . لابد هم بعدا مادری میشوم که فقط به فرزندش یاد می دهد غصه بخورد و غصه بنوشد و غصه بخرد و غصه بپوشد .
آه ..

  × کلافقط غر میزنم و غصه می خورم ، نشانش هم پست های وبلاگم باشد که جز نک و ناله
     حرف خاص دیگری ندارد.
 

  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۰
  • میم
به دوستم راجع به من گفته " هیچوقت تا این حد خوشحال و سرمست ندیده بودمش. "
یا من خیلی خوب بلدم به شاد بودن و "همه چی به کف کفشم است" تظاهر کنم یا او خیلی دور شده از من و یادش رفته روزهایی را که از نگاه یکدیگر حرف های ناگفته می خواندیم ..




  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۳۳
  • میم