جزیرهٔ سرگردانی

۳ مطلب با موضوع «پرسه روی سنگفرش های پیاده رو» ثبت شده است

ته دانسته هایم راجع به اعتیاد می رسد به مطالب روزنامه ها و مجلات . نزدیکترین تماسم با ادم های درگیر اعتیاد ، دیدن سه باره ی زنی ست که بچه اش را به پشتش می بندد و با ظاهری اشفته توی چهارراه نزدیک کلاسم گدایی می کند .
اینها را می گویم که بفهمید برخورد بعدازظهر امروز تا چه حد برایم بیگانه بوده و ناراحتم کرده . بعدازظهر لپ تاپ در بغل ، زیر افتاب ملایمی که از پنجره می ریخت روی پاهایم لم داده بودم که چند عربده ی بلند مرا به سمت پذیرایی کشاند . از پنجره ی پذیرایی ، خیابان عریض و خلوت را نگاه کردم و پسرک 16-17 ساله ای را دیدم که با مردی دست به گریبان بود. پسرک حالت تهاجمی داشت و مرد سعی می کرد پسرک را مهار کند و همزمان جیب هایش را بگردد . پسر حالت طبیعی نداشت و به سمت مرد میان سال حمله می کرد . چند عابر به درخواست مرد ، دخالت کردند و پسرک را روی نیمکت فضای سبز نشاندند و مرد را به سوی دیگری بردند . مرد به شدت مستاصل و نگران بود . شکسته بود ..
کمی بعد بابا رادیدم که بنابر همان روحیه ی نوع دوستی همیشگی اش (که به نظرم در همچین مواقعی ، باید این روحیه لعنتی را کنار بگذارد) با پارچ شربت و لیوان پایین رفته و کنار مرد میان سال نشسته .
پیشانی خونی مرد و چشم های نگرانش را که پی پسرک می گشت ، تاب نیاوردم . کنار کشیدم . روی زمین نشستم و به تمام انچه که دیده بودم فکر کردم . به رابطه ای که حدس میزدم باید پدر و پسری باشد . پسری که به پدرش فحش میداد . پسری که پدرش را می زد . پدری که سعی می کرد پسر را رام کند و چیز کوفتی احتمالی توی جیب هایش را دور بیاندازد .
بابا که برگشت فهمیدم  همان ماجرای تکراری بوده . پسرکی که گشت و گذار با دوستان و تفریحش منتهی شده بود به اعتیاد و خانواده ای که دیشب اعتیاد فرزندشان را باور کرده بودند . بابا از بغض های پشت سرهم پدر قصه گفت .از "نمی دونم چیکارش کنم به خدا" گفتن هایش. بعد هم با حالی گرفته و غصه دار روی مبل نشست و توی خودش فرو رفت .

حوصله ی قصه بافتن راجع به چهره ی کریح اعتیاد و بیمار بودن معتادان و تفریحات سالم جوانان را ندارم ، حتی نمی خواهم قاضی بشوم و ظالم و مظلوم ماجرا را در بیاورم . فقط خواستم بگویم از بعدازظهر حس میکنم قلبم مچاله شده برای پدری که امروز مقابل خانه ی ما نگران بود و ترک برداشت و خرد شد و ریخت کف خیابان .

   ×  مدتی ست که اخبار را پی گیری می کنم . به این نتیجه رسیده ام که کلا دنیا جای خوبی
       نیست . دنیا در کثافت غوطه ور است . ما ادم های مثبت اندیش دوست دار زندگی ، دور
       خودمان دیواری کشیده ایم و به این محیط محصور نگاه می کنیم و زندگی را عاشق می شویم.
       گاهی هم بر عکس ، زندگی گره می خورد و به همین محیط محصور نگاه می کنیم و حس
       می کنیم بدبخت ترین یم . درست است . بدبخت ترین یم اما توی همان محدوده بسته ی 
       دیوار کشی شده .
       پشت آن دیوار ، در همین لحظه پر از رنج ها و گریه هاست ، پر از زشتی ها و تلخی ها ست .
       همین لحظه کودکی سوری در دریا غرق می شود ، به دختری 8 ساله تجاوز می شود ، پدری
       می شکند .
       چرا خدا صبر می کند ؟

     
  • ۰ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۰۱
  • میم

دچار یک وسواس شده ام ، وسواس نگذاشتن پا روی خطوط مابین سنگفرش های یک پیاده رو .



  • ۰ نظر
  • ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۹
  • میم

می خوام پیاده شم .
از راننده ی اژانس می خوام هرجا براش ممکنه نگه داره . ازم میپرسه اینجا خوبه ؟! البته ایستگاه تاکسی یه فک کنم . میگم موردی نداره ، همینجا نگه دارید سریع پیاده میشم.
از سرعتش کم می کنه و بعد هم نگه می داره ، منم دستمو تا مچ کردم توی کیف پول و دارم دنبال پول خرد می گردم که یهو اقای راننده با عصبانیت پیاده میشه ، می بینم با راننده ی یکی از تاکسی ها شرو می کنن به دعوا کردن! چه دعوایی ! فحش به هم میدادن خروار خروار ! دعواشون سر اینه که راننده ی تاکسی داشته دنده عقب می اومده و راننده ی من وقتی نگه می داره ، اون دیگه نمی تونه عقبتر بیاد . حالا راننده ی تاکسی شاکیه و می گه مگه کوری و دنده عقب اومدن منو ندیدی. اصن اینجا ایسگا تاکسیه تو چ غلطی می کنی اینجا!
 کله صبح ، کسی هم نیست اینا رو از هم جدا کنه . منم داره دیرم میشه . نمی دونم .. یهو حس می کنم اینجا خونه است و مثلا با بابا دچار سوتفاهم شدیم و من هم دخترخوب بابا هستم و باید براش توضیح بدم و ازش عذر خواهی کنم.
از اژانس پیاده میشم و رو به راننده ی تاکسی که درحال داد و بیداده ، میگم "اقا ببخشید ، من به ایشون گفتم اینجا نگه دارن .تورو خدا دعوا نکنید!"
راننده ی تاکسی یهو می چرخه سمت من و بهم می گه "تو یکی دیگه خفه شو ! دختره فلان فلان شده ی بووووووق ِ بوووووق ِ بوووووووق !"
 اصن یهو خشکم میزنه .. نمی دونم چی بگم .. اما خب ، ساکت نمیشم و بازم عذر خواهی می کنم . به این امید که زودتر دعواشون تموم شه.
[نا گفته نماند که من از دعوای خیابونی می ترسم .. ترسیده بودم یه وخت اینا همو بکشن ! اونخ من چه خاکی برسر بریزم !]
راننده ی تاکسی باشنیدن عذر خواهی من و موضع صلح جویانه م اروم تر میشه و از درصد رکیکیت (!) الفاظ ش کم می کنه  و یقه ی راننده ی اژانس رو رها .
من و راننده ی اژانس میشینیم تو ماشین و دور میشیم . صدای راننده ی تاکسی که هنوزم داره فحش میده کمتر و کمتر میشه .
 کمی جلوتر من پیاده میشم .
   خیلی از فحشای راننده تاکسیه ناراحت شدم . اخه فحشاش خیلی بد بودن . تا حالا کسی اینقدر جدی بهم فحش نداده بود ! اونم فحشای اینطوری ! اشک تو چشام جمع شده و می خوام بزنم زیر گریه [بین خودمون بماند که یه کوشولو گریه هم کردم! :-"]
یهو یه ندای درونی که خیلی هم عوضی تشریف دارن، بهم می گه :
 پاشو پاشو ! خودتو جمع کن! خرس گنده ی لوس ! خانوم تو شهر خودشون 4 تا فحش خورده ، می خواد گریه کنه . بعد میشینه تو خونشون و پاشو رو پاش می ندازه از مهاجرت به اتریش سخنوری میکنه ! تو که عرضه نداری غلط می کنی دخالت می کنی وسط دعوا! اصن به تو چه ربطی داش ؟ علت و معلول رو هر طور بچینی تو مقصر نبودی ! حالا هم همینطور حرص بخور تا دیگه تو باشی که وسط دعوا دخالت کنی .

تا دیگه من باشم که وسط دعوا دخالت کنم .

نتیجه ی اخلاقی : هیچ وقت هیچوقت توی دعوا های اینطوری ، به تنهایی ، دخالت نکنید . وگرنه در حالت بهتر چنتا فحش و در حالت بدتر چن ضربه مشت و لگد نصیبتون میشه .. دخالت نکنید حتی اگه اون دعوا به خاطر شما شرو شده باشه ..


  • ۰ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۵۵
  • میم