جزیرهٔ سرگردانی

۱۱ مطلب با موضوع «در لحظه» ثبت شده است

از " تا خرخره غرق در چسناله بودن اینجا " دو برداشت می تونم بکنم :
1- وقتی میام سراغ وبلاگم که زانوهام از فرط غم و غصه خم شده باشه .
2- کلا تیپ شخصیتی مغموم  ِ به درد نخوری دارم .

نظر خودم ؟ اِمم ...کمی تا قسمتی هردو .

* مولانا
  • میم

از تبریک‌های رد و بدل شده به مناسبت روز پزشک چنین برآمد که عده ای از هموطنان مهربانمان از درک تفاوت میان روز پزشک ، روز دندان‌پزشک و روز داروساز عاجزند .


  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۹
  • میم
هوا خنکه ، صدای بارون میاد ، صدای جیرجیرک ها هم . نشسته م روی تختم و سرمستم از جمع کردن اشغال های کف اتاقم . پایین تختم انبوهی از جزوه و کتابه که متعلق ان به سوم راهنمایی و کل مقطع دبیرستان ؛ حریصانه جمعشون کردم و مراقبشون بودم . اما فردا قراره همه ی این کوه کتاب و جزوه رو بریزم دور . مبتکران اول دبیرستان هم بین شونه . ورقش زدم و دیدم تصویر ذهنی م از اتحاد چاق و لاغر بر اساس این کتابه . این کتاب میره دور و تصویر اتحاد چاق و لاغر، بالا ی یه صفحه از سمت چپ ش توی ذهنم می مونه.

چی شد که به تو رسیدم ؟ هان ! داشتم چاق و لاغر رو نگاه می کردم که حواسم پرت یه استیکر شد . استیکر رو هم پاره کردم و انداختمش توی سطل زباله .  بعد از خودم پرسیدم به چه حقی استیکری رو که سه سال باهاش خاطره داشتم رو پاره کردم ؟ فکر کردم چه خوب میشد اگر زباله ها رو به دو دسته ی خاطره دارها و بی خاطره ها تقسیم می کردم و بی خاطره ها رو می ریختم دور . تعداد کمی از کاغذا رو بر همین اساس تفکیک کردم . رسیدم به یه یادداشت از تو . مال نیمه های اسفند ماه گذشته بود . یاده اون شبی افتادم که سه تایی روی یه تشک کف پذیرایی تون دراز کشیده بودیم و حرف میزدیم . من با هیجان از یکی از مسخره ترین ادم های زندگیم تعریف کردم و توهم قاه قاه به من و ساده لوحیم خندیدی.. داشتم فکر می کردم احتمالش چقدره که بازم این فرصت پیش بیاد ؟ تشک پهن کنیم کف پذیرایی و همه جا رو تاریک کنیم و توی سکوت شب به صدای هم گوش بدیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم ؟ داشتم فکر می کردم که تو چقدر خوبی .. تو یکی از بهترین ادم های دنیایی.. یکی از زیباترین هاشون و حالا مثه همه داری میری دنبال زندگی خودت ، دنبال سرنوشتت .

ادما میان که برن ، می دونم . اما دلم ، کودکانه ، دوست داره تو همیشه باشی و این محاله .

هوا خنکه ، صدای بارون میاد ، از جیرجیر جیرجیرک ها خبری نیست اما . کوکو ها و قمری ها بیدار شدن و اواز می خونن .

همه چی باید دور ریخته بشه ، حتی کاغذ پاره های خاطره دار .


  • ۰ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۸
  • میم

همین الان رسیدم خونه . بین ساندویچ های کپک زده و قاشق چنگال ها و کاغذ های پاره پوره ی روی تختم جا باز کردم و دراز کشیدم ، شاید بهتر باشه بگم گوله شدم ، به این فکر می کنم که ساعت شیش و نیمه ؛ من یه ساعت پیش تو رو روانه ی دنیایی کردم که کیلومتر ها از من فاصله داره .فرسنگ ها از دنیای من دوره . این یعنی پایان یک دوره ی طولانی هم حسی و هم دردی . این   یعنی تموم شدن خیلی چیزا . تو رفتی ، عمیقانه رفتی . یه رفتن تلخ و جگر سوز و دلتنگ کننده . اونقدر که می تونم ساعت ها بخاطرش گریه کنم . ساعت ها بشینم و به تمام وقایعی فکر کنم که بدون تو رخ نمی دن . بدون تو هیجانی ندارن . به شهری که وقتی تو نباشی برای من خاکستری یه ، سرده ، کوچیکه . اخ که چه خوب می فهمم " والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود" یعنی چی .
+
خونه شو مرتب کردیم ، بهتر بگم خودش مرتب کرد . ما دورهمی فقط چرت و پرت و دروی وری می گفتیم تا مثلا یادمون بره شیش صبح فردا ، مثل دنگ ساعت دوازده ی قصه ی سیندرلا ست . همه  ی چیزهای دلخوش کننده ، محو میشن و اثری نمی مونه ازشون . خونه ش ، خونه ی هممون بود. تمام شب های پر از دلتنگی و غصه مون رو توی اون خونه صبح کرده بودیم ، کنار او سپری کرده بودیم . تمام اشک هامون رو مقابل ایینه ی روشویی اونجا زار زده بودیم . فیلم ها دیده بودیم ، اهنگ ها شنیده بودیم ، خنده ها کرده بودیم ، جشن ها گرفته بودیم ...
دنگ ساعت دوازده نواخته شد و همه چی تموم شد ، برای همیشه.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۷
  • میم

قبلا ها تصورم این بود که یکی از مزخرف ترین حرکات ادمی ، گریه کردن مقابل جمعه . حتی در خلوت هم گریه نمی کردم . کلا لزومی نمی دیدم که بخوام گریه کنم .ممکن بود تلخ ترین اتفاق ها و نوسانات احساسی رو تجربه کنم اما اجازه ندم چشمام خیس و اشکی بشن . اما این اواخر مسئله ای نبوده که بخاطرش گریه نکرده باشم ! مقابل جمع ، در خلوت ، توی اسانسور ، وسط خیابون ، توی سرویس بهداشتی عمومی ، ایستگاه مترو و.. . هی تند و تند اشک جمع شده توی چشمام و چونه م لرزیده . برام هدیه خریدن و بجای خوشحالی ، اشک جمع شده توی چشمام و کمی بعدش به هق هق افتادم.  برام ارزوهای خوب کردن و من بازم گریه کردم . خوشحال بودم و گریه کردم. دعوا کردم و گریه کردم. از خیابون رد شدم و گریه کردم . توی پارک تاب بازی کردم و بابت بیست سالگی م گریه کردم. شام مورد علاقه م رو خوردم و گریه کردم . من حتی امروز برای اون دختر کنکوری که تصادف کرد و فوت کرد هم گریه کردم .
می تونم بجای تموم ادم های دنیا گریه کنم . زار بزنم اونقدر که سرم تیر بکشه و ابریزش بینی م یه جعبه ی دستمال کاغذی رو به گند بکشه. من یه منبع بی انتها از اشک دارم که حالا حالا ها تموم نمی شه.

  • میم

وقتی به این فکر می کنم که تا چند روز دیگه بیست ساله میشم نفسم میگیره . کاش بیست سالگی م هیچ وقت نمی رسید . کاش دنیا توی هیفده سالگیم برای همیشه متوقف می شد . کاش من این ادم اس و پاس بی تکلیف بیست ساله ی حالا نبودم. کاش اینقدر گیج و سردرگم و کرخت نبودم ..

کاش هیچوقت پونزده اردیبهشت نرسه.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۱۸
  • میم

از بچگی ، ینی دقیق تر بخوام بگم از پنج سالگی برام مهم بود دیگران راجع بهم چی فکر میکنن. اینکه موجه به نظر برسم برام خیلی مهم بود! یادمه این قضیه توی راهنمایی به اوج خودش رسید. خیلی از شنگول بازیا رو نمی کردم تا مبادا تصور " من همیشه موقر درستکار" بهم بخوره. خیلی از لباس هارو نمی پوشیدم تا مبادا خلاف جریان اب شنا کرده باشم. توی مقطع بعدی با این که دلم هیجان انجام دادن خیلی از کارها و بودن خیلی از ادم ها رو می خواست ، اما بازم به خودم حتی اجازه ی فکر کردن بهشون رو نمی دادم ، چون منطقم که حالا با تصویر " من درستکار موقر" خو کرده بود، اجازه شو نمی داد.
مهمانی هایی که نرفتم ، پوشش هایی که تست شون نکردم ، قهقهه هایی که نزدم ، فریاد هایی که توی سینه م خفه شد ، جمع هایی که تجربه نکردم ، ادم هایی که کشف نشدن...
و تصویر " میم موقر درستکار" ی که باقی موند.
 حالا  این تصویر کذایی به هیچ جام نیست و تصمیم گرفتم خود له شده مو از زیر هزاران باید و نباید و حرف و حدیث بیرون بکشم .
اما مشکل میدونید کجاست؟ مشکل اینه که من نوزده ساله برای اون جمع های دخترونه ی شاد و شنگول زیادی بزرگ شدم. برای قهقهه های از سر خوش خیالی ، زیادی درگیرم. برای پوشیدن اون کاپشنی که روی کلاه ش گوش و چشم و دهن داشت زیادی جدی و سرسخت ام.
قسمت بغرنج تر مسئله اینه که هیچکدوم از این ها دیگه ضربان قلبمو بالا نمی بره ، هیجانی رو توی رگ هام تزریق نمی کنه. انگاری که خوشی این کارها فقط و فقط روی دخترهای چهارده ساله اثر بذاره ، نه روی ادم نوزده ساله ای که کمی بیشتر از هم سن و سالهاش بد اورده.
یاد یه متنی افتادم که میگفت من همین الان کیک شکلاتی می خوام.نه یه دقیقه ی دیگه ،نه ساعت دیگه ،نه فردا ، همین الان ، همین الان.
گاهی وقت ها از کیک مورد علاقه ت توی اون لحظه صرف نظر می کنی و موکولش میکنه به بعد تا سر فرصت بری سراغشو و لذت دوچندانی رو تجربه کنی. اما وقتی میره سراغ کیکت می بینی طعم شو از دست داده یا حتی دیگه اون کیک ، مورد علاقه ت نیست.

اره خب. منم همون موقع کیک شوکولاتی می خواستم ، همون لحظه ها. نه الان و حالا..
و چقدر احمق بودم که بخاطر اراجیف دیگران ، در تقلای پاک کردن هوس خوردن کیک شکلاتی ، خود شاد و سرخوش م رو له کردم ، له له.
+
دیشب و توالت عمومی و دستگیره ی خراب و در نیمه باز و گشوده شدن در و دیدن اونچه که نباید.
برای ملیکا و فاطمه با جزئیات تعریف می کنم چی شده و چطور شده .
جفت شون تا دو دقیقه از خنده نفس هاشون بالا نمی یاد.
خودم که از خجالت داشتم می مردم..
یکی اون تصویرو از ذهنم پاک کنه ترو خدا!
+
راست میگه. اگر من دو روز دهنمو ببندم و با کسی حرف نزنم ، خیلی از جار و جنجال ها می خوابه.
منم به درک که توی اون سکوت خفه میشم ، منم به درک.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۵
  • میم
من از زندگیم چی می خوام ؟ اصلا چطور باید چیزی رو بخوام ؟ چی میشه که ادم ها از زندگیشون چیزی رو می خوان ؟ چجوری می فهمن اون چیز براشون بهتره و اون رو می خوان ؟ چطور برای چیزی که وجودش احتمالی یه به خودشون سخت میگیرن ؟
این سئوال ها ماحصل یک بازه ست . سر بازه روزی بودکه ایده ی دادن کنکور ریاضی رو با خانواده م در میون گذاشتم . نمی دونم کی اون وسط مسطا بین اون همه پیشنهاد و اگر و مگر گفت "خب تو چی می خوای از زندگیت ؟ " و اونقدر پاسخ دادن به این سئوال واسم سخت و دشوار بود که کلا دور رشته ی ریاضی رو یه دایره ی قرمز کشیدم . انتهای بازه هم حدود یک هفته ی پیش بود که دیگه نتونستم صبح زود پاشم . من همون ادم دیروز بودم ، اتاقم همون اتاق دیروز بود ، همه چیز مثل دیروز سرجای سابق ش بود به جز من . من نمی تونستم از توی تختم بلند شم ! یه بی حسی فکری و جسمی ، یه جور کرختی و خستگی باعث شده بود میخ شم به تختم . همون روز حس کردم چقدر همه چیز برام بی اهمیت شده . چه بی هدفم . چه بی انگیزه م . همه ی چیزهایی که یه زمانی برام ارزشمند بودند ، تبدیل شده بودن به آشغال ، به زباله !
حالا یک هفته از اون روز صبح گذشته و من همچنان کنار اون کوه زباله نشستم و دونه دونه اشغال ها رو بر می دارم و به این فکر می کنم که چطور همچین شی بی ارزشی زمانی برای من ارزشمند بوده ؟ المپیادی بودن ؟ فرزانگانی بودن ؟ بالاترین معدل فولان سال ؟ بیوتک خوندن ؟ محقق شدن ؟ نوروساینس خوندن ؟ و ... اصلا اینا چی ان ؟ چرا برای من مهم بودن ؟ چرا حالا مهم نیستن ؟
 یکی شون نتیجه ی صحبت های دبیرهای المپیادم بود ، یکیشون نتیجه ی 7 سال توی اون سیستم درس خوندن ، یکی شون نتیجه ی سه سال سرکوفت شنیدن بود ، یکی شون نتیجه ی کلی گره و عقده ی ناگشوده بود ، هر کدومشون وصل بودن به کلی خاطره و ادم . حالا نه اون ادم ها مهم بودن نه اون خاطره ها . نمی دونم چرا ، نمی دونم چی شد ، نمی دونم یهویی چه مرگم شد . من سردر گمم . من توی دنیای خودم و روزهای گذشته م گم شدم !
 شاید دارم وقتمو تلف میکنم ، شاید این خزعبلات نتیجه ی روزهای بیشمار خونه نشینی باشه . شاید بهتر باشه بجای این فکرهای احمقانه و خود خوری ها مثل بقیه که دارن برای رسیدن به اونچه که می خوان تلاش می کنن ، تلاش کنم ...
نمی دونم ، نمی دونم .. فقط می دونم ذهنم دچار یه خلا انی شده . خوب می دونم که اگر شرایط توی پاییز 94 این شکلی نبود ، اگر کلاس کنکور و مشاوره و ازمونی نبود ،کلا قید کنکور رو میزدم .
کنکور که چی ؟ ازمون که چی ؟ رتبه که چی ؟ برای منی که نمی دونم چی می خوام نباید تفاوت زیادی باشه بین یه محقق خوب بودن یا یه دختر بی کار بی عار خسته بودن . وقتی ذهنت خالی خالیه و نمی دونی چی باید بخوای ، هدف و انگیزه و تلاش برای رسیدن معنایی نداره ، ارزو و امید مفهومی نداره .
جای منی که کلی شوق و ذوق داشت برای فردا شدن و باز کردن گره های پیش روش رو منی گرفته که به محض پیش اومدن یه مشکل استرس زا ، اولین فکری که قبل از هر راه حلی به ذهنش می رسه اینه که " ای کاش گلدون کنار پنجره بودم ! اما من ِ مواجه با این مشکل ، نه! "
هیچ تفاوتی هم بین من بودنش و گلدون پلاستیکی بودن نمی بینه ، هیچ تفاوتی !

   × فاطمه این عکس رو توی تلگرام برام فرستاده و نوشته این ماییم .



 توی دلم می گم باز معلوم نیست کدوم عکاس ناشی ای از ما همچین عکسی گرفته .می خوام پرسم کدوم عکسمون رو کی اینقدر خراب کرده تا شخصیتشو ترور کنم اما قبل از اینکه حرفی بزنم تصاویری رو می فرسته که روشن می کنه مفهوم جمله ی اولشو ، " این ماییم " .








 اره خلاصه این ماییم . یه جایی روی همون نقطه ی کوچولوی ابی رنگ ، من نشستم که توی دنیای خودم و افکار مزخرفم گم شدم .

  • میم
این نوشته مال آذر 93 ست . نوشتمش اما منتشر نشد و پیش نویس ماند .

 آخ اخ . این ورودی بهمن بودنت و رفتن به اون دانشگاه شده یه بغض توی گلوی من .. که چند روزه مدام سعی می کنم قورتش بدم ..
 بعد اون همه ایده ال گرایی و بلند پروازی و تلاش ، حق تو اونجا نیست .. نیست .. نیست ..
+
هرچی میگذره بیشتر ایمان میارم به اینکه کنکور ناعادلانه نیست . حتی عادلانه هم نیست .. کنکور هیچی نیست .. کنکور فقط یه نقطه ست که میذاری ته تمام سرخوشی های دبیرستان .. ته یونیفرم های گشاد .. ته دوستی های 7 ساله ..
+
یادت هست اول راهنمایی ،‌سه شنبه ها ، ساعت اخر ، ازمایشگاه زیست شناسی داشتیم ؟!‌ یادت هست ؟! همیشه حس خوبی به من می داد اون ساعت و اون ازمایشگاه .. تو و ملیحه بودین و من خوشحال بودم ..
سوم راهنمایی رو یادت هست ؟! اون همایشه ؟! اون دفعه که بزور بردنمون راهپیمایی رو چی؟  یادت هست ؟! جعبه ی شیرینی که خریدی ؟! چادری که به زور سر کردی و بهت میومد .. ؟! یادت هست‌؟
 
یکی منو از توی خاطراتم بکشه بیرون ..
دیگه دارم روانی میشم..

آدمی که این پست خطاب بهش نوشته شده بود ، رفت دانشگاه و حالش بهم خورد و برگشت و دوباره کنکور داد . بعد از مرداد امسال ، باز هم با رتبه ی سه رقمی نشست تا برای بار سوم کنکور بده .
کاری به چند و چون ماجرا ندارم .
دلیلی که باعث شد این پست رو بعد از 11 ماه منتشر کنم ، بی تابی اون موقع خودم بود . اون موقع برای دوستم خیلی غصه خوردم . گریه کردم چون حس می کردم سختی شرایط داره راضیش می کنه دست به کاری بزنه که اشتباهه . تصور می کردم با این کار برای همیشه تموم میشه و نابود! اما اتفاقات طور دیگه ای رقم خورد ...
گاهی وقت ها نمی دونم چه اتفاقی رخ خواهد داد ، نمی دونم چه چیزی در انتظار عزیزانم ه . با این وجود کلی برای اتفاقات رخ نداده و روزها نیامده مرثیه سرایی می کنم و خودمو با تصورات و حدسیاتم اذیت . غصه ها می خورم و گریه ها می کنم .زمان بی توجه به نگرانی های من جلو می‌ره ، روزها خوب یا بد می گذرن . وقتی مدت ها بعد به دفترچه یادداشت ها یا وبلاگم رجوع می کنم و با بی تابی ایام گذشته‌م مواجه میشم ، می فهمم چقدر بیخود و بیهوده بودند .
حس میکنم باید یکم زندگی رو آسون بگیرم ...

    

  • میم
پس از 14 سال ، مجددا در مهد کودک .
  • میم