جزیرهٔ سرگردانی

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

در رخوت و کسالت تمام لمیده بودیم که ملکه هوس کرد هفت سین بچینه. در پی جور کردن سین ها قرار شد عصر برم خونه و سنبل بگیرم ازشون. یهو به ذهنمون رسید امشب بریم پیش خانواده هامون. ف گفت نمی ره و ترجیح میده همین جا بمونه.. طی یک اقدام حالگیرانه از سمت خانواده رفتن من هم کنسل شد. بماند که چقدر از این اتفاق بغض کردم. ملکه رفت . من و ف موندیم و حس کردیم اگر چند لحظه بیشتر توی خونه بمونیم ممکنه خفه شیم. شال و کلاه کردیم . رفتیم بیرون..
به این امید که شب اخر سال ، با دیدن بازار و مردم مشغول به خرید ، حال و هوای عید رو به رگ هامون تزریق کرده باشیم ...
+
بوی سنبلی که تموم خونه رو برداشته ..
+
ای زمستان! ای بهار بشنوید از این دل تا جاودان امیدوار
گریه ی امروز ما هم، ارغوان خنده می آرد به بار ...
فریدون مشیری

  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۷
  • میم

اصلا و ابدا حوصله ی مرزی رو ندارم که بین دو روز کاملا معمولی قرار بگیره و یه ور مرز بگن سال جدید  و به اون یکی ورش بگن ، سال کهنه.
هیچ دلم نمی خواد درگیر نو شدن سال بشم و فکر کنم به سالی که گذشت و اتفاقاتش و سال اینده و باید ها و نباید هاش.
دوست دارم این روزها تند و تند از پس هم بگذرن و تموم شن. خوب باشن و خوب تموم شن.
+
اومدی و روی مبل پذیرایی خونه ی ملیکا نشستی.
یه سال پیش حتی فکرشم نمی کردم ببینمت .

  • ۰ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۳:۱۳
  • میم

لابه لای کتاب ها راه می رفتم و تک تک شون رو بررسی می کردم. نگاهی به رنج سنی شون می نداختم و به این فکر می کردم ممکنه این کتابو دوست داشته باشه یا نه.
همون موقع یهو حس کردم برادر کوچیکتر ، تا چه حد پاره ی تنه. حس می کردم تیکه ای از وجودم جدا شده و داره اهسته اهسته مستقل میشه. حس می کردم دارم برای بخشی از خودم خرید می کنم که هرچقدرم ازم دور باشه هر چقدرم ندیده باشمش ، بازهم خودمو مقابل تک تک خوشحالی ها و ناراحتی ها و شکست ها و موفقیت ها و نگرانی هاش مسؤول می دونم. حس کردم چقدر دلم تنگ شده براش ...
+
کتاب ها خریده شد. به کمک ملکه و فاطمه کادو پیچی شد و اماده شد برای  عیدی داده شدن...
+
چی بگم از نوسانات این روزها؟
هوا فوق العاده ست و حال من پیچیده و دگرگون و متغیر...
+
که جمعه ی بهمن 93 باشه ، که بروشوری برسه دستم ، که از تو گفته باشه ،که مچاله بشه و بره توی سطل زباله ، که من تنبلی کنم ، که دعوام کنن ، که از تو بگن ، که فراموش بشی .
که زمان بگذره و بگذره و بگذره و اسفند 94 به عجیب ترین حالت ممکن پیدا بشی و من از پیدا شدنت تعجب کنم و مبهوت بشم.
فقط می خوام همونی باشی که ادعا می کنی ...

  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۸
  • میم

از بچگی ، ینی دقیق تر بخوام بگم از پنج سالگی برام مهم بود دیگران راجع بهم چی فکر میکنن. اینکه موجه به نظر برسم برام خیلی مهم بود! یادمه این قضیه توی راهنمایی به اوج خودش رسید. خیلی از شنگول بازیا رو نمی کردم تا مبادا تصور " من همیشه موقر درستکار" بهم بخوره. خیلی از لباس هارو نمی پوشیدم تا مبادا خلاف جریان اب شنا کرده باشم. توی مقطع بعدی با این که دلم هیجان انجام دادن خیلی از کارها و بودن خیلی از ادم ها رو می خواست ، اما بازم به خودم حتی اجازه ی فکر کردن بهشون رو نمی دادم ، چون منطقم که حالا با تصویر " من درستکار موقر" خو کرده بود، اجازه شو نمی داد.
مهمانی هایی که نرفتم ، پوشش هایی که تست شون نکردم ، قهقهه هایی که نزدم ، فریاد هایی که توی سینه م خفه شد ، جمع هایی که تجربه نکردم ، ادم هایی که کشف نشدن...
و تصویر " میم موقر درستکار" ی که باقی موند.
 حالا  این تصویر کذایی به هیچ جام نیست و تصمیم گرفتم خود له شده مو از زیر هزاران باید و نباید و حرف و حدیث بیرون بکشم .
اما مشکل میدونید کجاست؟ مشکل اینه که من نوزده ساله برای اون جمع های دخترونه ی شاد و شنگول زیادی بزرگ شدم. برای قهقهه های از سر خوش خیالی ، زیادی درگیرم. برای پوشیدن اون کاپشنی که روی کلاه ش گوش و چشم و دهن داشت زیادی جدی و سرسخت ام.
قسمت بغرنج تر مسئله اینه که هیچکدوم از این ها دیگه ضربان قلبمو بالا نمی بره ، هیجانی رو توی رگ هام تزریق نمی کنه. انگاری که خوشی این کارها فقط و فقط روی دخترهای چهارده ساله اثر بذاره ، نه روی ادم نوزده ساله ای که کمی بیشتر از هم سن و سالهاش بد اورده.
یاد یه متنی افتادم که میگفت من همین الان کیک شکلاتی می خوام.نه یه دقیقه ی دیگه ،نه ساعت دیگه ،نه فردا ، همین الان ، همین الان.
گاهی وقت ها از کیک مورد علاقه ت توی اون لحظه صرف نظر می کنی و موکولش میکنه به بعد تا سر فرصت بری سراغشو و لذت دوچندانی رو تجربه کنی. اما وقتی میره سراغ کیکت می بینی طعم شو از دست داده یا حتی دیگه اون کیک ، مورد علاقه ت نیست.

اره خب. منم همون موقع کیک شوکولاتی می خواستم ، همون لحظه ها. نه الان و حالا..
و چقدر احمق بودم که بخاطر اراجیف دیگران ، در تقلای پاک کردن هوس خوردن کیک شکلاتی ، خود شاد و سرخوش م رو له کردم ، له له.
+
دیشب و توالت عمومی و دستگیره ی خراب و در نیمه باز و گشوده شدن در و دیدن اونچه که نباید.
برای ملیکا و فاطمه با جزئیات تعریف می کنم چی شده و چطور شده .
جفت شون تا دو دقیقه از خنده نفس هاشون بالا نمی یاد.
خودم که از خجالت داشتم می مردم..
یکی اون تصویرو از ذهنم پاک کنه ترو خدا!
+
راست میگه. اگر من دو روز دهنمو ببندم و با کسی حرف نزنم ، خیلی از جار و جنجال ها می خوابه.
منم به درک که توی اون سکوت خفه میشم ، منم به درک.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۵
  • میم