جزیرهٔ سرگردانی

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

   مامان من دبیر ادبیات یه مدرسه ی راهنمایی نمونه دولتی هستن. یه نمونه دولتی که در ازمون ورودیش بچه های مناطق مستضعف در اولویت اند. این مدرسه مدیریت فوق العاده خوبی داره که برای ایده ال کردن مدرسه و امکاناتش ، از هیج کاری دریغ نمی کنه . اگر لازم باشه تا 12 شب مدرسه بمونن ، می مونن . اگه لازم باشه برای مدرسه با توجه به بودجه ی اندکش ، از جیب خودشون هزینه کنن ، می کنن . خب در قیاس کادر مدرسه ی خودمون ، این کادر و مدریت در نظر من در و گوهر بودن ، حقیقتا ! همین باعث شده بود من از روی علاقه ، هراز گاهی به مدرسه شون برم و اگر کمکی از دستم ساخته بود انجام بدم .


   توی همین رفت و امدها و البته به کمک توصیفات و توضیحات مامان ، با یه سری از بچه ها اشنا شده بودم .

مثلا می دونستم سحر یه دختر پرتلاش و سخت کوشه و با وجود اندک توانایی مالی خانواده ش ، تمام تلاششو می کنه که از هم سن وسالانش عقب نباشه، می دونستم با خوداموزی انگلیسی میدونه و در به در دنبال کسی هست که کمکش کنه اختراعش در مسیر درست قرار بگیره .

نازنین رو میشناختم که پدر و مادرش از هم جدا شدن و در جریان بودم که مادرش برای ساپورت کردن نازنین و برادرش ، صبح تا شب توی یه شیرینی فروشی تلاش می کنه . نمی دونم بخاطر خلا عاطفی بود یا چی به هر حال نازنین استایل خاصی داشت. هر روز روی یونیفرمش یه لباس تنش می کرد ، هر روز با یه ارایش جدید مدرسه میومد ، هر روز یه غوغای تازه توی مدرسه به پا می کرد ، یه روز با مسیحی شدنش و مسخره کردن همکلاسیای مسلمونش ، یه روز با قایم کردن کفشای معلمایی که رفتن نماز .[تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !]

سارا رو میشناختم که از یه خانواده ی شسته رفته بود . یادمه مامان یه بار می گفت خواهر بزرگش [که دکتری بود برای خودش] اومده مدرسه و کلی با همه دعوا کرده . چرا ؟ چون خواهرش با دختری دوست شده بود که وضع مالی اون دختر در شان خانواده ی اونها نبوده .

خلاصه ، توی مدرسه ی مامانم اینا ، همه جور ادم پیدا میشه . از هر قشر و تیپ و سطح و فکری .

    چند روز پیش که مامانم خونه اومدن خیلی گرفته بودن . بعد که برای من توضیح دادن چی شده کلی غم نشست توی دلم .
مامان گفتن نازنین اخرین امتحانشو غایب بوده . همه ی اینها در حالی بود که بچه ها صبح توی مدرسه دیدنش . یه ساعت بعد از اتمام امتحان ، سر و کله ی خانوم با هفت قلم ارایش پیدا میشه . بعد از حضور مادرش توی مدرسه ، کاشف به عمل میاد ایشون بعد از حضور در مدرسه ، به جای رفتن سر جلسه ی امتحان ، رفتن پارک !! معاون های مدرسه میبرنش واحد مشاوره و بعد از کلی سین جیم کردن ، نازنین ماجرای اشنایی خودشو با برادر همکلاسی کلاس زبانش تعریف می کنه. گویا با اون اقا پسر روابط خیلی نزدیکی داشتن ، خیلی نزدیکتر از یه دوستی ساده . تاحدی که اون اتفاقی که نباید بیفته میفته . نازنین بعد که می فهمه چی شده و حالا اون پسر دیگه نمی خوادش ، تصمیم می گیره بعد از اومدن به مدرسه ، بره پارک و اونجا با هرکی که شد از این شهر بره . مادر نازنین از هیچی خبر نداشته ، از هیچی . از بهت و گریه های مامانش حرفی نزنم بهتره ..

از این دست ماجراها همه زیاد شنیدیم و خوندیم .
یه ماجرای غم انگیز که شاید بارها و بارها ، زیر پوست شهر برای دختران متعددی تکرار بشه . تقریبا میشه گفت به شنیدن روایت سادگی و خامی دخترهاو پسرها عادت کردیم . اما نمی دونم چرا این یکی این قدر فکرمو مشغول خودش کرده . شاید چون من نازنین رو از نزدیک دیده بودم ،شاید چون بچگی و شیطنت کودکانه ش رو حس کرده بودم . هر طور که قضیه رو بالا و پایین می کنم ، از هر وری که بهش نگاه می کنم این اتفاق برای یه دختر 12-13 ساله خیلی زوده ، خـــیــلــی زود .. دلم برای این کودکی مچاله شده می سوزه .
این جور وقتا یه احساس سردرگمی بدی سراغم میاد .نمی دونم ، نمی دونم ..

[گفتم اینجا ازش بنویسم ، بلکه یکم فکرم اروم شه ..]

  • ۰ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۴
  • میم
یه ربعه که این صفحه رو باز کردم و هی می نویسم و هی پاک می کنم . اصلا نمی دونم چجوری باید شروع کنم . از چی دقیقا باید حرف بزنم .
کنکور ؟ اونو که به فجیع ترین وضع ممکن دادم رفت . اصلا نمی خوام بهش فک کنم . اصلا ..
در حال حاضر هم با زندگی و دنیا در صلحم . کیک می پزم . برنامه ی مسافرت می ریزم . خرید می کنم و خودمو زدم به بی خیالی ..
همین :)
 




  • ۱ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۴
  • میم