جزیرهٔ سرگردانی

واقعا فقط ۱۷ روز از اعلام نتایج گذشته ؟ حدودا  دو هفته ؟ این همه اتفاق و برو و بیا و سفر و گیر و دار و کشمکش در عرض ۱۷ روز ؟ چطوری ممکنه ؟ اونقدر اتفاقات جورواجور رخ داد که از یک‌جا تعریف کردنشون عاجزم ! از نتیجه‌ی کنکور بخوام بگم ، نه  اونقدر مطلوب بود که از شادی جامه بدرم نه اونقدر غیرقابل تحمل که از فرط غم و ناراحتی به صورتم خنج بکشم . میانه بود . درسته که سه برابر تخمین‌م شد اما حقیقت رو نمی‌شه انکار کرد ، برای بهتر از این هم تلاش نکرده بودم . فشار روانی مضاعفی روی دوشم بود به علاوه‌ی پاره ای از مشکلات شخصی که منجر شد به چنین نتیجه ای ؛ ‌یه عدد دوست نداشتنی که پرونده‌ی کنکورم رو بست . طوری هم بست که ترجیح می‌دم دیگه هیچوقت به سال گذشته فکر نکنم . خان کنار اومدن با رتبه و پذیرفتن حقایق رو که رد کنیم می‌رسیم به انتخاب رشته ! پروسه‌ی انتخاب رشته بیش از اون چیزی که فکر می‌کردم فرساینده بود .  اما خب خوشبختانه تموم شد . این شهریور کذایی و اون پاییز غرق غربت و زمستون دشوار و بهار مبهم و ده‌سال لهیدگی بعدش رو که رد کنم ، فکر کنم کمی اوضاع بهتر شه! :))


  • ۰ نظر
  • ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۵
  • میم
داداشی کوچولوی عزیزدل در کنارم کتاب می‌خونه ، بلند بلند . من هم به ادای بریده بریده‌ی جملاتش گوش میدم و غلط‌های اندکش رو اصلاح می‌کنم . به دست‌هاش نگاه می‌کنم که چقدر کشیده تر شدن و از اون حالت پنبه‌ای ایام نه‌چندان دور ، فاصله گرفتن . انگار همین چند روز پیش بود که چهاردست و پا خودشو به دراورم رسونده بود و به خیال تکیه‌گاه بودن کشوی روان و نیمه‌باز دراور ،  انگشت‌های کوچولوی کپلش رو خراش داده بود . چقدر زود بزرگ شد . نه تنها اون که همه‌ی بچه‌های فک و فامیل بزرگ شدن . چند روز پیش فائزه دختر دایی م رو دیدم که به طرز جالبی قدش از من زده بود بالا ! این‌همه تغییر توی این چندوقت رخ داده بود ؟ بگذریم از مزدوج شدن و پدر شدن و مادر شدن جوانک‌های فامیل ! حس‌ می‌کنم چقدر از سیر طبیعی زندگی فاصله گرفتم . امان از تنبلی ، امان از کارشکنی ، امان از کنکور ! هی کنکور تو چه کردی با ما ...
 ایام پسا کنکور رو می‌گذرونم . در رخوت و کسالت تمام . اونقدر بی‌حال که حتی حوصله‌ی خوندن کتاب‌های موردعلاقه م رو هم ندارم .ساعت خوابم چرخیده ، حس می‌کنم بدنم کلا تمایل داره که شب‌ها بیدار باشه . در طی سال کنکور هم فقط کافی بود یک ربع دیرتر از اونچه که باید بخوابم ، آنوقت هشیاری و بی‌خوابی عذاب آوری ، تا سه چهار ساعت بعد گریبانگیرم  می‌شد . و روز بعد یا خواب می‌موندم یا کسل و خسته ، پشت میز با قهوه‌های غلیظ درس می‌خوندم . هیچوقت ساعت خوابم درست نشد . حالا هم مثل سابق با این تفاوت که کابوس‌های مزخرفی هم به خواب‌های روزانه ام(!) اضافه شدن . گفتم کابوس یاد کابوس‌های سریالی وحشتناک ایام کنکورم افتادم :)) در طی تمام این مدت ، هرازگاهی خواب می‌دیدم که مادر یه نوزادم . یه نوزاد که پدری نداره ، حالا یا کلا پدر نداشت یا پدرش یه قاتل جانی فراری بود یا مبتلا به سندرم داون بود یا اونقدر پست فطرت ، که به من تجاوز کرده بود و نوزاد توی آغوشم حاصل همون تجاوز بود . فشار روانی حاصل از این خواب‌ها در واژه نمی‌گنجه . حتی گاها اجزای چهره‌ی اون نوزاد تا روز‌های بعد در ذهنم بود و هربار با یادآوریش تن و بدنم می‌لرزید ! اما اپسیلونی بر میل وحشتناکم به مادر شدن اثر منفی نذاشت ! نگفته بودم ؟ مدت‌هاست که دلم می‌خواد در آینده‌ی دور مادر باشم . حالا روی چه حسابی الله اعلم ! نه میونه‌ی خوبی با بچه جماعت دارم و نه حتی اعصاب آرومی ! تا قبل از پروسه‌ی کنکور ‌های متوالی که از لحاظ روانی سالم بودم دور مادر بودن و مادری کردن رو خط کشیده بودم ، توی دبیرستان هم کلی راجع به نهی فرزند پروری در چنین جامعه‌ای روی منبر  می‌رفتم. احتمالا چرایی این تغییر جناح رو هم باید بذارم به حساب فشار مضاعف کنکور که در راستای آسفالت کردن دهان مبارک ما از هیچ کاری فروگذاری نکرد ! چقدر دارم دری وری می‌گم و خزعبل به‌هم می‌بافم . اونقدر از فضای وبلاگ نویسی فاصله گرفتم که به کلی حرف زدن و نوشتن راجع به یه موضوع از دستم در رفته . تو بگو کنکور چی رو از ما نگرفت . هعی ...
 +
شنیدید که می‌گن واقعیت آدم‌های دوربرت رو توی عصبانیت شون بشناس ؟ من این جمله رو بنابر دلایل شخصی قبول نداشتم و شاید همچنان هم قبول نداشته باشم . ولی اتفاقاتی پیش اومد این مدت که باعث شد هرازگاهی به این جمله عمیقا فکر کنم . شما توی همین جمله ، به جای عصبانیت ، فشار روانی مضاعف رو جایگزین کنید . توی این یه سال دوستان نه چندان صمیمی دورم ، به شدت تغییر موضع دادن و پست شدن . اونقدر پست و کثیف که من نمی فهمیدم این حجم از کثافت ، چطور حالش از خودش بهم نمی‌خوره. اونقدر در حق هم بدی کردن و از پشت به هم خنجر زدن که صدا کردنشون به اسم کوچک جرئت می‌خواست چون شک می‌کردم که شاید اصلا این آدم ، کس دیگری باشه نه اونی که من می‌شناسم .  به هر حال همه‌ی ما در یکسری صفت تعریف می‌شیم ، صفاتی که در ما پایدارن و اطرافیانی که در دراز مدت با ما در ارتباط بودند ، می تونن چندتا از ویژگی ها و صفات ما رو نام ببرند . اون‌ها مارو به اون صفات می‌شناسند . ما اون ویژگی هارو داریم ، چون اونطور هستیم ، این به این معنا نیست که اون صفات ثابت اند، نه . ممکنه تغییر کنند اما لازمه‌ی این تغییر سپری کردن یه حالت گذاره ، هوم ؟   لااقلش اینه که ما مدتی اونطور نبودن و طور دیگری بودن رو تمرین کنیم ، هان؟ اما دوستان من ( که حتی حالا از یادکردنشون با واژه‌ی دوست کراهت دارم) اونقدر یک شبه و آنی تغییر می‌کردن و به جان و روان هم بی رحمانه حمله‌ور می‌شدن که از فرط بهت و تحیر گاها گریه م می‌گرفت . من اونقدر بزرگتر و ریش سفید بودم که تا حدی خودشون رو از حمله کردن به من منع می‌کردند ، اما عجبا و حسرتا و اسفا برای این همه رذالت نهفته در درون‌مون . کنکور اونقدر قدرت داره که حتی انسانیت ما رو هم سلب کرد . حیف همه ی هژده سالگی هایی که اینطور به کثافت آغشته شد سر هیچ . حیف ...
+
هربار که بیدار ‌می‌شم و روز بعدم رو از نیمه شروع می‌کنم و مواجه می‌شم با توئیتی ، پست اینستاگرامی ، پست وبلاگی ، خبری در خبرگزاری و پیام تلگرامی راجع به فوت پروفسور میرزاخانی عزیز ،  همونقدر اندوهگین می‌شم که بار اول . خبر برام تازه‌ی تازه ست و پر اشک و ناراحتی . اونقدر در نشیب و حضیضم ، اونقدر دورم از اونچه باید و اونقدر ناراضی ام از خودم ، که حتی شرم داشتم از نوشتن و یاد کردن اسطوره‌ی تمام سوال‌های نوجوونی م ..
رهشون پر رهرو ...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۴
  • میم
عصری اونقدر بدحال بودم که خزیدم زیر لحاف، در انتظار عزراییل. واقعا منتظر بودم. تا اومدنش، توی ذهنم دنیای بدون خودم رو ساختم . بابام چی میشه، مامانم چی. برادر متکی به من‌م، بعد از مرگ من چیکار می‌کنه ؟ کی به دوستام خبر میده ؟ ملیکا و فاطمه و نسیم و ترمه و محدثه. اون‌ها چه حسی خواهند داشت؟ بعد هم در کمال خودشیفتگی نشستم و به حال سایرین بابت از دست دادن چنین نابغه‌ی متفکر و مهربانی اشک ریختم :))

 توی خونه تنها بودم و در حالی که با تب و لرز می‌سوختم و می‌ساختم ، دلم مادرم رو می‌خواست . محبت او رو ، عمیقا ، با تک تک سلول‌هام می‌طلبیدم . اما نبود ...

تا سر شب از درد بدن به خود پیچیدم و ناله کردم .  کمی خوابم برد و وقتی بیدار شدم مامانم خونه بود ، کنار من ..‌. با بودنش و حرف‌هاش تو گویی حیات رو تزریق می‌کرد به وجودم .

میدونید ، این چند روز فکرِ عجیب ِ روزِ نداشتن‌شون، به سان یک طناب می‌پیچید دور گردنم و هر‌لحظه تنگ و تنگ تر می‌شد؛ روزی هزاربار ته دلم از خدا می‌خواستم حتی اگر من نبودم اون‌ها باشند . همان از عمر من بکاه و به عمر او بیفزا ، همان از عمر من آنچه هست برجای ، بستان به عمر لیلی افزای؛ همان .

 من بیمار بودم ، او کنارم بود . من سردرد داشتم و حس می کردم که هر آن ممکنه مغزم متلاشی بشه و به درودیوار بپاشه. تهوع امونم رو بریده بود  اما مامان در کنارم بود و چه مرهمی از این بالاتر ؟

گور پدر همه‌ی سختی ها تا وقتی که در کنارت حس می ‌کنم قوی ترین آدم دنیام ‌.




  • میم

    برف ریز قشنگی می باره . لایه ای از برف نشسته روی زمین و دل من رو هوایی کرده برای بیرون رفتن و قدم زدن روی برف ها . به جای اون نشستم روی تخت و خزیدم زیر لحافم . ماگ هات چاکلتم کنارمه . ترجیح دادم بی خیال نگرانی برای زیاد شدن کافئین خون و بی خوابی در پی اش بشم و با لذت ماگم رو سر بکشم و وبلاگ بخونم .
امروز خونه بودم . فردا و پس فردا هم خانه نشینم . حال روحی مناسبی ندارم و به سان یک مبتلا به انفولانزا برای خودم استراحت تجویز کردم ! حس و حال غریبی عه . زودرنج شدم وحساس . به کوچکترین رفتاری واکنش نشون می دم و احوالاتم متغیره . دوست ندارم اینطور بودن رو . این حجم از ناامیدی و آشفتگی افکار واقعا آزار دهنده ست . کلافه شدم ، مدام در تلاشم تا از درون وا ندم ، اما نمی دونم چرا این تلاش ها بی ثمر جلوه می کنن . بی خیال ، واگویه کردن درونیات ، اینطور مواقع فقط حال بد رو بدتر می کنه و دیگر هیچ .
   سرشب تلفن مامان زنگ خورد و خبر فوت یکی از آشناهای قدیمی رو دادند . خیلی وقت بود ندیده بودمشون . آخرین تصویر توی ذهنم برمی گشت به قبل از فوت همسر این آقا . حیاط بزرگ و درخت های سرسبز و سایه گستر وسطش . الان ؟ از اجزای اون تصویر هیچ چیزی باقی نمونده . دارم به حال و هوای امشب اون خونه فکر می کنم . حالا با جای خالی و خاطره ها و عادت به بودنش چیکار می کنن؟ صد ساله هم که بشم باز هم مرگ به نظرم یکی از عجیب ترین وقایعه و دفن شدن یکی از وحشتناک ترین ها .
دیر شده . کلی حرف داشتم برای تایپ کردن ، از شرق و غرب و شمال و جنوب . پراکنده و بی هدف . بهتره برم مسواک بزنم . از بی سر و تهی افکار این روزهام ، همین پست بس .

  • میم


                


این شات رو فرستاده و نوشته «به نظرم تو این‌شکلی هستی !»
من هم از خدا خواستم و دلم برای خودم و اون لپ‌های کشیدنی م و گل‌های توی دستم ، رفت :))

  • میم

باز دمپایی لازم داشتم ، شبونه با بابا رفتیم همون فروشگاهی که همیشه ازش صندل و دمپایی می خریدیم . این‌بار تو نبودی ، من بودم و بابا . موقع برگشت خیابون اصلی شلوغ بود و بابا زد توی فرعیا . از کوچه پس کوچه‌های حوالی خونه‌ی تو رد شدیم . بابا گفت یاد دوستت بخیر . لابد این کوچه ها برای تو یعنی او . آره ، قدم به قدم اون خیابون برای من یعنی تو . که پاییز باشه ، برگای درختاش نارنجی باشن ، من و تو باشیم که از میو برمی‌گردیم و ته دلمون برای غافلگیر کردن «ف مو حنایی» غنج می‌ره. زمستون باشه ، من باشم و تو و دست هایی که یخ زدن و کیسه‌های سنگین خرید خونه ت رو تاب نمیارن .
بهار باشه ، بهار باشه ، بهاااار .. شب ساعت دوازده بزنیم بیرون و بستنی قیفی بخریم و حرف بزنیم ، تو و « ف مو حنایی » کفش هاتون رو با هم تا به تا کنید و از هیجان دویدن با کفش لنگه به لنگه ای قهقهه بزنید که یه لنگش پاشنه بلنده و اون یکی تخت !!
آره رفیق ، گذشت ،اون روزا گذشت ..
چراغ خونه ات خاموش بود امشب . کوچه سرد بود و تاریک . تو نبودی دیگه . کیلومتر‌ها از این‌جا دوری ، یه شهر بارونی جدید داری که می‌تونی هروقت که دلت خواست بارونی قرمزت رو بپوشی و از عطر خاک بارون خورده‌ش مست شی ، توی یه خونه ی قشنگ زندگی می‌کنی که به کنج کنج‌ش دل بستی .
خاطراتی که یه روزی با هم ساختیمشون حالا فقط مال من‌ اند . تو فراموش کردی همه چیز رو ، حتی اون خونه و کوچه پس کوچه‌های اطرافش رو . تعلق خاطری به اینجا احساس نمی‌کنی. دل کندی از همه ی گذشته ات . این من رو می رنجونه و دلتنگم می کنه ، نمی‌دونم، شاید بیش از حد خودخواهانه و احساسی فکر می‌کنم ؛ شاید حق با تو باشه ، زندگی همینه ، آدم ها میان که برن ، هیچ کس برای موندن نمیاد ..
+
زندگی آدم هایی رو از ما می‌گیره که یه زمانی با فکر به نبودنشون قلبمون شرحه شرحه شده .
زندگی اتفاقاتی رو بر سرمون فرود میاره حتی حین پیش بینی بدترین حالت ممکن هم فکرشو نکرده بودیم .
همه این‌ها رخ میدن و ما زنده می‌مونیم .
و هر بار «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.»

  • میم

دیگه گریه نکرده بودم ؛ از همون شبی که توی حرم از تو و فاطمه جدا شدم و پشت یه قفسه‌ی کتاب دعا کز کردم و گوله گوله بابت رفتنت اشک ریختم ، گریه نکرده بودم . توی تمام این چهل روز ، فکر می‌کردم رفتنت رو پذیرفتم . کاملا منطقی به این فکر می‌کردم که خب روال طبیعی زندگیشه ، نمی‌تونه که تا ابد روی کنکور درجا بزنه . او رفت سمت مرحله‌ای که باید . همه‌ی این‌ها برام واضح و روشن بود ، مثل بالا اومدن خورشید بعد از کوچیدن ستاره‌ها و تاریکی شب‌. تو رو از دست نداده بودم ، تو رو داشتم در شکل تازه‌تری . تو رو از پشت اینترنت خراب و پی‌ام‌های یکی‌درمیون ، از ورای تماس‌های تلفنی هرازگاهی حس می‌کردم و عجیب ، عجیب ، دلم به همین شکل ناقص جدیدت راضی بود . منی که حتی می‌دونست بغل دستی کلاس شیمیت ، پنجشنبه چه مانتویی تنش بوده ، راضی شده بود به تصویر محوی از تو که دانشجوی پزشکی هستی توی گرگان و دوتا همخونه‌ای داری با کلی همکلاسی بیشعور. دلم راضی بود به شرایط جدید ، هم برای تو ، هم برای خودش.  همین که گاه‌گاهی تماس می‌گرفتی شادم می‌کرد . هروقت پشت تلفن از آدم‌های تازه‌وارد و خونه و دانشکده سرسبز مه‌آلود می‌گفتی ، من می‌شدم تو و تمام اون آدم‌ها و خونه و دانشکده رو توی ذهنم می‌ساختم . من می‌شدم تو و قلبم از عمیق‌ترین نقطه‌ش با شادی آمیخته می‌شد . حس می‌کردم همین که پشت سرت گریه نمی‌کنم ، همین که قلبم مچاله نیست و از تک و تا نیفتادم ، یعنی قوی شدن . یعنی یه قدم از اون موجود نک و ناله‌کن همیشه گریون فاصله گرفتن . اما نمی دونم ، نمی دونم امروز عصر چی شد ، داشتم فیزیک می‌خوندم و مقدار نیروی اصطکاک حساب می‌کردم که فکر « یه ترشی فروشی و نونوایی جدید جای خونه‌شون باز شده و اون نیست که ببینه » خزید لابه‌لای اون جسم و سطح . تمام نیروهای وارد بر جسم و کنار زد و جسم رو پرت کرد اونور. یهو تصویر من و تو و فاطمه با بستنی قیفی بعد از آزمون سنجش ظاهر شد . آش و لاش و هلاک بودیم و لخ‌لخ کنان به سمت میدون فلسطین روانه . کلمات و حروف سؤال مثل دونه‌های شکر چای صبحانه ، داشت حل می‌شد . اشک توی چشمام حلقه زده بود و کمی بعد نه تنها خطوط کتاب که تمام صفحه و میز رو محو و کدر کرد . دلم شده بود یه طفل پنج‌ساله که پا می‌کوبید روی زمین و با گریه روزهای با تو بودن رو می‌طلبید .داد می‌زد که گور بابای اینترنت و تلفنی که نتونه تو رو از گرگان بیاره وسط پذیرایی مادر بزرگت تا بگیم و بخندیم . گور بابای همه چیز . گور بابای هنجار پشت میز عارفت گریه نکن .
اشک هام روی گونه هام سر می خوردن و با دستمال طوری پاکشون می‌کردم که انگار آبریزش بینی دارم . ترجیح میدادم بغل دستیم تف بفرسته بر شانسش بابت هم نشینی با یه دختر دماغو تا یه دختر گریه‌عو .
اشک هامو به سختی پاک کردم و چونه‌ی لرزونم رو پشت دستم قایم . جسم آهسته آهسته برگشت سرجاش و تحت فشار نیرو ها . هنوزم اصطکاک سؤال بود. هیچ گزینه ای ننوشته بود « خیلی زیاد، اونقدر که جسم داره صیقل می‌خوره و یاد میگیره شبیه سنگ‌های کف رودخونه ، دل به جریان بسپاره و همگام باهاش بره جلو .»
پ.ن : چند روزی از واقعه ی بالا گذشته . احساسات و منطقم بالانس شدن.
زمان می‌گذره ؛ خب ؟
و همه چی درست می‌شه .

* پیش بیا‌! پیش بیا‌! پیش‌تر !
 تا که بگویم غم دل بیش‌تر
 دوست‌ترت دارم از هر‌چه دوست
 ای تو به من از خود من خویش‌تر
دوست‌تر از آن که بگویم چه‌قدر
بیش‌تر از بیش‌تر از بیش‌تر
«زنده‌یاد قیصر امین‌پور»

  • میم

همه ی خیابون ها و کوچه هایی رو که قدم زدیم ، کاش با خودت می بردی .

مثلا تموم کفایی و گلستان و ابومسلم و ابن سینا و بابک و احمدآباد رو تا می‌کردی و می ذاشتی گوشه ی چمدونت ، کنار لباس های زمستونی .



  • میم
از " تا خرخره غرق در چسناله بودن اینجا " دو برداشت می تونم بکنم :
1- وقتی میام سراغ وبلاگم که زانوهام از فرط غم و غصه خم شده باشه .
2- کلا تیپ شخصیتی مغموم  ِ به درد نخوری دارم .

نظر خودم ؟ اِمم ...کمی تا قسمتی هردو .

* مولانا
  • میم

از تبریک‌های رد و بدل شده به مناسبت روز پزشک چنین برآمد که عده ای از هموطنان مهربانمان از درک تفاوت میان روز پزشک ، روز دندان‌پزشک و روز داروساز عاجزند .


  • ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۹
  • میم