جزیرهٔ سرگردانی

۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

من از زندگیم چی می خوام ؟ اصلا چطور باید چیزی رو بخوام ؟ چی میشه که ادم ها از زندگیشون چیزی رو می خوان ؟ چجوری می فهمن اون چیز براشون بهتره و اون رو می خوان ؟ چطور برای چیزی که وجودش احتمالی یه به خودشون سخت میگیرن ؟
این سئوال ها ماحصل یک بازه ست . سر بازه روزی بودکه ایده ی دادن کنکور ریاضی رو با خانواده م در میون گذاشتم . نمی دونم کی اون وسط مسطا بین اون همه پیشنهاد و اگر و مگر گفت "خب تو چی می خوای از زندگیت ؟ " و اونقدر پاسخ دادن به این سئوال واسم سخت و دشوار بود که کلا دور رشته ی ریاضی رو یه دایره ی قرمز کشیدم . انتهای بازه هم حدود یک هفته ی پیش بود که دیگه نتونستم صبح زود پاشم . من همون ادم دیروز بودم ، اتاقم همون اتاق دیروز بود ، همه چیز مثل دیروز سرجای سابق ش بود به جز من . من نمی تونستم از توی تختم بلند شم ! یه بی حسی فکری و جسمی ، یه جور کرختی و خستگی باعث شده بود میخ شم به تختم . همون روز حس کردم چقدر همه چیز برام بی اهمیت شده . چه بی هدفم . چه بی انگیزه م . همه ی چیزهایی که یه زمانی برام ارزشمند بودند ، تبدیل شده بودن به آشغال ، به زباله !
حالا یک هفته از اون روز صبح گذشته و من همچنان کنار اون کوه زباله نشستم و دونه دونه اشغال ها رو بر می دارم و به این فکر می کنم که چطور همچین شی بی ارزشی زمانی برای من ارزشمند بوده ؟ المپیادی بودن ؟ فرزانگانی بودن ؟ بالاترین معدل فولان سال ؟ بیوتک خوندن ؟ محقق شدن ؟ نوروساینس خوندن ؟ و ... اصلا اینا چی ان ؟ چرا برای من مهم بودن ؟ چرا حالا مهم نیستن ؟
 یکی شون نتیجه ی صحبت های دبیرهای المپیادم بود ، یکیشون نتیجه ی 7 سال توی اون سیستم درس خوندن ، یکی شون نتیجه ی سه سال سرکوفت شنیدن بود ، یکی شون نتیجه ی کلی گره و عقده ی ناگشوده بود ، هر کدومشون وصل بودن به کلی خاطره و ادم . حالا نه اون ادم ها مهم بودن نه اون خاطره ها . نمی دونم چرا ، نمی دونم چی شد ، نمی دونم یهویی چه مرگم شد . من سردر گمم . من توی دنیای خودم و روزهای گذشته م گم شدم !
 شاید دارم وقتمو تلف میکنم ، شاید این خزعبلات نتیجه ی روزهای بیشمار خونه نشینی باشه . شاید بهتر باشه بجای این فکرهای احمقانه و خود خوری ها مثل بقیه که دارن برای رسیدن به اونچه که می خوان تلاش می کنن ، تلاش کنم ...
نمی دونم ، نمی دونم .. فقط می دونم ذهنم دچار یه خلا انی شده . خوب می دونم که اگر شرایط توی پاییز 94 این شکلی نبود ، اگر کلاس کنکور و مشاوره و ازمونی نبود ،کلا قید کنکور رو میزدم .
کنکور که چی ؟ ازمون که چی ؟ رتبه که چی ؟ برای منی که نمی دونم چی می خوام نباید تفاوت زیادی باشه بین یه محقق خوب بودن یا یه دختر بی کار بی عار خسته بودن . وقتی ذهنت خالی خالیه و نمی دونی چی باید بخوای ، هدف و انگیزه و تلاش برای رسیدن معنایی نداره ، ارزو و امید مفهومی نداره .
جای منی که کلی شوق و ذوق داشت برای فردا شدن و باز کردن گره های پیش روش رو منی گرفته که به محض پیش اومدن یه مشکل استرس زا ، اولین فکری که قبل از هر راه حلی به ذهنش می رسه اینه که " ای کاش گلدون کنار پنجره بودم ! اما من ِ مواجه با این مشکل ، نه! "
هیچ تفاوتی هم بین من بودنش و گلدون پلاستیکی بودن نمی بینه ، هیچ تفاوتی !

   × فاطمه این عکس رو توی تلگرام برام فرستاده و نوشته این ماییم .



 توی دلم می گم باز معلوم نیست کدوم عکاس ناشی ای از ما همچین عکسی گرفته .می خوام پرسم کدوم عکسمون رو کی اینقدر خراب کرده تا شخصیتشو ترور کنم اما قبل از اینکه حرفی بزنم تصاویری رو می فرسته که روشن می کنه مفهوم جمله ی اولشو ، " این ماییم " .








 اره خلاصه این ماییم . یه جایی روی همون نقطه ی کوچولوی ابی رنگ ، من نشستم که توی دنیای خودم و افکار مزخرفم گم شدم .

  • میم