جزیرهٔ سرگردانی

۴ مطلب با موضوع «خواهرانه» ثبت شده است

از ساعت 6 عصر بود که یهو یه عده ریختن توی دلم و شروع کردن به رخت شستن .با وجودی که حس می کنم تار و پود پارچه ی لباس ها از هم جدا شده ، اما همچنان شستن رخت ها ادامه داره .
 تمام اینترنت رو زیر و رو کردم . هر مطلب و جمله ای که به " مقابله با اضطراب جدایی کودک از والدین " مربوط بود رو با دقت خوندم . متاسفانه چیزی راجع به اینکه "اگر برادرم با چشمای اشکی از من بخواد که تنهاش نذارم ، منم گریه م می گیره " یا " اگر برادرم در مهد احساس بی پناهی کنه ، قلبم هزار تیکه میشه " پیدا نکردم .
همین جا هم اعتراف می کنم اگر این بچه فردا گریه کنه و نخواد ازم جدا شه ، من فقط می تونم بشینم در مرکزی ترین نقطه ی مهد و پابه پاش اشک بریزم ، همین و بس .

  
  • ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۱:۰۸
  • میم

من خوش حال ترین دختر کره ی زمین بودم ، وقتی که داداشی عزیزم داشت شمع تولدش را فوت می کرد .
برق نگاهش تا ابد در ذهنم می ماند .
امشب فهمیدم انجام سخت ترین کارها و به دوش کشیدن سنگین ترین بارها برایم سهل اند ، وقتی که بخاطر پسرک باشند ..


  • ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۵۹
  • میم

 همین دیشب پرسید : " اگه توی مهد کودک عطسه م گرفت ، چیکار کنم ؟"

  • ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۰
  • میم
از دور می‌آید و می‌بینم که صورت کوچولویش غرق غم و نگرانی ست ، نزدیکم می‌شود و با صدایی محزون می‌پرسد :" اگه توی مهد ، درسا رو یاد نگیرم چی ؟ اگه اسم بچه ها رو نتونم حفظ کنم ؟ دسشویی داشتم باید چیکار کنم ؟ "
می کشمش توی بغلم .
نمی دانم باید چه بگویم ، هنوز حس خالی شدن ته دل -بعد از رفتن مامان و تنها ماندن در مهد- را یادم بود . سعی کردم مطمئن‌ش کنم که باهوش است . البوم عکس های مهدکودکم را اوردم . سعی کردم غبار روی سال‌های دور را پاک کنم و از روی جزئیات کدر شده در ذهنم ، اسم دانه دانه ی دوستانم را بگویم ؛ توضیح دادم که وقتی دستشویی داشته‌م چکار می کردم .  تلاش می کردم که یادم بیاید اما خیلی فایده نداشت ، از کل حیاط بزرگ مهد کودکم -بزرگ در ان زمان ، تجربه نشان داده اگر الان ببینمش ، لابد حیاط کوچکی بیش نیست - باغچه‌ش را یادم مانده بود ، زمین شن و البته لکه ی زنگار روی چرخ و فلک . بعد از دیدن عکس ها ، تصویر کم رنگی یادم امد از زوایه‌ی دید دختری که توی چرخ و فلک نشسته و به چهره‌ی مات چند بچه نگاه می کند و حس می کند کسی که حتما سارا جون است از پشت‌سرش ، دارد چرخ و فلک را می چرخاند . بعد هم دوباره از زاویه دید دختری که روی تاب نشسته و پسر کوچولوی کنارش را ارام می کند تا گریه نکند ، تاب بازیمان را دیدم . همان هارا بال و پر دادم و برایش تعریف کردم .با دقت گوش می داد . بعد هم دوتا هواپیمای کوچولویش را برداشت و جست و خیز کنان دور شد .
 نمی دانم شنیدن حرف هایم به کم کردن استرسش کمکی کرد یا نه . نمی دانم،نمی دانم،نمی دانم. منی که در نود درصد زندگی ام ندانستم . نمی دانستم باز هم . از ندانستن در چنین موقعیت هایی لجم می گیرد . خیلی وقت ها نمی دانم باید چکار کنم تا نگرانی از قلب کوچک و روح پاکش زدوده شود . دوست ندارم حس کند صحبت کردن از ترس هایش پیش من ، جزو بی فایده ترین کارهای دنیا ست ، دلم میخواهد برایش کسی باشم که خودم در زندگی ام نداشتمش .
گاهی فکر می کنم خواهر بودن ، خواهر خوب بودن ، از سخت ترین هاست.

    × بهتان اطمینان می دهم ، می توانید مهدکودک را به لیست جاهای "حال خوب کن" توی ذهنتان
    اضافه کنید .
   

    × بعد که رفت نشستم و به ترس هایش فکر کردم . به ترس هایم ، به ترس هایمان .
    چقدر آدم ها جالبند ، هر چقدر هم که بزرگ شوند ، هر چقدر هم که کت و شلوار اتو کشیده
    بپوشند و کفش پاشنه دار به پا کنند و محکم و بلند گام بردارند ، وقتی می ترسند ، پسر بچه ی
    5 ساله می شوند و دلشان می خواهد در بغل کسی مچاله شوند از ترس هایشان حرف بزنند.

    انگار ترس دستی باشد که تمام لایه های انباشته روی کودک درونمان را کنار می زند ..

  • ۱ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۲۵
  • میم