جزیرهٔ سرگردانی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دنیای مجازی ، به عبارت بهتر وبلاگ نویسی ، برایم حکم مسکن را پیدا کرده بود حین سر درد .شده بود کمد دیواری خانه ی کودکی هایم که در اوقات تنهایی پناهم می داد . جایی بود که مثل پاک کن ، مشکلات و اتفاقات ناخوشایند توی ذهنم را پاک می کرد . شاید هم پرتشان می کرد به گوشه های تاریک و دور ذهنم تا جلوی چشم نباشند فقط.
اما حالا حس میکنم وقتش رسیده که بروم توی دل ترس ها و مشکلاتم و گره تک تک شان را باز کنم .
شرایط حکم می کند از ورطه ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی ، تا مدتی نه چندان طولانی رخت خویش را بیرون کشم .
بروم و ببینم در نهایت چه پیش می آید .
تا بعد:)

  • ۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۴۹
  • میم
این نوشته مال آذر 93 ست . نوشتمش اما منتشر نشد و پیش نویس ماند .

 آخ اخ . این ورودی بهمن بودنت و رفتن به اون دانشگاه شده یه بغض توی گلوی من .. که چند روزه مدام سعی می کنم قورتش بدم ..
 بعد اون همه ایده ال گرایی و بلند پروازی و تلاش ، حق تو اونجا نیست .. نیست .. نیست ..
+
هرچی میگذره بیشتر ایمان میارم به اینکه کنکور ناعادلانه نیست . حتی عادلانه هم نیست .. کنکور هیچی نیست .. کنکور فقط یه نقطه ست که میذاری ته تمام سرخوشی های دبیرستان .. ته یونیفرم های گشاد .. ته دوستی های 7 ساله ..
+
یادت هست اول راهنمایی ،‌سه شنبه ها ، ساعت اخر ، ازمایشگاه زیست شناسی داشتیم ؟!‌ یادت هست ؟! همیشه حس خوبی به من می داد اون ساعت و اون ازمایشگاه .. تو و ملیحه بودین و من خوشحال بودم ..
سوم راهنمایی رو یادت هست ؟! اون همایشه ؟! اون دفعه که بزور بردنمون راهپیمایی رو چی؟  یادت هست ؟! جعبه ی شیرینی که خریدی ؟! چادری که به زور سر کردی و بهت میومد .. ؟! یادت هست‌؟
 
یکی منو از توی خاطراتم بکشه بیرون ..
دیگه دارم روانی میشم..

آدمی که این پست خطاب بهش نوشته شده بود ، رفت دانشگاه و حالش بهم خورد و برگشت و دوباره کنکور داد . بعد از مرداد امسال ، باز هم با رتبه ی سه رقمی نشست تا برای بار سوم کنکور بده .
کاری به چند و چون ماجرا ندارم .
دلیلی که باعث شد این پست رو بعد از 11 ماه منتشر کنم ، بی تابی اون موقع خودم بود . اون موقع برای دوستم خیلی غصه خوردم . گریه کردم چون حس می کردم سختی شرایط داره راضیش می کنه دست به کاری بزنه که اشتباهه . تصور می کردم با این کار برای همیشه تموم میشه و نابود! اما اتفاقات طور دیگه ای رقم خورد ...
گاهی وقت ها نمی دونم چه اتفاقی رخ خواهد داد ، نمی دونم چه چیزی در انتظار عزیزانم ه . با این وجود کلی برای اتفاقات رخ نداده و روزها نیامده مرثیه سرایی می کنم و خودمو با تصورات و حدسیاتم اذیت . غصه ها می خورم و گریه ها می کنم .زمان بی توجه به نگرانی های من جلو می‌ره ، روزها خوب یا بد می گذرن . وقتی مدت ها بعد به دفترچه یادداشت ها یا وبلاگم رجوع می کنم و با بی تابی ایام گذشته‌م مواجه میشم ، می فهمم چقدر بیخود و بیهوده بودند .
حس میکنم باید یکم زندگی رو آسون بگیرم ...

    

  • میم

مداد ازبین انگشت هام سر می خورد . دست‌م عرق کرده بود . ترتیب اتفاقای افتاده رو تغییر می دادم و به این فکر می کردم که اول بگم چرا سال دوم نتیجه نگرفتم یا برم سراغ افکار خودخورانه‌ام ؟ از گوشه‌ی میدان دیدم ، دوتا چشم درشت قهوه ای توجه‌مو جلب کرد . پسربچه‌ای بود که چند دقیقه پیش مامانش با دعوا از توی حیاط اورده بودش داخل اتاق انتظار . سرمو بلند کردم . وقتی فهمید دارم نگاهش می کنم ، رو کرد به آکواریوم . خانم منشی ازشون خواست برن داخل اتاق شماره ی 2 . "میشه صبر کنم تا شوهرم بیاد ؟" ، منشی جواب داد " خانوم وقتتون داره می گذره . شوهرتون که اومد می فرستمشون داخل ." مادر دست پسرک رو کشید و رفتن سمت در اتاق . پاهامو به هم گره زده م و کیفمو توی بغلم فشار دادم . دفترچه م روی پاهام بود و به این فکر می کردم چقدر بی نظمه اینجا . بیست دقیقه‌ی قبل باید نوبتم می شد .چرا منو معطل نگه داشتن؟ نکنه اصلا امروز وقت نداشتم ؟ چشمم به نقشه‌ی روی میز بود که کنارش کلمه‌ی مزایده رو قرمز نوشته بودن . صدای زنونه‌ای با تعجب پرسید "چی ؟" سرمو بلند کردم . منشی دوباره تکرار کرد "50 تومن ." زن گفت " شما که گفته بودین 45 تومن ؟!" منشی بدون برداشتن نگاهش از روی پوشه ی توی دست هاش ، با لحنی یکنواخت ، گفت " خانم علیزاده ! گفته بودم 45 دقه، 50 تومن " مضطرب شدم. زن پنج تومن دیگه گذاشت روی 45 تومن . مرد همراهش ، تکیه داد به دیوار و با لحنی اعصاب خردکن ، داد زد " اره ، خرج کن پولا رو . خرج این حرفای مفت . بذار پام برسه اونجا ، بهشون می گم چه گهی خوردی." منشی پول‌ها رو شمرد و با دادن شماره ی کارت ازشون خواست دفعه ی بعد 50تومن رو دو روز زودتر کارت به کارت کنن بعد هم از پشت میز بلند شد و رفت داخل اتاقی . کمی بعد چای به دست بیرون اومد و رو به زن گفت "اول شما برین داخل ، اتاق شماره ی 4 ." زن هنوز حرکت نکرده بود که مرد خودشو پرت کرد جلو و داد زد "من فروغی ام!" زودتر از زن داخل اتاق رفت و صداش رو می شنیدم که دوباره تکرار می کرد "من فروغی ام!" توی این فاصله دختر و پسری وارد شدن . دختر وقت داشت . رفت سمت میز منشی تا به سئوال‌هاش جواب بده . 29 ساله ، مجرد ، فارغ التحصیل رشته ی حسابداری . منشی فیش رو ازش گرفت و دختر نگاهی به پسر انداخت و رفت سمت صندلیش . فروغی برگشته بود ، شایدم دکتر بیرونش کرده بود . به هر حال اون لحظه روی صندلی نزدیک در ، کنار پسر نشسته بود و غر می‌زد. چند لحظه‌ از نشستن دختر نگذشته بود که نوبتش شد . رفت داخل اتاق شماره ی 3 . فروغی از پسر پرسید "اینجا چند تا دکتر داره . نه ؟" پسر گفت "اره " فروغی پرسید "چندتا ؟" پسر همزمان با ادای "نمی دونم. " از جاش بلند شد و رفت بیرون . فروغی آه بلندی کشید ...
از توی راهرو صدای تق‌تق کفش های زنونه‌ای می اومد . وقتی صدا به بلندترین حدش رسید ، خانمی با شال گلبهی توی چارچوب در ظاهر شد . رفت سمت میز منشی و باهاش خوش و بش کرد و در پاسخ به "فیش تون ؟" گفت اینترنتی پرداخت کرده و برگه ی A4 تا شده ای رو سمت منشی گرفت .
" نوبت شماست . اتاق شماره ی 5 "
منو می گفت .

     

  • میم



Fish and Cat  -  Pallett

  • ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۳
  • میم
پس از 14 سال ، مجددا در مهد کودک .
  • میم
از ساعت 6 عصر بود که یهو یه عده ریختن توی دلم و شروع کردن به رخت شستن .با وجودی که حس می کنم تار و پود پارچه ی لباس ها از هم جدا شده ، اما همچنان شستن رخت ها ادامه داره .
 تمام اینترنت رو زیر و رو کردم . هر مطلب و جمله ای که به " مقابله با اضطراب جدایی کودک از والدین " مربوط بود رو با دقت خوندم . متاسفانه چیزی راجع به اینکه "اگر برادرم با چشمای اشکی از من بخواد که تنهاش نذارم ، منم گریه م می گیره " یا " اگر برادرم در مهد احساس بی پناهی کنه ، قلبم هزار تیکه میشه " پیدا نکردم .
همین جا هم اعتراف می کنم اگر این بچه فردا گریه کنه و نخواد ازم جدا شه ، من فقط می تونم بشینم در مرکزی ترین نقطه ی مهد و پابه پاش اشک بریزم ، همین و بس .

  
  • ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۱:۰۸
  • میم