جزیرهٔ سرگردانی

۶ مطلب با موضوع «خودخور نامه» ثبت شده است

من از زندگیم چی می خوام ؟ اصلا چطور باید چیزی رو بخوام ؟ چی میشه که ادم ها از زندگیشون چیزی رو می خوان ؟ چجوری می فهمن اون چیز براشون بهتره و اون رو می خوان ؟ چطور برای چیزی که وجودش احتمالی یه به خودشون سخت میگیرن ؟
این سئوال ها ماحصل یک بازه ست . سر بازه روزی بودکه ایده ی دادن کنکور ریاضی رو با خانواده م در میون گذاشتم . نمی دونم کی اون وسط مسطا بین اون همه پیشنهاد و اگر و مگر گفت "خب تو چی می خوای از زندگیت ؟ " و اونقدر پاسخ دادن به این سئوال واسم سخت و دشوار بود که کلا دور رشته ی ریاضی رو یه دایره ی قرمز کشیدم . انتهای بازه هم حدود یک هفته ی پیش بود که دیگه نتونستم صبح زود پاشم . من همون ادم دیروز بودم ، اتاقم همون اتاق دیروز بود ، همه چیز مثل دیروز سرجای سابق ش بود به جز من . من نمی تونستم از توی تختم بلند شم ! یه بی حسی فکری و جسمی ، یه جور کرختی و خستگی باعث شده بود میخ شم به تختم . همون روز حس کردم چقدر همه چیز برام بی اهمیت شده . چه بی هدفم . چه بی انگیزه م . همه ی چیزهایی که یه زمانی برام ارزشمند بودند ، تبدیل شده بودن به آشغال ، به زباله !
حالا یک هفته از اون روز صبح گذشته و من همچنان کنار اون کوه زباله نشستم و دونه دونه اشغال ها رو بر می دارم و به این فکر می کنم که چطور همچین شی بی ارزشی زمانی برای من ارزشمند بوده ؟ المپیادی بودن ؟ فرزانگانی بودن ؟ بالاترین معدل فولان سال ؟ بیوتک خوندن ؟ محقق شدن ؟ نوروساینس خوندن ؟ و ... اصلا اینا چی ان ؟ چرا برای من مهم بودن ؟ چرا حالا مهم نیستن ؟
 یکی شون نتیجه ی صحبت های دبیرهای المپیادم بود ، یکیشون نتیجه ی 7 سال توی اون سیستم درس خوندن ، یکی شون نتیجه ی سه سال سرکوفت شنیدن بود ، یکی شون نتیجه ی کلی گره و عقده ی ناگشوده بود ، هر کدومشون وصل بودن به کلی خاطره و ادم . حالا نه اون ادم ها مهم بودن نه اون خاطره ها . نمی دونم چرا ، نمی دونم چی شد ، نمی دونم یهویی چه مرگم شد . من سردر گمم . من توی دنیای خودم و روزهای گذشته م گم شدم !
 شاید دارم وقتمو تلف میکنم ، شاید این خزعبلات نتیجه ی روزهای بیشمار خونه نشینی باشه . شاید بهتر باشه بجای این فکرهای احمقانه و خود خوری ها مثل بقیه که دارن برای رسیدن به اونچه که می خوان تلاش می کنن ، تلاش کنم ...
نمی دونم ، نمی دونم .. فقط می دونم ذهنم دچار یه خلا انی شده . خوب می دونم که اگر شرایط توی پاییز 94 این شکلی نبود ، اگر کلاس کنکور و مشاوره و ازمونی نبود ،کلا قید کنکور رو میزدم .
کنکور که چی ؟ ازمون که چی ؟ رتبه که چی ؟ برای منی که نمی دونم چی می خوام نباید تفاوت زیادی باشه بین یه محقق خوب بودن یا یه دختر بی کار بی عار خسته بودن . وقتی ذهنت خالی خالیه و نمی دونی چی باید بخوای ، هدف و انگیزه و تلاش برای رسیدن معنایی نداره ، ارزو و امید مفهومی نداره .
جای منی که کلی شوق و ذوق داشت برای فردا شدن و باز کردن گره های پیش روش رو منی گرفته که به محض پیش اومدن یه مشکل استرس زا ، اولین فکری که قبل از هر راه حلی به ذهنش می رسه اینه که " ای کاش گلدون کنار پنجره بودم ! اما من ِ مواجه با این مشکل ، نه! "
هیچ تفاوتی هم بین من بودنش و گلدون پلاستیکی بودن نمی بینه ، هیچ تفاوتی !

   × فاطمه این عکس رو توی تلگرام برام فرستاده و نوشته این ماییم .



 توی دلم می گم باز معلوم نیست کدوم عکاس ناشی ای از ما همچین عکسی گرفته .می خوام پرسم کدوم عکسمون رو کی اینقدر خراب کرده تا شخصیتشو ترور کنم اما قبل از اینکه حرفی بزنم تصاویری رو می فرسته که روشن می کنه مفهوم جمله ی اولشو ، " این ماییم " .








 اره خلاصه این ماییم . یه جایی روی همون نقطه ی کوچولوی ابی رنگ ، من نشستم که توی دنیای خودم و افکار مزخرفم گم شدم .

  • میم

میگه : توی مترو سرمو تکیه داده بودم به میله ی وسط واگن که یهو دیدم صاف اومد جلوم واستاد . فکر کردم توهم زدم باز . اما خودش بود . بغلم کرد اخه . خود خودش بود . هیچ فرقی نکرده بود حتی . مدل وایستادنش ، لباس پوشیدنش ، صورتش ، چشماش . توی چشماش نگاه کردم اخه .
 فک کردم داره میره دانشگاه . اما داشت از کانون بر می گشت . اونجا پشتیبان شده.
میگم : فهمید که موندیم باز ؟
میگه : اره . کلی تعجب کرد . ناراحتم شد . چشماش از حدقه داشت می زد بیرون از تعجب.
میگم : کدوم ایستگاه دیدیش ؟
میگه : میدونی سوار مترو دیدمش . یکی از دلایلی که فک می کنم دیدنش یه توهم بوده ، همین قضیه ی ایستگاهه .من ازش پرسیدم داری میری دانشگاه؟!بعد اون گف نه دارم از شعبه ی کانون تو خیابون امام رضا برمیگردم .یعنی اونم تو همون ایستگاهی که من سوار شدم سوار شده بوده. ولی وقتی من سوار شدم ٣نفر بیش تر تو ایستگاه نبودن. هر سه شونم غریبه بودن . از طرفی اون تو واگن جلوتر از من بود پس پشت سرم نبود که نبینمش . از طرفی موقع پیاده شدن هم شماره مو گرفت و قرار شد باهام تماس بگیره ، ولی با اینکه خیلی وقت گذشته هنوز زنگ نزده . بخاطر همین فکر می کنم شاید توهم بوده .
میگم : مگه نمیگی بغلت کرده ؟ خب واقعی بوده پس . وهم که ادمو بغل نمی کنه .
میگه : چرا بابا . توهم و خیال هم ادمو بغل می کنه .
میگم : چجوری بغل می کنه ؟ خوبی تو ؟
میگه : نمی دونم .
میگم : شاید شماره ت اشتباه بوده .
میگه : نمی دونم . اینم ممکنه .
میگم : اصلا خب زنگ بزنه که چی بگه ؟ چه حرفی می تونه به ماها بزنه ؟
میگه : اوهوم...

  • میم

اتوبوس به شدت شلوغه . گوشی رو محکم چسبوندم به گوشمو و سعی می کنم حروف رو واضح ادا کنم تا شاید با وجود صدای ته چاهی م ، اونور خط بفهمه چی می گم .
یهو یه خانوم مسن ، که توی قسمت اقایون نشسته ، بعد از یه چشم غره از لابه لای ادم ها ، با فریاد بهم میگه : حرف نزن دیگه ، سردرد شدیم !

 ×  هنوز که هنوزه نفهمیدم صدای من چجوری باعث اذیتش شده بود اخه.
     یه وقتایی هست ادم واقعا حواسش نیست و بلند بلند صحبت می کنه ، اما من واقعا برام مهمه که
     صدای صحبتم با گوشی توی اماکن عمومی باعث ازار دیگری نشه ، در ضمن من به شدت روی
     حریم شخصی م حساسم و دلم نمی خواد چند جفت گوش اضافه همه ی زیر و بم زندگیمو از روی
     یه تماس تلفنی بفهمن  ؛ حالا اینکه من بیشعور بازی در اوردم یا  اون خانوم ، ملوم نیست ..
     راستیتش دلخورم شدم از لحنه خانومه ...

  • ۰ نظر
  • ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۴
  • میم

 من و داداشم ، موجوداتی "خانه دوست" یم . در سفر هم از محالاته در باب دوری و فراق از خونه ، اه و ناله و فغان نکرده باشیم ، بالاخص من ! [من میگم اه و فغان ، شما بخون غرغر و نک و ناله! ]
لازمه اشاره کنم چقدر بدسفر ام ؟

 × از سفر برگشتم ، با یک بغل دل تنگی برای خونه :)


 * بشنو از نی چون حکایت می کند   از جدایی ها شکایت می کند (مولانا)

  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • میم

" دایی جون ! چقدر دلم تنگه برات! بلیط بگیرم ، بیای پیشمون ؟! "

از عصر ، این جمله که مخاطبش من بودم ، صدبار توی ذهنم تکرار شده . دایی جون  .. دایی جون ..
دایی جون ، دایی واقعی من و برادر مامانم نیست . دایی جون ، دایی دوستمه . دایی جون ، دوستمه . دایی جون ، بیمار قلبی یه ؛ این بیماری کلیه ها و دستگاه تنفسش و از همه مهمتر روحیه شو پوکونده .

دلم می خواد خوب بشه . می خوام بازم باشه ، بازم باهم باشیم . فکر نبودن و از دست دادنش ، از تلخ ترین هاست .

   × بعد از مرحله ی عزیز شدن و مهم شدن یه ادم برام ، مرحله ی صدبار مردن و زنده شدن با فکر از دست دادنش میرسه .
    کاملا احمقانه ، اما می میرم و زنده میشم .


  • ۰ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۷
  • میم

1

حسادت می کنم . دقیقا میدونم نه غبطه خوردن نه حسرت خوردن و نه هر اسم دیگه ای. اسم حسی که من دارم حسادته . من یک حسودم . یک حسود بیچاره . که نتونستم برسم به اون چیزهایی که ارزوشو داشتم و نتیجه ش این شده که حالا به "ر" حسودی میکنم . نمیدونم چی شد که از اون ایام خوش در من فقط یه سری بدبینی و حس های بد به یادگار موند . من خیلی از فرصت ها رو از دست دادم . دنیا به اخر نرسیده . هنوزم راه جبران پیش روم هست .. اما فکر اون فرصت هایی که گذر کردن و رفتن ناراحت م میکنه و انگیزه ی زندگی کردن و نفس کشیدن رو ازم میگیره . اعتماد به نفس ام رو تخریب می کنه . و حالا نتیجه ش این شد که  من به جایی رسیدم که برای خودم ذره ای ارزش قائل نیستم و  بزرگترین جز بی اهمیت زندگیم خودمم . من خودمو باور ندارم . این درد بزرگیه . این که به خودت اعتماد نداشته باشی اینکه نتونی روی خودت حساب کنی برای انجام دادن یه کار کوچیک ذره ذره ادمو دیوونه می کنه . من توی سال کنکورم نتونستم بجنگم برای اونچه که دوستام با اعتماد به نفس اون رو از ان خودشون میدونستن و برای رسیدن بهش تلاش میکردن . من نتونستم خودمو ثابت کنم . خودمو به خودم ثابت کنم .. خودم به خانواده م ثابت کنم ..
نمی دونم .. پرم از حس های بد . نفرت ، دلگیری .. من حتی از خدای خودم هم دلگیرم . بابت تموم این اتفاقای ناراحت کننده ی این دوسال اخیر .
اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه . اینکه چطور میتونم یه پاکن بردارم و این همه کثافت رو از وجودم پاک کنم برام یه سواله .

+

 وقتایی که فک میکنم چه راحت گذاشتم فرصت های ارزشمند از من بگذرن ..یاد جمله ی زیبایی از حضرت علی می افتم «الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب فانتَهِزوا فُرَصَ الخَیّر» (فرصت مانند ابر می‌گذرد، مواقعی که فرصت‌های خیری پیش می‌آید غنیمت بشمارید و از آن‌ها استفاده کنید) .
ایکاش وقتی برای اولین بار چشمم به این جمله افتاده بود عمیق تر روش فکر می کردم ..

اه ..

+

جریمه : یه sms  میدی به "ر" و موفقیتشو تبریک میگی . صمیمانه و بدون هیچ قصد و غرض و مرضی .

 

  • میم