جزیرهٔ سرگردانی

۹ مطلب با موضوع «سایه های کشدار افتاده بر کف» ثبت شده است

هوا خنکه ، صدای بارون میاد ، صدای جیرجیرک ها هم . نشسته م روی تختم و سرمستم از جمع کردن اشغال های کف اتاقم . پایین تختم انبوهی از جزوه و کتابه که متعلق ان به سوم راهنمایی و کل مقطع دبیرستان ؛ حریصانه جمعشون کردم و مراقبشون بودم . اما فردا قراره همه ی این کوه کتاب و جزوه رو بریزم دور . مبتکران اول دبیرستان هم بین شونه . ورقش زدم و دیدم تصویر ذهنی م از اتحاد چاق و لاغر بر اساس این کتابه . این کتاب میره دور و تصویر اتحاد چاق و لاغر، بالا ی یه صفحه از سمت چپ ش توی ذهنم می مونه.

چی شد که به تو رسیدم ؟ هان ! داشتم چاق و لاغر رو نگاه می کردم که حواسم پرت یه استیکر شد . استیکر رو هم پاره کردم و انداختمش توی سطل زباله .  بعد از خودم پرسیدم به چه حقی استیکری رو که سه سال باهاش خاطره داشتم رو پاره کردم ؟ فکر کردم چه خوب میشد اگر زباله ها رو به دو دسته ی خاطره دارها و بی خاطره ها تقسیم می کردم و بی خاطره ها رو می ریختم دور . تعداد کمی از کاغذا رو بر همین اساس تفکیک کردم . رسیدم به یه یادداشت از تو . مال نیمه های اسفند ماه گذشته بود . یاده اون شبی افتادم که سه تایی روی یه تشک کف پذیرایی تون دراز کشیده بودیم و حرف میزدیم . من با هیجان از یکی از مسخره ترین ادم های زندگیم تعریف کردم و توهم قاه قاه به من و ساده لوحیم خندیدی.. داشتم فکر می کردم احتمالش چقدره که بازم این فرصت پیش بیاد ؟ تشک پهن کنیم کف پذیرایی و همه جا رو تاریک کنیم و توی سکوت شب به صدای هم گوش بدیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم ؟ داشتم فکر می کردم که تو چقدر خوبی .. تو یکی از بهترین ادم های دنیایی.. یکی از زیباترین هاشون و حالا مثه همه داری میری دنبال زندگی خودت ، دنبال سرنوشتت .

ادما میان که برن ، می دونم . اما دلم ، کودکانه ، دوست داره تو همیشه باشی و این محاله .

هوا خنکه ، صدای بارون میاد ، از جیرجیر جیرجیرک ها خبری نیست اما . کوکو ها و قمری ها بیدار شدن و اواز می خونن .

همه چی باید دور ریخته بشه ، حتی کاغذ پاره های خاطره دار .


  • ۰ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۸
  • میم

همین الان رسیدم خونه . بین ساندویچ های کپک زده و قاشق چنگال ها و کاغذ های پاره پوره ی روی تختم جا باز کردم و دراز کشیدم ، شاید بهتر باشه بگم گوله شدم ، به این فکر می کنم که ساعت شیش و نیمه ؛ من یه ساعت پیش تو رو روانه ی دنیایی کردم که کیلومتر ها از من فاصله داره .فرسنگ ها از دنیای من دوره . این یعنی پایان یک دوره ی طولانی هم حسی و هم دردی . این   یعنی تموم شدن خیلی چیزا . تو رفتی ، عمیقانه رفتی . یه رفتن تلخ و جگر سوز و دلتنگ کننده . اونقدر که می تونم ساعت ها بخاطرش گریه کنم . ساعت ها بشینم و به تمام وقایعی فکر کنم که بدون تو رخ نمی دن . بدون تو هیجانی ندارن . به شهری که وقتی تو نباشی برای من خاکستری یه ، سرده ، کوچیکه . اخ که چه خوب می فهمم " والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود" یعنی چی .
+
خونه شو مرتب کردیم ، بهتر بگم خودش مرتب کرد . ما دورهمی فقط چرت و پرت و دروی وری می گفتیم تا مثلا یادمون بره شیش صبح فردا ، مثل دنگ ساعت دوازده ی قصه ی سیندرلا ست . همه  ی چیزهای دلخوش کننده ، محو میشن و اثری نمی مونه ازشون . خونه ش ، خونه ی هممون بود. تمام شب های پر از دلتنگی و غصه مون رو توی اون خونه صبح کرده بودیم ، کنار او سپری کرده بودیم . تمام اشک هامون رو مقابل ایینه ی روشویی اونجا زار زده بودیم . فیلم ها دیده بودیم ، اهنگ ها شنیده بودیم ، خنده ها کرده بودیم ، جشن ها گرفته بودیم ...
دنگ ساعت دوازده نواخته شد و همه چی تموم شد ، برای همیشه.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۷
  • میم

لابه لای کتاب ها راه می رفتم و تک تک شون رو بررسی می کردم. نگاهی به رنج سنی شون می نداختم و به این فکر می کردم ممکنه این کتابو دوست داشته باشه یا نه.
همون موقع یهو حس کردم برادر کوچیکتر ، تا چه حد پاره ی تنه. حس می کردم تیکه ای از وجودم جدا شده و داره اهسته اهسته مستقل میشه. حس می کردم دارم برای بخشی از خودم خرید می کنم که هرچقدرم ازم دور باشه هر چقدرم ندیده باشمش ، بازهم خودمو مقابل تک تک خوشحالی ها و ناراحتی ها و شکست ها و موفقیت ها و نگرانی هاش مسؤول می دونم. حس کردم چقدر دلم تنگ شده براش ...
+
کتاب ها خریده شد. به کمک ملکه و فاطمه کادو پیچی شد و اماده شد برای  عیدی داده شدن...
+
چی بگم از نوسانات این روزها؟
هوا فوق العاده ست و حال من پیچیده و دگرگون و متغیر...
+
که جمعه ی بهمن 93 باشه ، که بروشوری برسه دستم ، که از تو گفته باشه ،که مچاله بشه و بره توی سطل زباله ، که من تنبلی کنم ، که دعوام کنن ، که از تو بگن ، که فراموش بشی .
که زمان بگذره و بگذره و بگذره و اسفند 94 به عجیب ترین حالت ممکن پیدا بشی و من از پیدا شدنت تعجب کنم و مبهوت بشم.
فقط می خوام همونی باشی که ادعا می کنی ...

  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۸
  • میم

میگه : توی مترو سرمو تکیه داده بودم به میله ی وسط واگن که یهو دیدم صاف اومد جلوم واستاد . فکر کردم توهم زدم باز . اما خودش بود . بغلم کرد اخه . خود خودش بود . هیچ فرقی نکرده بود حتی . مدل وایستادنش ، لباس پوشیدنش ، صورتش ، چشماش . توی چشماش نگاه کردم اخه .
 فک کردم داره میره دانشگاه . اما داشت از کانون بر می گشت . اونجا پشتیبان شده.
میگم : فهمید که موندیم باز ؟
میگه : اره . کلی تعجب کرد . ناراحتم شد . چشماش از حدقه داشت می زد بیرون از تعجب.
میگم : کدوم ایستگاه دیدیش ؟
میگه : میدونی سوار مترو دیدمش . یکی از دلایلی که فک می کنم دیدنش یه توهم بوده ، همین قضیه ی ایستگاهه .من ازش پرسیدم داری میری دانشگاه؟!بعد اون گف نه دارم از شعبه ی کانون تو خیابون امام رضا برمیگردم .یعنی اونم تو همون ایستگاهی که من سوار شدم سوار شده بوده. ولی وقتی من سوار شدم ٣نفر بیش تر تو ایستگاه نبودن. هر سه شونم غریبه بودن . از طرفی اون تو واگن جلوتر از من بود پس پشت سرم نبود که نبینمش . از طرفی موقع پیاده شدن هم شماره مو گرفت و قرار شد باهام تماس بگیره ، ولی با اینکه خیلی وقت گذشته هنوز زنگ نزده . بخاطر همین فکر می کنم شاید توهم بوده .
میگم : مگه نمیگی بغلت کرده ؟ خب واقعی بوده پس . وهم که ادمو بغل نمی کنه .
میگه : چرا بابا . توهم و خیال هم ادمو بغل می کنه .
میگم : چجوری بغل می کنه ؟ خوبی تو ؟
میگه : نمی دونم .
میگم : شاید شماره ت اشتباه بوده .
میگه : نمی دونم . اینم ممکنه .
میگم : اصلا خب زنگ بزنه که چی بگه ؟ چه حرفی می تونه به ماها بزنه ؟
میگه : اوهوم...

  • میم

مداد ازبین انگشت هام سر می خورد . دست‌م عرق کرده بود . ترتیب اتفاقای افتاده رو تغییر می دادم و به این فکر می کردم که اول بگم چرا سال دوم نتیجه نگرفتم یا برم سراغ افکار خودخورانه‌ام ؟ از گوشه‌ی میدان دیدم ، دوتا چشم درشت قهوه ای توجه‌مو جلب کرد . پسربچه‌ای بود که چند دقیقه پیش مامانش با دعوا از توی حیاط اورده بودش داخل اتاق انتظار . سرمو بلند کردم . وقتی فهمید دارم نگاهش می کنم ، رو کرد به آکواریوم . خانم منشی ازشون خواست برن داخل اتاق شماره ی 2 . "میشه صبر کنم تا شوهرم بیاد ؟" ، منشی جواب داد " خانوم وقتتون داره می گذره . شوهرتون که اومد می فرستمشون داخل ." مادر دست پسرک رو کشید و رفتن سمت در اتاق . پاهامو به هم گره زده م و کیفمو توی بغلم فشار دادم . دفترچه م روی پاهام بود و به این فکر می کردم چقدر بی نظمه اینجا . بیست دقیقه‌ی قبل باید نوبتم می شد .چرا منو معطل نگه داشتن؟ نکنه اصلا امروز وقت نداشتم ؟ چشمم به نقشه‌ی روی میز بود که کنارش کلمه‌ی مزایده رو قرمز نوشته بودن . صدای زنونه‌ای با تعجب پرسید "چی ؟" سرمو بلند کردم . منشی دوباره تکرار کرد "50 تومن ." زن گفت " شما که گفته بودین 45 تومن ؟!" منشی بدون برداشتن نگاهش از روی پوشه ی توی دست هاش ، با لحنی یکنواخت ، گفت " خانم علیزاده ! گفته بودم 45 دقه، 50 تومن " مضطرب شدم. زن پنج تومن دیگه گذاشت روی 45 تومن . مرد همراهش ، تکیه داد به دیوار و با لحنی اعصاب خردکن ، داد زد " اره ، خرج کن پولا رو . خرج این حرفای مفت . بذار پام برسه اونجا ، بهشون می گم چه گهی خوردی." منشی پول‌ها رو شمرد و با دادن شماره ی کارت ازشون خواست دفعه ی بعد 50تومن رو دو روز زودتر کارت به کارت کنن بعد هم از پشت میز بلند شد و رفت داخل اتاقی . کمی بعد چای به دست بیرون اومد و رو به زن گفت "اول شما برین داخل ، اتاق شماره ی 4 ." زن هنوز حرکت نکرده بود که مرد خودشو پرت کرد جلو و داد زد "من فروغی ام!" زودتر از زن داخل اتاق رفت و صداش رو می شنیدم که دوباره تکرار می کرد "من فروغی ام!" توی این فاصله دختر و پسری وارد شدن . دختر وقت داشت . رفت سمت میز منشی تا به سئوال‌هاش جواب بده . 29 ساله ، مجرد ، فارغ التحصیل رشته ی حسابداری . منشی فیش رو ازش گرفت و دختر نگاهی به پسر انداخت و رفت سمت صندلیش . فروغی برگشته بود ، شایدم دکتر بیرونش کرده بود . به هر حال اون لحظه روی صندلی نزدیک در ، کنار پسر نشسته بود و غر می‌زد. چند لحظه‌ از نشستن دختر نگذشته بود که نوبتش شد . رفت داخل اتاق شماره ی 3 . فروغی از پسر پرسید "اینجا چند تا دکتر داره . نه ؟" پسر گفت "اره " فروغی پرسید "چندتا ؟" پسر همزمان با ادای "نمی دونم. " از جاش بلند شد و رفت بیرون . فروغی آه بلندی کشید ...
از توی راهرو صدای تق‌تق کفش های زنونه‌ای می اومد . وقتی صدا به بلندترین حدش رسید ، خانمی با شال گلبهی توی چارچوب در ظاهر شد . رفت سمت میز منشی و باهاش خوش و بش کرد و در پاسخ به "فیش تون ؟" گفت اینترنتی پرداخت کرده و برگه ی A4 تا شده ای رو سمت منشی گرفت .
" نوبت شماست . اتاق شماره ی 5 "
منو می گفت .

     

  • میم

نسبت من به دنیای روژین ، شبیه کسی بود که از سوراخ قفل در ، شاهد زندگی یک ادم ، درون اتاق باشه .. همونقدر ناقص و محدود .
اما در همون حد هم به نظرم روژین بهترین دختر کره ی زمین بود ..





  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۸
  • میم

 هی وسط صحبت مکث می کردم از خودم می پرسیدم ایا درسته که بپرسم یا نه . مدام جملات قبلی رو بررسی می کردم و منتظر بودم اروم اروم به موضوعی شبیه رضا نزدیک بشیم و بپرسم ، "راستی از رضا چه خبر ؟ " . نمی خواستم بفهمه از دیشبه منتظرم بفهمم رضا الان کجای دنیاست و چیا تو سرش می گذره ، نمی خواستم "منتظر و دلتنگ " به نظر بیام . نمی خواستم "ادم گذشته ها" به نظر بیام . می خواستم فک کنه ، توی تمام زندگی اگه به خیلی ها باختم ، اگه خیلی چیزا رو از دست دادم ، اگه توی خیلی از کارهای غلطم گیر کردم ، با رضا و ارتباط پاک شده مون ، کول و منطقی برخورد کردم ..
اونقدر فک کردم و جمله ها و جایگاه شون رو بالا پایین کردم ، که یهو دیدم داریم خدافظی می کنیم .
با بند بند وجودم دلم می خواست همون لحظه مابین اون همه بوس و فدا مدا وقربونی شدن بپرسم " عهه! ملیکا راستی ،رضا خوبه ؟ "
اما خب ..
نتونستم .
اون قطع کرد و تماسمون تموم شد .


  ×  بعد sms ی جویای احوالش شدم . ادای ادمی رو در اوردم که اینقدر دغدغه داره که رضا و کارهاش
      هیچ جای ذهنش ، جایی ندارن.
      فهمیدم ، مرحله ای که نگرانش بود رو تموم کرده و داره می ره سر فصل بعدی . یه زمانی هردو
      مرحله ای رو پیش رو داشتیم که مبهم و ترسناک به نظر میرسید . کارمون این شده بود که زنگ
      بزنیم بهم و از ترس ها و دلشوره هامون بگیم .
      اون داره میره سر فصل بعدی و من ؟
      من هیچ . من هنوز توی همون مرحله ی تاریک و ترسناک گیر کردم .

  × به طرز عجیبی حس میکنم روی دوستی های با قدمت بالام ، بیش از حد پتانسیلشون حساب باز
     کردم .6  ماهی میشه که اروم اروم به این باور رسیدم ..
     فکر میکنم یافته ی باارزشی یه .


  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۰
  • میم

من کنار زینب نشسته بودم و از شنیده هام می گفتم . اونم از تجربیاتش توی این مدت ، از دوری خانواده اش ،‌ از سختی هایی که در این مدت کشیده . زینب در حال اتمام رشته ی داروسازی یه. متولد و بزرگ شده ی کویت است و در ایران درس خوانده . زینب می گفت : اون موقه که اومدم ایران ،‌خیلی کوچک بودم .. یک دختر بچه که تازه درسش رو تمام کرده و با بند بند وجودش تمایل داره مستقل بشه . می خواستم برم و جای دیگری ادامه تحصیل بدم .. کانادا ،‌امریکا یا حتی ایران . به خاطر مادربزرگم اومدم ایران .. سه سال اول خیلی سخت بود . هر شب گریه می کردم و می خواستم انصراف بدم و برگردم..اما بعدش بهتر شدم .. خیلی بهتر ..
زینب از جو دانشکده اش گفت .. از این چند سال . از خواهری که در این مدت ،‌در نبود زینب حسابی بزرگ شده و قد کشیده .. گفت که دلتنگه و می خواد چشم پوشی کنه از موقعیت ادامه تحصیلی که در امریکا براش فراهم شده .. زینب گفت و گفت و گفت .. و من حس کردم چقدر سردرگم تر از همیشه ام.
حس کردم اینده چقدر تاریک و دشواره و من برای طی کردنش ،‌تا چه حد ناتوان ام . یه لحظه پشیمون شدم از تجربی خواندنم. ای کاش مجبور نبودم از بین این رشته هایی که در نظرم بی خود و بی فایده شده بودند ،‌یکی رو انتخاب کنم.. حس کردم این دختر بودنم ،‌ این وظیفه ی سنگین مادری که در اینده بر دوشم قرار میگیره ، این وابستگی مابین من و خانواده م تا چه حد دست و پاگیره و من رو از رویاهام دور می کنه ..
یه لحظه ترسیدم خیلی ترسیدم .

+

بازم خدارو شاکرم که امسال مجبور به انتخاب رشته نشدم ،‌انتخاب رشته با وجود این حجم عظیم سردرگمی اشتباه محض بود ..
خدایا ،‌ بازم شکرت ..


  • ۰ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۳ ، ۰۳:۱۸
  • میم

نمی دونم چرا امشب اینقدر پر از گریه ام . انگار این اشک ها تموم نمی شن .چی شده ؟ چرا من اینطوری شدم ؟ اصلا نمی تونم درست فکر کنم . حتی نمی تونم فکر کنم . فقط ایستادم و به گره های عاطفی م خیره شدم و های های اشک می ریزم . این رفتن ملیکا ، رفتن ساده ی ملیکا اینقدر گریه داره اخه ؟! اصلا نمی فهمم چم شده . انگاری یه عالمه بغض تلنبار شده باشن روی هم و جلوی نفس کشیدنم رو گرفته باشن ..
 
اخ که از این شب های اینطوری چقدر بیزارم .

+

  عصر با ملیکا و فاطمه بیرون بودیم . ملیکا مادر کتاب کنکور ایرانه ! اینقدر که کتاب خریده [و می خرد همچنان ..] و همه رو خونده یا نخونده تلنبار میکنه روی هم .
من و فاطمه به مقام بلند و جایگاه رفیع پشت کنکوری نائل شده ایم ، از این بابت رفتیم خونه ی ملیکا ی عزیز تا انچه از کتاب هاش رو لازم داریم ازش بخریم و جزوه هاش رو همینطوری مفتی برداریم .

 بودن با دوستان خوبه .. اما کلیت کار عصرمون یه افسوس و غمی داشت که دامن من رو هم گرفت .چمدون نیمه باز ملیکا .. بلیط هاشون .. و کتاب هاش که مال ما میشن ؛ این تصویری یه که از عصر امروز ، خونه ی ملیکا تو ذهنم موندگار شده ..شاید همین تصویره که اینقدر من رو غمزده کرده  و شاید هم فکر اینکه اگر ملیکا نباشه ، کلی خیابون و کوچه هست که امسال باید اونها رو تنهایی قدم بزنم ..
این خیلی دردناکه ..

امشب ناراحتم ، نه به خاطر اینکه ملیکا میره دانشگاه و من نه ، نه به خاطر پشت کنکوری بودنم ..بلکه فقط و فقط به خاطر رفتن دوستم . به خاطر دیگه ندیدنش ..

+

ملیکا sms داده که "حتی اگه رتبه ی کنکورم اونی که می خواست نشد ، اگه مشهد اومدنم اثری توی دانشگاهم نداشت ، اما وجود ادمی مثه تو جبران خیلی چیزاست .. تو ازا ون ادمایی هستی که دلم می خواد تا اخرین لحظه ی نفس کشیدنم داشته باشمش .."

وای .. چقدر مسیجش و جواب نداشته ام ، اشکام و دلتنگیم  رو بیشتر می کنه ..در طول عمرم اینقدر با ولع و اشتیاق گریه نکرده بودم ..

من یه آدم احساساتی احمق ام .


  • ۱ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۰۳:۳۵
  • میم