جزیرهٔ سرگردانی

۱۲ مطلب با موضوع «حرف بزن» ثبت شده است

همین الان رسیدم خونه . بین ساندویچ های کپک زده و قاشق چنگال ها و کاغذ های پاره پوره ی روی تختم جا باز کردم و دراز کشیدم ، شاید بهتر باشه بگم گوله شدم ، به این فکر می کنم که ساعت شیش و نیمه ؛ من یه ساعت پیش تو رو روانه ی دنیایی کردم که کیلومتر ها از من فاصله داره .فرسنگ ها از دنیای من دوره . این یعنی پایان یک دوره ی طولانی هم حسی و هم دردی . این   یعنی تموم شدن خیلی چیزا . تو رفتی ، عمیقانه رفتی . یه رفتن تلخ و جگر سوز و دلتنگ کننده . اونقدر که می تونم ساعت ها بخاطرش گریه کنم . ساعت ها بشینم و به تمام وقایعی فکر کنم که بدون تو رخ نمی دن . بدون تو هیجانی ندارن . به شهری که وقتی تو نباشی برای من خاکستری یه ، سرده ، کوچیکه . اخ که چه خوب می فهمم " والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود" یعنی چی .
+
خونه شو مرتب کردیم ، بهتر بگم خودش مرتب کرد . ما دورهمی فقط چرت و پرت و دروی وری می گفتیم تا مثلا یادمون بره شیش صبح فردا ، مثل دنگ ساعت دوازده ی قصه ی سیندرلا ست . همه  ی چیزهای دلخوش کننده ، محو میشن و اثری نمی مونه ازشون . خونه ش ، خونه ی هممون بود. تمام شب های پر از دلتنگی و غصه مون رو توی اون خونه صبح کرده بودیم ، کنار او سپری کرده بودیم . تمام اشک هامون رو مقابل ایینه ی روشویی اونجا زار زده بودیم . فیلم ها دیده بودیم ، اهنگ ها شنیده بودیم ، خنده ها کرده بودیم ، جشن ها گرفته بودیم ...
دنگ ساعت دوازده نواخته شد و همه چی تموم شد ، برای همیشه.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۷
  • میم

قبلا ها تصورم این بود که یکی از مزخرف ترین حرکات ادمی ، گریه کردن مقابل جمعه . حتی در خلوت هم گریه نمی کردم . کلا لزومی نمی دیدم که بخوام گریه کنم .ممکن بود تلخ ترین اتفاق ها و نوسانات احساسی رو تجربه کنم اما اجازه ندم چشمام خیس و اشکی بشن . اما این اواخر مسئله ای نبوده که بخاطرش گریه نکرده باشم ! مقابل جمع ، در خلوت ، توی اسانسور ، وسط خیابون ، توی سرویس بهداشتی عمومی ، ایستگاه مترو و.. . هی تند و تند اشک جمع شده توی چشمام و چونه م لرزیده . برام هدیه خریدن و بجای خوشحالی ، اشک جمع شده توی چشمام و کمی بعدش به هق هق افتادم.  برام ارزوهای خوب کردن و من بازم گریه کردم . خوشحال بودم و گریه کردم. دعوا کردم و گریه کردم. از خیابون رد شدم و گریه کردم . توی پارک تاب بازی کردم و بابت بیست سالگی م گریه کردم. شام مورد علاقه م رو خوردم و گریه کردم . من حتی امروز برای اون دختر کنکوری که تصادف کرد و فوت کرد هم گریه کردم .
می تونم بجای تموم ادم های دنیا گریه کنم . زار بزنم اونقدر که سرم تیر بکشه و ابریزش بینی م یه جعبه ی دستمال کاغذی رو به گند بکشه. من یه منبع بی انتها از اشک دارم که حالا حالا ها تموم نمی شه.

  • میم

در رخوت و کسالت تمام لمیده بودیم که ملکه هوس کرد هفت سین بچینه. در پی جور کردن سین ها قرار شد عصر برم خونه و سنبل بگیرم ازشون. یهو به ذهنمون رسید امشب بریم پیش خانواده هامون. ف گفت نمی ره و ترجیح میده همین جا بمونه.. طی یک اقدام حالگیرانه از سمت خانواده رفتن من هم کنسل شد. بماند که چقدر از این اتفاق بغض کردم. ملکه رفت . من و ف موندیم و حس کردیم اگر چند لحظه بیشتر توی خونه بمونیم ممکنه خفه شیم. شال و کلاه کردیم . رفتیم بیرون..
به این امید که شب اخر سال ، با دیدن بازار و مردم مشغول به خرید ، حال و هوای عید رو به رگ هامون تزریق کرده باشیم ...
+
بوی سنبلی که تموم خونه رو برداشته ..
+
ای زمستان! ای بهار بشنوید از این دل تا جاودان امیدوار
گریه ی امروز ما هم، ارغوان خنده می آرد به بار ...
فریدون مشیری

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۷
  • میم

اصلا و ابدا حوصله ی مرزی رو ندارم که بین دو روز کاملا معمولی قرار بگیره و یه ور مرز بگن سال جدید  و به اون یکی ورش بگن ، سال کهنه.
هیچ دلم نمی خواد درگیر نو شدن سال بشم و فکر کنم به سالی که گذشت و اتفاقاتش و سال اینده و باید ها و نباید هاش.
دوست دارم این روزها تند و تند از پس هم بگذرن و تموم شن. خوب باشن و خوب تموم شن.
+
اومدی و روی مبل پذیرایی خونه ی ملیکا نشستی.
یه سال پیش حتی فکرشم نمی کردم ببینمت .

  • ۰ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۳:۱۳
  • میم

لابه لای کتاب ها راه می رفتم و تک تک شون رو بررسی می کردم. نگاهی به رنج سنی شون می نداختم و به این فکر می کردم ممکنه این کتابو دوست داشته باشه یا نه.
همون موقع یهو حس کردم برادر کوچیکتر ، تا چه حد پاره ی تنه. حس می کردم تیکه ای از وجودم جدا شده و داره اهسته اهسته مستقل میشه. حس می کردم دارم برای بخشی از خودم خرید می کنم که هرچقدرم ازم دور باشه هر چقدرم ندیده باشمش ، بازهم خودمو مقابل تک تک خوشحالی ها و ناراحتی ها و شکست ها و موفقیت ها و نگرانی هاش مسؤول می دونم. حس کردم چقدر دلم تنگ شده براش ...
+
کتاب ها خریده شد. به کمک ملکه و فاطمه کادو پیچی شد و اماده شد برای  عیدی داده شدن...
+
چی بگم از نوسانات این روزها؟
هوا فوق العاده ست و حال من پیچیده و دگرگون و متغیر...
+
که جمعه ی بهمن 93 باشه ، که بروشوری برسه دستم ، که از تو گفته باشه ،که مچاله بشه و بره توی سطل زباله ، که من تنبلی کنم ، که دعوام کنن ، که از تو بگن ، که فراموش بشی .
که زمان بگذره و بگذره و بگذره و اسفند 94 به عجیب ترین حالت ممکن پیدا بشی و من از پیدا شدنت تعجب کنم و مبهوت بشم.
فقط می خوام همونی باشی که ادعا می کنی ...

  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۸
  • میم

از بچگی ، ینی دقیق تر بخوام بگم از پنج سالگی برام مهم بود دیگران راجع بهم چی فکر میکنن. اینکه موجه به نظر برسم برام خیلی مهم بود! یادمه این قضیه توی راهنمایی به اوج خودش رسید. خیلی از شنگول بازیا رو نمی کردم تا مبادا تصور " من همیشه موقر درستکار" بهم بخوره. خیلی از لباس هارو نمی پوشیدم تا مبادا خلاف جریان اب شنا کرده باشم. توی مقطع بعدی با این که دلم هیجان انجام دادن خیلی از کارها و بودن خیلی از ادم ها رو می خواست ، اما بازم به خودم حتی اجازه ی فکر کردن بهشون رو نمی دادم ، چون منطقم که حالا با تصویر " من درستکار موقر" خو کرده بود، اجازه شو نمی داد.
مهمانی هایی که نرفتم ، پوشش هایی که تست شون نکردم ، قهقهه هایی که نزدم ، فریاد هایی که توی سینه م خفه شد ، جمع هایی که تجربه نکردم ، ادم هایی که کشف نشدن...
و تصویر " میم موقر درستکار" ی که باقی موند.
 حالا  این تصویر کذایی به هیچ جام نیست و تصمیم گرفتم خود له شده مو از زیر هزاران باید و نباید و حرف و حدیث بیرون بکشم .
اما مشکل میدونید کجاست؟ مشکل اینه که من نوزده ساله برای اون جمع های دخترونه ی شاد و شنگول زیادی بزرگ شدم. برای قهقهه های از سر خوش خیالی ، زیادی درگیرم. برای پوشیدن اون کاپشنی که روی کلاه ش گوش و چشم و دهن داشت زیادی جدی و سرسخت ام.
قسمت بغرنج تر مسئله اینه که هیچکدوم از این ها دیگه ضربان قلبمو بالا نمی بره ، هیجانی رو توی رگ هام تزریق نمی کنه. انگاری که خوشی این کارها فقط و فقط روی دخترهای چهارده ساله اثر بذاره ، نه روی ادم نوزده ساله ای که کمی بیشتر از هم سن و سالهاش بد اورده.
یاد یه متنی افتادم که میگفت من همین الان کیک شکلاتی می خوام.نه یه دقیقه ی دیگه ،نه ساعت دیگه ،نه فردا ، همین الان ، همین الان.
گاهی وقت ها از کیک مورد علاقه ت توی اون لحظه صرف نظر می کنی و موکولش میکنه به بعد تا سر فرصت بری سراغشو و لذت دوچندانی رو تجربه کنی. اما وقتی میره سراغ کیکت می بینی طعم شو از دست داده یا حتی دیگه اون کیک ، مورد علاقه ت نیست.

اره خب. منم همون موقع کیک شوکولاتی می خواستم ، همون لحظه ها. نه الان و حالا..
و چقدر احمق بودم که بخاطر اراجیف دیگران ، در تقلای پاک کردن هوس خوردن کیک شکلاتی ، خود شاد و سرخوش م رو له کردم ، له له.
+
دیشب و توالت عمومی و دستگیره ی خراب و در نیمه باز و گشوده شدن در و دیدن اونچه که نباید.
برای ملیکا و فاطمه با جزئیات تعریف می کنم چی شده و چطور شده .
جفت شون تا دو دقیقه از خنده نفس هاشون بالا نمی یاد.
خودم که از خجالت داشتم می مردم..
یکی اون تصویرو از ذهنم پاک کنه ترو خدا!
+
راست میگه. اگر من دو روز دهنمو ببندم و با کسی حرف نزنم ، خیلی از جار و جنجال ها می خوابه.
منم به درک که توی اون سکوت خفه میشم ، منم به درک.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۵
  • میم

میدونی ، از همون بچگی این مرض ُ داشتم .

یادمه اون موقه ها که بچه تر بودم ، وقتی با بابا اینا می رفتیم بیرون شهر و جوی ابی در کار بود ،‌بلافاصله یه قایق کاغذی میساختم و می ذاشتمش تو جوی اب . اونم با جریان اب میرفت جلو . اولش خوب بود اما چند لحظه بعد کج میشد و تا نیمه خیس ... اما همچنان بازم جریان اب هلش میداد جلوتر .
مرض من از اینجا عود می کرد :
عادت داشتم وایسم و به جای اول قایقم که ازش خالی شده بود خیره شم . به این فکر کنم که من ،‌کنار جو موندم و اون رفت جلو . من موندم و اون رفت . اون رفت . من موندم .  قبلا هر دو اینجا بودیم اما حالا اون رفت و من موندم . موندم .
بعد هم دلم بگیره بابت این "موندن"ه .

 مامان بزرگم که میومد خونمون ، همیشه یکی دوروزی بخاطر گریه و پافشاری من بیشتر می موند .
اما وقتی می رفت خونشون ، من گوشه کنار خونه سرک می کشیدم . به مبلی که عادت داشت روش بشینه ، به جایی که وسایلشو می ذاشت به چادری که باهاش نماز خونده بود ، خیره میشدم .
بعد به این فکر می کردم که اون روی این مبل نشست و به من خندید . چای خورد . و"حالا"  دیگه نیست . رفته خونه ی خودشون . نیست و مبل خالیه . اون رفت و من جا موندم . من اینجا هستم و اون نیست . اون رفت . من موندم . من با همه ی چیزایی که اون ازشون استفاده کرده بود ، موندم . من موندم . موندم .
بعد هم دلم بگیره بابت این "موندن" ه ..

موارد حاد تری هم بود ..مثلا شب اخری که بابا بزرگم زنده بود .
 مریض بود . خیلی ضعیف و نحیف شده بود .
پاییز بود و هوا سرد . دستای منم از هوا سردتر . وقتی رفتم خونه شون ، اون روی تختش دراز کشیده بود . من رفتم دستشو گرفتم و بوسیدمش . بعد با خریت تمام  درگوشش گفتم : خوب میشی باباجونم . خوب میشی .
بابا بزرگم خوب نشد و فوت کرد .
من هیچوقت سرخاکش نرفتم . به جاش میرفتم به تختش خیره میشدم و مدام این مرز "بودن و نبودن " رو توی ذهنم پرررنگ تر می کردم .
بعد می گفتم اون رفت و من موندم . اون قبلا بود و حالا نیست . اون قبلا با ما بود اما حالا ما هستیم و اون نیست . اون رفت . من موندم . من موندم . موندم .
بعد هم های های به خاطر این "موندن" ه گریه می کردم .

هنوزم که هنوزه ادم نشدم .
من خرس گنده ی 18 ساله ، وقتی که بعد از ظهر ها توی مدرسه می موندم و دوستام می رفتن خونشون ، مدام به جای خالیشون توی کلاس خیره میشدم . به صندلی شون که حالا از بودن اونها تهی شده بود . هی توی دلم می گفتم فولانی اینجا نشسته بود و به من خندید . حالا من هستم کلاس هست صندلیش هست و خودش رفته خونشون . اما من موندم . من با 24 تا صندلی موندم . من با 24 تا" نبودن " هنوز هستم . اونا رفتن و من موندم . موندم . با همه ی نبودن های اونا ...
بعد یه کوچولو دلم می گرفت و 4 تا فحش به خودم میدادم و میومدم توی حیاط .

دیشب توی مترو ،‌وقتی فائزه رو بغل کردم و باهاش خدا حافظی کردم با تک تک سلول های بدنم می دونستم که اون میره دانشگاه . اون میره و من می مونم . می مونم . من می مونم .
شماها میرید مقطع بعدی زندگی تون . اما من گیر کردم و موندم . موندم . موندم .

میدونی ، این " من موندم و بقیه رفتن " ه خیلی دلگیرم می کنه . دلتنگم می کنه .. دلتنگ برای بودنشون ..
آه ..

  • ۱ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۴۳
  • میم

 دیشب خیلی حالم خوب بود .
 اصن فکرشو نمی کردم ساعت 12 یهو ورق برگرده . به محض دیدن گوشیم حالم بد شد . خیلی هم بد شد .
اصن نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم . روی تختم کلی خرت و پرت ریخته بود . همه رو تا جایی که میشد هل دادم و یه گوشه ی کوچولو رو تمیز کردم و همونجا به حالت جنینی خودمو جا کردم  .. چشامو بسته بودم و فقط فک می کردم .  صدای تلویزیون رو میشنیدم و دیالوگ بین بازیگرا رو هم ، اما نمی تونستم درک کنم دارن چی می گن . هنگ بودم کامل . یه ساعت توی عالم خواب و بیداری بودم بعد خوابم برد ..
ساعت سه بیدار شدم و قلبم به شدت داشت می تپید ، خواب خیلی بدی دیدم . یه کابوس وحشتناک. یادمه یه اتاق تاریک بود و یه کلید که هرچی میزدمش چراغا روشن نمیشد و یه ادم مریض .
 هرچی داد می زدم یکی منو از دست این عوضی نجات بده ، هیچکس صدامو نمی شنید .. هیچکس نمی تونست بیاد کمک م کنه .. چون قبلش خودم درو قفل کرده بودم .. اه بگذریم ..
تا چار و نیم بیدار بودم . حتی فک کنم چن دقه ای تو سمپادیا هم انلاین شدم با چی و چ جوری و چرا شو اصلا یادم نیست ..
خیلی وقت از روشن شدن هوا گذشته بود و نور خورشید افتاده بود روی پرده ی اتاقم . حالم بهتر شده بود . در حدی که می تونستم درک کنم گرمم شده و الان توی اتاقم هستم .. بعد هم خوابم برده بود ..
 نور خورشید همیشه حالمو خوب می کنه . حتی اگه مریض باشم ،یا ترسیده باشم و یا به هردلیل دیگه ای شب نخوابیده باشم ،‌به محض دیدن نور خورشید و حس کردن گرماش حالم خوب میشه .. تموم حسای بدم از بین میرن ..

 یکم که خوابیدم گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن .از ساعت 7 تا 9ونیم یه ادم بیکار بدون ذره ای توقف و استراحت ، به گوشیم زنگ می زد. پشت سرهم .
به نظر من باید اراده و تلاش رو از این مزاحم های تلفنی یاد بگیریم .ماشالله اینقدر با اراده و با همت ن .
این مزاحم من یه موجود سادیسمی تمام عیاره ! طفلک ساعت دو شب مثه چی (!) همش زنگ می زنه به گوشیم . از اون طرف صبح ساعت 7 بیداره و تا ساعت 9 و خورده ای همینطور در حال زنگ زدن به گوشی منه . جوابم که میدی ،‌سکوت پخش میشه فقط . خیلی اذیت میشم با اینکارش . به هر حال مزاحمه و قصدش رسوندن ازار و اذیته دیگه ..
[نکته ای که خیلی بهش دقت کردم اینه که این بیچاره تا 2 بیداره و در حال ایجاد مزاحمت !  از اون طرف ساعت 7 هم از خواب بلند میشه جهت ایجاد مزاحمت ! بعد من سال کنکورم مثه خرس می خوابیدم !  :)) ]

9 و نیم به بعد هم خوابیدم . که بهتر بود نمی خوابیدم .
شب خیلی بدی بود . مثه شبایی بود که تب داری و بدحال ، توی عالم خواب وبیداری سیر می کنی و در حال سروکله زدن با اوهام ت هستی .. دلم نمی خواد دوباره ، دیشب تکرار شه .
و تنها راهی که برای گریز از این شرایط و تکرار نشدنش به ذهنم میرسه خاموش کردن گوشیمه .
این گوشی لعنتی .. این گوشی کذایی ..
+
دلم برای مامان بزرگم تنگ شده . اگر یه ادم توی این دنیا باشه که نفس کشیدن های من در گرو بودن اون باشه ، خوب بودنم وابسته به حال اون باشه اون یه نفر مامان بزرگمه .
دلم می خواد بیاد خونه مون .. دلم می خواد پیشم باشه ..
+
ترو خدا وقتی حرف میزنید یکم به تاثیر کلماتتون روی طرف مقابل هم فکر کنید . جمله ای رو که به اسونی ازش استفاده می کنید ، ممکنه یکی رو داغون کنه..
عصبانی هستی ،‌قبول . من بد بودم ،‌قبول . کم کاری کردم ، قبول . اما هیچ کدوم از اینا ، دلیل قانع کننده ای نیستن برای اینکه منو در مقابل رگبار اون کلمه ها و جمله ها قرار بدی ..
یه لحظه به این فکر کردی که من چقدر له شدم ؟!
اینکه من حرفی نمی زنم با ری کشن خاصی نشون نمی دم به خاطر  درست بودن حرفای تو نیستا ! حتی به خاطر بیچاره و بی دلیل بودن من هم نیست .
به خاطر اینه که من مدت هاست حوصله ی قانع کردن دیگرون ُ‌ندارم . به خاطر اینه که دیگه سرو کله زدن با منطق داغونت درتوان من نیست .
یه دلیل دیگه هم داشت ..
 اونم این بود که خواستم حالت بهتر شه . چون تو برام عزیزی . حتی با وجود این حرفات .
+
خوب یا بد . غمزده یا خوشحال . اسون یا سخت .
من فقط میدونم که باید خوب باشم و شاد .
 باید شاد باشیم حتی در مواجهه این سختیا و دلتنگیا ، تا بازم بتونیم زندگی کنیم .
+
خدایا شکر ..


  • ۲ نظر
  • ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۰۰
  • میم

+ از وقتی که نتیجه ی کنکورم اینقدر زیبا شده ، دلم نمی خواد کسیو ببینم تا مبادا توضیحی در مورد کنکورم بهش بدم .
دقیقا از همون روز بارها و بارها پیش اومده توی خیابون یه دختر خانوم اومده جلو و گفته : عه ! تویی ؟! سلام خوبی ؟! کنکورتو چیکار کردی ؟! بعد من با قیافه ای که به شدت ضایه ست و از علامت سوال هم بدتره پرسیدم : ببخشید من به جا نیاوردم .. شما ؟! بعد هم اون خودشو معرفی کرده و[اغلب بچه های مدرسه ان.. سال پایینی ها و حتی دانش اموخته ها ] و من هم یا شناختمش و یا تظاهر کردم به  شناختنش و همه چیز گل و بلبل ختم به خیر شده.
امروز هم وقتی با فاطمه خوش و خرم داشتیم توی پیاده رو قدم می زدیم ،‌یه اقایی که حسابی قوز داشت و یه عالمه پارچه ی لُنگ مانند روی دستش بود اومد سمت من و گفت " ببخشید خانوم!" منم کاملا ناخوداگاه و بی هیچ قصد و غرضی ایستادم و گفتم "‌جانم ؟! بفرمایین ؟!"
 فکر کردم کار واجبی داره ،‌یا مثلا قصد داره یه دونه از اون لنگا ی روی دستش رو به ما بفروشه! دلم سوخت خب یکم .. فاطمه رو میدیدم که همینطوری برای خودش داشت می رفت و اصلا نفهمید من ایستادم تا ببینیم این اقا چی میگه !
 بهم گفت : "حالت چطوره ؟! خوبی ؟! من محمدم . اسمم محمده ! نشناختی ؟! اسم تو چیه؟"
به صورتش دقت کردم ،افتاب سوخته بود با ریش ها و موهای نامرتب . بزاق دهانش گوشه ی لبهاش جمع شده بود و هیچ چهره ی مهربونی نداشت .
  در یه لحظه ،‌n تا سئوال اومد تو ذهنم . خدایا ! کیه این ؟! من اینو میشناسم ؟! از دوستای باباست ؟! از فامیلاست ؟‌این لنگا چیه ؟ چرا اینقدر نا مرتبه ؟! این کیه ؟!

قیافه و حالت چهره ی احمق ترین فرد زندگیتون ُ‌تصور کنید ..

با همون حالت ، توام با تعجب گفتم " مرسی ،‌منم خوبم . شما خوبید ؟! من مهدیه ام."
اقاهه ادامه داد :" عه مهدیه خانوم ..! مامان اینا خوبن؟! بابا چطورن ؟!"
منم می خواستم بگم " قربانتون ، بله اونام خوبن ، سلام دارن خدمتتون " که یهو دیدم یکی دستمو گرفت و با تحکم به مردک گفت : "ببخشید اقا! ما کار داریم" . و منو دنبال خودش کشید .
فاطمه بود .
معلوم نیست اگر اون به دادم نمی رسید من توی عالم بهت و حیرت حتی شماره ی خونه و ادرسش ُ‌بهش میدادم. :))

این فاطمه ی بی ادب کلی دعوام کرد . کلی هم بهم خندید .
میگه یهو به خودم اومدم و دیدم تو پیش اون اقاهه واستادی ! فک کردم می خوای لُنگ بخری ! بعد دیدم داری می گی مهدیه هستمو و اینا ، گفتم خدایا ! برای لُنگ خریدن باس فرم شناسایی پر کرد ؟! این دختره ی دیوونه داره چی می گه ؟!
بعد هم کر کر می خنده و میگه ده دقه دیرتر اومده بودم باهاش ازدواجم کرده بودی !  :))
اخه دختره ی عاقل ! هرکی تو خیابون اومد جلو و حالتو پرسید تو باس جواب بدی و بیوگرافیتو بذاری کف دستش ؟!

نمی دونم اصلا چرا همچین واکنشی نشون دادم ، هیچ توضیحی براش ندارم .. اصلا گرخیده بودم . شوکه بودم . مثه احمقا .
اخه خدا! من کی ادم میشم ؟!

+ امروز با فاطمه خیلی خوب بود . رفتیم جاهایی که برامون پر از خاطره بودن .. خاطره های خوب ، بد ..
تنها چیزی که میدونم اینه که دلم برای اون روزا تنگ میشه ، اما حسرت شون ُ نمی خورم و دلم هم نمی خواد بهشون برگردم .. حتی برای یه لحظه .

+توی خیابون ، گاهی کسایی رو میبینی که قلبت تیر میکشه ..
تو که میبینی شون ؟ تو که فراموشمون نکردی . نه ؟
هواشون ُ داری ،‌مگه نه ؟! بدون تو ، اصن میشه امید وار بود ؟!
خوشحالم که دارمت .

+ امروز صبح با حس کردن لرزش زمین و زلزله از خواب بیدار شدم .. وای چه افتخاری ! [نمردیم و اینم تجربه کردیم ! تو سال کنکور اون ساعت شماطه دار بدبخ جونش در میومد من بیدار نمیشدم ، بعد حالا با لرزش خفیف در دیوار بیدار میشم  8-^ ]

+با همه ی اینا بازم شکر..


  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۲۹
  • میم

 مهمونا تماس گرفتن که تا یه ساعت دیگه اونجائیم . به مامانم میگم مامان من نمی یام از اتاقم بیرون . این مهمونا رو نمیشناسم و هیچ صنمی هم باهاشون ندارم . مامان خانوم هم اوکی دادن.. دو دقه بعد از اومدن مهمونا ، مامان اومده به من میگه : واای !‌مهدیه !‌پاشو بیا !‌یه دختر خانومی هم باهاشونه که دهه هفتادی یه و کنکوری هم هست ! بیا !‌بیا ! که تنها نباشه![مامانم چنان میگه دهه هفتادیه که انگار هردو باهم مشترکا جذام داریم! مثلا انگار من با همه ی دهه هفتادی ها باید چیک تو چیک باشم و خروار خروار حرف داشته باشیم واسه گفتن! اخه صرفا دهه هفتادی بودن دلیلی یه واسه اشنایی ؟! اه! 8-| ]
منم خب دلم سوخت و اماده شدم و رفتم بهشون سلام کردم و نشستم کنار دخترخانوم دهه هفتادی ! اسمش مهین بود ..
وای خدایا! دریغ از یک نقطه ی مشترک ما بین مهین و من ..البته جز کنکور ! شروع کردیم به حرف زدن در مورد کنکور .. منم مدت هاست دیگه تلاشی نمی کنم برای قانع کردن طرف مقابلم . مدت هاست که دیگه ابراز نمی کنم حرف طرف مقابل رو قبول ندارم .. اصلا یه جورایی از حوصله من خارج شده این مسائل . هر چی فرمودن مهین جون منم تایید می کردم یا یه چرتی در ادامه ی صحبت ها و فرمایشاتشون می نداختم وسط !
خیلی سخت گذشت بهم . این لبخندای تصنعی ،‌این بازی کردن با دونه ی سیب ته پیش دستی ، این تایید کردن های زورکی ..
تا اینکه میهمان های گرامی عزم رفتن کردن و موقه ی رفتن مامان خانوم زارت فرمودند : مهدیه جون ، شماره ی مهین جان رو نمی گیری با هم در ارتباط باشین ؟! هان ؟ بدو برو گوشیتو بیار !
منم هی می گم مامان من گوشیم از 24 ساعت ، 22 ساعتشو خاموشه ، فک نمی کنم کار مفیدی باشه رد و بدل کردن شماره تماس ..
اما خب دیدم مهین خیلی حساسه [اینو از همون دوساعت فهمیدم!] ممکنه فکر کنه من مغرورم [مخصوصا که ایشون اصلا دید خوبی نسبت به سمپادی جماعت نداشت !  :-"] و ناراحت شه ، رفتم گوشیمو اوردم و شماره ش رو سیو کردم ..
ای خدا .. اخه من نخوام با کسی در ارتباط باشم چیکار باس بکنم ؟! اونم ادمی که یه نقطه ی اشتراک مابینمون نیست . مسیری که اون دلش می خواد برای کنکورش طی کنه زمین تا اسمون با مسیری که من به عنوان پشت کنکوری بهش رسیدم ، فرق داره . دیدگاه هامون ،‌ایده ال هامون ..  اه ..
نمی دونم ، شاید من حساس شدم .. شاید قلب کوچکی دارم .. شاید ظرفیت وجودم اینقدر ناچیزه که کمک کردن به یه نفر اینقدر برام سخت شده ..
مهین دختر بدی نبود .. من نمی تونستم تحمل کنم..
این که اینقدر زود مقابل مهین جبهه گرفتم نشونه ی خوبی نیست .. دو روز دیگه یکی همین کارو با خودم می کنه ..
نکنه ،‌ظاهر ساده ی مهین باعث شده اینطور زمان بودن با اون ، بر من سخت بگذره ؟! ینی من اینقدر ظاهر بین و پست شدم ؟! وای نه ..
خدایا کمکم کن استانه ی تحملم رو اینقدر بالا ببرم که برای مسائلی به این کوچکی بهم نریزم .. کمکم کن صبور باشم و ظرفیت م رو زیاد کنم تا بتونم  ادم ها رو بدون قضاوت و جبهه گیری در قلبم جا بدم و مهربون باشم .. دلم نمی خواد کسی رو بی خود برنجونم ..
کمکم کن ..


+ دیشب ساعت یک خوابیدم . با این وجود راس ساعت 6 ، بدون هیچ گونه ساعتی از خواب بیدار شدم و برای اولین بار در طول این 18-19 سال بی خوابی رو تجربه کردم !! اصن باورم نمی شه ! منی که بی نهایت خوابوک (!) تشریف دارم و در هر حالت و هر وقتی فارغ از بحث خستگی و اینا می تونم چشام ُ‌رو هم بذارم و بخوابم [با چشای بازم می تونم بخوابم ! کلا خیلی منعطف ام دیگه!  :-"] ، به بی خوابی دچار بشم ! :))
و این گونه شد که من امروز ساعا 6 صبح بیدار بودم و بساط چای و دمنوش و صبحونه راه انداختم و لباسامو انداختم توی ماشین لباسشویی که بشوره و ایناا!‌ [یه لحظه دچار دل مشغولی های یک خانوم خانه دار شدم !  ;D]


+ دلم تنگه روزایی که دوست ندارم بهشون برگردم .. دلم تنگه ادمایی که دلم نمی خواد بازم ببینمشون ..
اصلا نمی دونم با خودم چند چندم ..
اما بازم شکرت ..
درست میشه همه چی .. میدونم ..



  • ۰ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۱۱
  • میم