جزیرهٔ سرگردانی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

  × کلا کنکور و دنیای کثیفش طوریه که نود درصد مدرس ها و استادها فکر می کنن باید انتقام تمام نداشته های زندگیشونو از جیب پدر و مادر دانش اموزا بگیرن ! گاهی وقت ها از شنیدن نرخ یه سری از کلاس های خصوصی دود از سرم بلند میشه ! از اونجایی که من دختر هوشیار و عاقل و بالغی (البته بیشتر به ظاهرم می خوره که باقل و عالغ باشم تا عاقل و بالغ !) هستم هیچوقت دم به تله ندادم و درگیر این طور مسائل نشدم اما این به این معنی نیست که از هزینه های گزاف این یه سال هم در امان موندم . خودم خوب می دونم تحمیل شدن این مخارج به جیب پدر گرام فقط و فقط به خاطر بی عرضگی منه. با اینکه خانواده چیزی نمی گن اما خودم بابت ریال به ریالی که داره خرج میشه شرمنده ام . خب این همه مقدمه چینی کردم تا خدمتتون عارض شم که بنده تبدیل شدم به اقای خرچنگ ! (سخت پوستی که مدیر باب اسفنجیه ، اونو میگم! ) یک موجود پول دوست خسیس واقعی ! طوری که همین یه هفته پیش نزدیک بود ملیکا رو بابت خرید حساب نشده و بی موقع از دیجی کالا نصف کنم ! شما اینا رو داشته باشید تا برم سراغ اصل مطلب ...
دیشب مشغول چرخیدن توی اینستا بودم که برخوردم به پیجی که بوت ها و پالتوهای بی نهایت قشنگی رو می فروخت ! ثانیه ای بعد من گوشی به دست دنبال مامان می گشتم تا عکس یه جفت بوت رو نشونش بودم .چند لحظه بعد که به خودم اومدم متوجه شدم که صحبت م با مسئول پیج در تلگرام تموم شده و من اون سفارش رو ثبت کردم و هزینه ش رو پرداخت ! درست مثل یک فیلم تمام مخارج کلاس ها و کتاب ها و دندان پزشکی و رفت و امد ها و کوفت ها و درد ها و مرگ ها از جلوی چشمم رد شد ! هر طور که فکر کردم سفارش اون بوت ها کار بی موقع و احمقانه ای بود . از دیشبه که دارم حرص می خورم . اخه توی این هیری ویری من بوت می خوام چه کار ؟! انسان عاقل و بالغ خرید کفش رو اینترنتی انجام میده اخه ؟ اگه اندازه م نبود چه خاکی بر سر بریزم ؟ مسئله اینه که ممکنه این بوت ها تا یه ماه دیگه هم به دستم نرسه و این مساویه با یک برزخ تمام عیار یک ماهه !
 از من به شما نصیحت ، برای کنکور عین ادم درس بخونید و سعی کنید سال اول نتیجه بگیرید . ثانیا دیگران رو سرزنش نکنید چون بدترش به سر خودتون میاد . ثالثا خرید کفش رو اینترنتی انجام ندید تا توی بزرخی که من گیر کردم گیر نیفتید . رابعا جوگیر نباشید لطفا .
 نچ نچ نچ ، قدرت خدا ! میبینید شما هم ؟ زندگی من سکانس به سکانسش پر از نتیجه ی اخلاقی و درس و پند و اندرزه ! هدفم از نوشتن این ماجرا این بود که اجازه بدم شما هم به اندازه ی قطره ای از این دریای بی کران معرفت و اخلاق بهره مند شید :د


  × توی این دوماهی که دادشی مهدکودکی شده با تک تک سلول ها م به این باور رسیدم که مهد کودک ها بسی "حال خوب کن" اند! هر روز منتظرم از مهد برگرده و از اتفاقات اونجا تعریف کنه . از بردیا و بنیامین و شیطنت هاشون بگه . از یلدا و گریه هاش و امیر محمدی که به پسته ی سربسته ش گفته خپل احمق . (این مورد اخر رو با لحنی تعریف می کنه که انگار امیر محمد بیچاره مرتکب بزرگترین جنایت تاریخ بشریت شده !)
دو سه باری شده که زودتر دنبال دادشی رفتم و چند دقیقه ای نشستم و ناظر جنب و جوش و هیاهوی بچه ها بودم و از ته دلم گفتم خوش به حالشون ! چقدر فارغ و رها و ازادن ، چیزی که من نیستم .
ایکاش قدر اون روز هامو بیشتر میدونستم . لااقل ایکاش توی این چند سال اخیر طوری عمل می کردم که حالا روی دوشم کوهی از مسئولیت و استرس و نگرانی نباشه .
گفته بودم ادم ای کاش هام ؟ گفته بودم .

 
  × پسر خاله م داره از خانومش جدا میشه . رابطه شون پر از گره و جار و جنجال و کشمکش شده . این مدت سنگ صبور عروس خالم ، من و مامانم بودیم . یه شب پیش ما موند و تا صبح با هم حرف زدیم . با تاریک شدن اتاق و روشن شدن چراغ خواب نشستم پای حرف هاش و غرق شدم توی سختی هایی که متحمل شده و نگرانی ها و دغدغه هاش . آنی حس کردم من من نیستم . من عاطفه ی 24 ساله ام با یک همسر نفهم و ازدواج اشتباه و تنهایی و تنهایی و تنهایی . نزدیک سحر که خوابش برد یاد مشکلات خودم افتادم . و حس کردم که تا به حال چقدر بی جا غر زدم و ضعف نشون دادم .  اوضاع قاراشمیش نیست و روزگار باهام بد تا نکرده ، این منم که دارم با فکرها و تصورات احمقانه م شرایطو سخت می کنم . از اون موقع کمر بستم به اصلاح خودم . گرچه هنوزم منفی باف و بدبین ام ، اما حس میکنم نسبت به قبل خیلی بهتر شدم :)

  • میم

میگه : توی مترو سرمو تکیه داده بودم به میله ی وسط واگن که یهو دیدم صاف اومد جلوم واستاد . فکر کردم توهم زدم باز . اما خودش بود . بغلم کرد اخه . خود خودش بود . هیچ فرقی نکرده بود حتی . مدل وایستادنش ، لباس پوشیدنش ، صورتش ، چشماش . توی چشماش نگاه کردم اخه .
 فک کردم داره میره دانشگاه . اما داشت از کانون بر می گشت . اونجا پشتیبان شده.
میگم : فهمید که موندیم باز ؟
میگه : اره . کلی تعجب کرد . ناراحتم شد . چشماش از حدقه داشت می زد بیرون از تعجب.
میگم : کدوم ایستگاه دیدیش ؟
میگه : میدونی سوار مترو دیدمش . یکی از دلایلی که فک می کنم دیدنش یه توهم بوده ، همین قضیه ی ایستگاهه .من ازش پرسیدم داری میری دانشگاه؟!بعد اون گف نه دارم از شعبه ی کانون تو خیابون امام رضا برمیگردم .یعنی اونم تو همون ایستگاهی که من سوار شدم سوار شده بوده. ولی وقتی من سوار شدم ٣نفر بیش تر تو ایستگاه نبودن. هر سه شونم غریبه بودن . از طرفی اون تو واگن جلوتر از من بود پس پشت سرم نبود که نبینمش . از طرفی موقع پیاده شدن هم شماره مو گرفت و قرار شد باهام تماس بگیره ، ولی با اینکه خیلی وقت گذشته هنوز زنگ نزده . بخاطر همین فکر می کنم شاید توهم بوده .
میگم : مگه نمیگی بغلت کرده ؟ خب واقعی بوده پس . وهم که ادمو بغل نمی کنه .
میگه : چرا بابا . توهم و خیال هم ادمو بغل می کنه .
میگم : چجوری بغل می کنه ؟ خوبی تو ؟
میگه : نمی دونم .
میگم : شاید شماره ت اشتباه بوده .
میگه : نمی دونم . اینم ممکنه .
میگم : اصلا خب زنگ بزنه که چی بگه ؟ چه حرفی می تونه به ماها بزنه ؟
میگه : اوهوم...

  • میم
گفته بود : تمام این مدت در به در ، توی ورودیای جدید دنبالتون می گشتم .


  • ۱۳ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۲
  • میم

داشتم میل های قدیمی را می خواندم که برخوردم به نوشته ی زیر . یادم امد این را حدود 3 ، 4 سال پیش برای دوستی فرستاده بودم . شرح ما وقع کلاس ریاضی ست بعد از اعتراضات ما برای عوض کردن دبیر :

موش ازمایشگاهی بودیم . فقط کلاس ما توی کل مدرسه ریاضیش با اون خانوم بود اولین سالی بود توی فرزانگان درس میداد ..
دو زنگ اخرباهاش ریاضی داشتیم ..ساعت اول بعد از یه تدریس ابکی ، خیلی خوشحال و خندون تمرین حل کردیم ..اونم تمرینای کتاب وزارتی! :| سرهمون تمرینای چرت و پرت هم قاطی کرده بود .دو به توان 4 رو می گفت 32 ..! عرض از مبدا رو تقریبی به دست می اورد در حالی که با صفر کردن ایکس می شد خیلی راحت تر بهش رسید و کلی گاف ناجور دیگه ...
همیشه همینجوری بود ..
درس دادنش افتضاح بود . با این گاف های چپ اندر قیچی افتضاح تر شده بود ! با وجود اینکه کتاب چرت وزارتی رو درس میداد اما بازم هیچکدوم از بچه ها نمی دونستن ضابطه تابع یعنی چی! در حالیکه یه ماه از شروع درس تابع گذشته بود ..
خیلی اذیتمون می کرد .. ازش که انتقاد می کردیم و می خواستیم کتاب وزارتی رو بزاره کنار و  مبتکران ویرایش قدیم رو درس بده با هامون دعوا می کرد .. یه بار دوستمو برد پای تخته ..همون روزای اول! طفلی رو کلی ضایع کرد .. بهش گفت تو که اینقد سرجات ور ور می کنی حالا این مسئله رو حل کن!
یا ازش که ایراد می پرسیدیم تصور می کرد قصد داریم تحقیرش کنیم یا در لفافه بهش بفهمونیم که هیچی سرش نمیشه! به خاطر همین کلی داغ می کرد و با سوال کننده دعوا!
و کلی بدبختی و فلاکت دیگه!
ساعتای ریاضیمون به خاطر اون خانوم افتاده بود زنگ اخر ..! دیر میومد .. بد درس میداد .. افتضاح بود! دروغ هم زیاد می گفت! مدعی بود توی دوران دانشجوییش براش 4 تا دعوتنامه اومده بوده از طرف دانشگاه های اونور اب!
ما هم توی دلمون قاه قاه به اوهامش می خندیدیم.
ساعت اخرکه ریاضی داشتیم مثه اینکه مشاور باهاش حرف زده بود و ازش خواسته بود روششو عوض کنه وبهتر درس بده. صورت مسئله رو به جای پاک کردن حل کنه. کلاس که شروع شد ، از صحبت های مشاور گفت و توضیح داد اشتباهاتش توی درس ریاضی به خاطر سرگیجه اس .گفت مریضه و هر از گاهی دچار سرگیجه میشه ، توجیه پشت توجیه ، دلیل پشت دلیل . ماهم کوتاه نیومدیم . یکی اون گفت و دو تا ما . اخرشم با چشا ی پر از اشک(!) گلایه کرد و بعدم خدافظی!
گفت می خواد برای همیشه از مدرسه ی ما بره . ما هم با چشمای گرد و متعجب از گریه ش در حالی که دلمون سوخته بود براش ، بهش خیره شده بودیم ! اونم بعد از تموم شدن وداع سوزناکش کیفشو برداشت و رفت !
اولش یکم گیج بودیم اما تصمیم گرفتیم به اعتراضمون پایبند باشیم .
کمی بعد از رفتنش دوان دوان رفتیم سمت پنجره تا مطمئن شیم از مدرسه میره بیرون!
می گن بعدش راضی شده برگرده ..
اما ما نخواستیم! بچه ها که رفته بودن توی دفتر اطلاعات کسب کنن :د دیدن خانوم دارن های های توی بغل مدیر اشک می ریزن!
فعلا مدیرمون دنباله یه معلمه جدیده ..

   خب این ها تازه اول ماجرا بود :)) دعواها و کشمکش ها ادامه داشت تا ماه ها بعد . کار به جایی رسید که 5 تا دبیر ریاضی عوض کردیم :))
  با همه ی لطمه ای که به ریاضی ان سالمان وارد شد هنوز هم معتقدم کار درستی انجام داده ایم . اگر بازهم به ان روزها برگردم نمی گذارم اپسیلونی ماجرا تغییر کند ، اپسیلونی !

  • میم